ا به تن سفارش مى كنم. به زودى دو ركن اساسى تو دنيا را ترك مى كنند، آنگاه خداوند جانشين و خليفه من است براى تو.

جابر مى گويد: چون پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله وفات كردند، اميرالمومنين فرمودند: اين يكى از ركنهاى من كه رسول خدا خبر داده بود و پس از شهادت فاطمه عليهاالسلام نيز گفت: اين هم ركن دوم من كه رسول گرامى اسلام به آن خبر كرده بودند.

آنچه قابل توجه است، اينكه: فاطمه ى زهرا عليهاالسلام در اين حديث شريف، از نظر نقش و حمايت از على عليه السلام و ولايت او، در برابر پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله و ركن اساسى او خوانده شده است.

فقدان فاطمه و انزواى على

از احاديث متعدد و تواريخ معتبر استفاده مى شود كه اميرالمومنين على عليه السلام با وجود فاطمه عليهاالسلام دلگرم بود و براى مبارزه با غاصبين آمادگى بيشترى داشت، ولى فقدان آن بانوى گرامى، اميرالمومنين را مايوس ساخت .- چون فاطمه عليهاالسلام ركن اصلى على عليه السلام و پشتوانه ى ولايت بود - اينك دلائل خود را به طور اختصار تقديم مى داريم: و قتى فاطمه ى زهرا به شهادت رسيد، اميرالمومنين او را در كنار قبرش قرار داد،آنگاه خطاب به رسول خدا عرض كرد:

يا رسول اللَّه! با شهادت فاطمه عليهاالسلام صبر و شكيباييم كاسته شد و طاقت و توانايى از دستم رفت. بعد از اين پيوسته در حزن و اندوه بسر مى برم و شبها را به بيدارى مى گذرانم. [نهج البلاغه خطبه 193، ص 651- فيض الاسلام: قل يا رسول اللَّه! عن صفيتك صبرى و رق عنها تجلدى... اما حزنى فسرمد و اما ليلى فمسهد.] اين عبارات نشان مى دهد كه فاطمه عليهاالسلام چه نقش اساسى يى در شخصيت على عليهاالسلام داشته، كه با داشتن آن همه صبر و ايمان و... در فقدان بانوى گرامى، گرفتار چنان رنج و دردى شده، كه صبرش را از دست داده و خواب راحتى نداشته، و براى هميشه خود را محزون و متالم يافته است.

ابن ابى الحديد در نقش فاطمه عليهاالسلام در ولايت و شخصيت مولاى متقيان، عبارات گوناگونى دارد، كه ما به عنوان نمونه يك فراز از آنها را نقل مى كنيم:

كانت وجوه الناس اليه (على) و فاطمه باقيه، فلما ماتت فاطمه عليهاالسلام انصرفت وجوه الناس عنه... [نهج البلاغه خطبه 193، ص 651- فيض الاسلام: قل يا رسول اللَّه! عن صفيتك صبرى و رق عنها تجلدى... اما حزنى فسرمد و اما ليلى فمسهد، ج 2، ص 22، شبيه آن، ج 6، ص 46.] بعد از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله، تا وقتى فاطمه عليهاالسلام زنده بود توجه اصلى مردم به سوى اميرالمومنين دوخته شده بود ولكن بعد از وفات آن بانوى عزيز اسلام، توجه آنان از على عليه السلام برگشت. و حتى در عباراتى دارد كه شيخين جرات و جسارت به على عليه السلام را بعد از فاطمه عليهاالسلام آن چنان شدت بخشيده و شخصيت بى نظير وى را آنگونه لگدمال كردند، كه وى را در ميان مردم به فراموشى سپردند. [ابن ابى الحديد،ج 9، ص 28: ان عليا دحضه الاولان و اسقطاه و كسرا ناموسه بين الناس فصار نسيا منسيا.] مرحوم علامه محمد تقى مجلسى به نقل از بخارى در اين باره مى نوسيند: و كان لعلى عليه السلام من الناس وجه حياه فاطمه عليهاالسلام فلما توفيت استنكر على عليه السلام وجوه الناس فالتمس مصالحه ابى بكر و مبابعته... [شرح من لايحضر، ج 11، ص 217.] تا فاطمه عليهاالسلام زنده بود، على عليه السلام شخصيت مورد توجه مردم بود، ولى بعد از شهادت آن بانو، اميرالمومنين احساس غريبى كرد و لذا از ابوبكر خواست كه بيعت او را بپذيرد.

