 شبر، ج 1، ص 136- بحارالانوار، ج 43، ص 27 و ج 16، ص 1.] اى كاش فقط فقدان مادر بود و بس. كفار قريش ندانستند كه به ماتم زده و دل شكسته اذيت نمى كنند، دل يتيم را نمى شكنند، پدر داغدارش را در برابر چشمان او شكنجه نمى كنند، ولى قريش رحمى نكردند و كردند آنچه را كه نمى بايست بكنند ... آرى فاطمه عليهاالسلام مى ديد كه تنها پناهگاهش- رسول خدا- از آزار قريش به طائف فرار مى كند و سر و صورتش در اثر سنگباران اوباشان خون آلود مى گردد و آنگاه كه در حال نماز و دعا است چهره ى پاكش به احشا شتر و گوسفند مرده، آن هم در كنار بيت خدا، آلوده و ناپاك مى گردد. [به فصل پنجم مراجعه فرماييد.] آرى اينها نمونه اى از مصائب فاطمه عليهاالسلام بود، كه از سوى قريش به آن حضرت تحميل مى شد...

گريه ى پيامبر بر مصائب فاطمه

پيامبر اسلام قبل از وفاتش بارها براى مصائب آتى دخترش گريه مى كرد و آن مصيبتها را مجسم مى نمود و كم و بيش دختر خود را در جريان امر قرار مى داد.

از امام صادق عليه السلام آمده است كه چون پيامبر الهى به معراج رفت، در عالم آسمان به او گفتند: «خداوند از سه روش تو را امتحان مى كند و باى صبر كنى؛ اول: از راه گرسنگى. دوم: از طريق تكذيب دشمنان و خوف و وحشتى كه از سوى آنان متوجه تو مى گردد. سوم: مصائب و سمتهايى كه بر اهل بيت تو وارد مى كنند و يكايك آنها را شمرد...» و اما دخترت فاطمه بعد از تو مورد ستم واقع مى شود و حقش را غصب مى كنند و بچه اش را مى كشند و بدون اجازه به خانه اش وارد مى شوند...

رسول خدا عرض كرد: الهى صبر مى كنم... [جلاالعيون، ج 1، ص 184.] و در يك قضيه ديگرى آمده است كه رسول خدا از ديدن فاطمه عليهاالسلام شروع به گريه كرد.

ابن عباس مى گويد: از آن حضرت سوال كردند: چرا از ديدن دخترت گريه كردى؟ جواب دادند: هنگامى كه او را ديدم به ياد مصيبتهاى آتى او افتادم كه بعد از من خواهد ديد، آنگاه شروع به شمردن آن مصائب كرد و سپس فرمود: هر كس فاطمه را اذيت كند و حقش را غصب نمايد ملعون بوده و هميشه در آتش است... [فرائد السمطين، ج 2، ص 34- 35، ش 371.] و بالاخره لحظه فراق پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرارسيد. حضرت به شدت گريه كرد. سوال شد: چرا گريه مى كنيد؟ فرمود: «كانى بفاطمه بنتى و قدظلمت بعدى و هى تنادى با ابتاه...؛ گويا مى بينم به دخترم (فاطمه) چه ستم مى كنند، و او مرا به فريادش مى خواند، ولى كسى وى را كمك نمى كند.» فاطمه عليهاالسلام اين سخنان را شنيد و گريه كرد، رسول خدا او را به آرامش دعوت كرد. فاطمه عليهاالسلام عرض كرد: پدر جان! من براى مصائب خود گريه نمى كنم، بلكه گريه ام به فراق و جدايى تو است. [بحارالانوار، ج 43، ص 156، ح 2.]

گريه هاى سوزان فاطمه بعد از پدر

در روايتى از امام صادق عليه السلام آمده است كه پنج نفر در دنيا بيش از ديگران گريه كرده اند و آنان عبارتند از: آدم، يعقوب، يوسف، فاطمه، و على بن الحسن عليهم السلام، و سپس فلسفه گريه هر يك شرح داده شده، و آنگاه در مورد حضرت زهرا عليهاالسلام چنين آمده:

دختر پيامبر خدا بعد از فوت پدر چون خود را آماج مصيبته ديد شروع به گريه كرد و روزها گذشت ولى غم و اندوه شديد فاطمه اجازه نداد گريه او تمام شود و لذا گروهى از شيوخ اهل مدينه به حضور اميرالمومنين رسيده و عرض كردند:

يا ابالحسن! ان فاطمه عليهاالسلام تبكى الليل و النهار، فلااحد منا يتهنا بالنوم فى الليل على فرشنا و لابالنهار لنا قرار على اشغالنا و طلب معايشنا،و انا نخبرك ان تسالها اما ان تبكى ليلا او نهارا...

اى اميرالمومنين! گريه هاى شبانه روزى فاطمه، خواب و آسايش شبانه و كار و تلاش روزانه را از ما سلب كرده است، از او بخواهيد كه يا شب گريه كند و يا روز...

مولاى متقيان به حضور فاطمه عليهاالسلام رسيده و جريان را ابلاغ كرد، فاطمه در جواب گفت:

يا ابالحسن! ما اقل مكثى بينهم فواللَّه لااسكت ليلا و لانهارا، او الحق بابى رسول اللَّه.

يا اباالحسن! ماندن من درم يان اين قوم خيلى