در اين فراز آمده است كه على عليه السلام ابوبكر را به طور خصوصى به منزلش دعوت كرد و از پذيرفتن عمر خوددارى نمود و در آن مجلس مطالب دوستانه اى مطرح شد، كه ابوبكر گريه كرد و چون على عليه السلام آماده بيعت بود، ابوبكر گفت: من درآمد فدك را به همان كيفيت خرج مى كنم كه پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله مى كرد. سرانجام همان شب اميرالمومنين در ميان مردم بيعت نمود.

از مجموع اين مطالب استفاده مى كنيم كه فاطمه عليهاالسلام ركن اميرالمومنين و پناه او به حساب مى آمد و پس از شهادت آن حضرت احساس غريبى و بى پناهى نموده و راه مصالحه و بيعت را پيش گرفته است.
فاش مى گويم اگر زهرا نبود 	  	ردپايى از شه بطها نبود
فاطمه روح و روان مصطفى است 	  	فاطمه ركن على مرتضى است
مرتضى مشكل گشاى ماسوا است 	  	فاطمه مشكل گشاى مرتضى است
از ولايت با تمام قدرتش 	  	كرد يارى، جان فداى همتش
رسم و راه دين از او معمول شد 	  	توبه ى آدم به او مقبول شد
مومنه او را اگر خوانى خطاست 	  	عين ايمانش اگر دانى بجاست
سر پنهان است در كون و مكان 	  	ليله القدر است و قدر او نهان
تا به تن جان دارم از مولا حمايت مى كنم 	  	زين حمايت خلق عالم را هدايت مى كنم
چون شدم ملحق به بابايم، من افسره دل 	  	از جفاى امتش بر او شكايت مى كنم
مى روم از اين جهان، اى همسر مظلوم من 	  	چند روز ديگرى اينجا اقامت مى كنم
بهر رسوا كردن اعداى خون آشام تو 	  	در قيامت پاى ميزان، هم قيامت مى كنم
من كى از پا مى نشينم در ره يارى تو 	  	با تن آزرده هم نشر ولايت مى كنم
يا اميرالمومنين تا حق تو احيا شود 	  	خود نه تنها، محسنم را هم فدايت مى كنم
روى نيلى، پهلوى بشكسته بازوى سياه 	  	با چنين حالى پيامبر را زيارت مى كنم

[اين اشعار از كتاب ريحانه النبى استفاده شده.] فصل بيست و چهارم: مصائب فاطمه

تا ريخ زندگى فاطمه عليهاالسلام تجسم مصائب است. او در زندگى كوتاه مدت خود كه بيست بهار نرسيد، غمها و غصه هاى فرانانى را چشيد، كه روزگار تحمل آن را ندارد و روزهايش به شبها و نورش به ظلمت تبديل مى شود.

چنانچه فاطمه عليهاالسلام خود گويد: اگر مصائب وارده بر من به روزهاى روشن وارد مى گشت، آنها را به ظلمت و تاريكى مبدل مى ساخت. [صبت على مصائب لو انها صبت على الايام صرن لياليا...] فاطمه عليهاالسلام وقتى كه ديده به جهان گشود، خانه ى رسالت امنيت نداشت و مورد تهاجم اوباشان قريش بود، زيرا آنان با سنگباران شديد، اهل بيت پيامبر را به وحشت و اضطراب مى انداختند.

از عمر دختر گرامى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله هنوز بيش از سه سال نگذشته بود، كه محاصره ى اقتصادى، سياسى و اجتماعى قريش پيش آمد و رسول خدا و ساير بنى هاشم از خطر دشمن به شعب ابوطالب پناه برده و سه سال تمام در برابر آفتاب سوزان- بدون لوازم زندگى- خاطرات تلخى را به ثبت رساندند.

فاطمه عليهاالسلام همه ى تلخيها را چشيده و خود را براى مصائب بزرگتر و بيشتر آماده ساخت، تا اينكه در پنج سالگى به سوگ مادر نشست و توانش به ناتوانى تبديل گشت.

چنانچه امام صادق عليه السلام در اين باره مى فرمايند: فاطمه عليهاالسلام بعد از فوت خديجه بى تاب شد و دامن پدر را گرفت و مرتب به دور او مى گرديد و مى گفت: «مادرم كو؟!» و ضع رقت بار فاطمه عليهاالسلام طورى بود كه پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله نمى توانست او را آرام كند و نمى خواست دل دختر را در فراق هميشگى مادر بيشتر بشكند... سرانجام پيك وحى در رسيد و با سلام و پيام خدايى فاطمه عليهاالسلام را آرام ساخت. [جلاالعيون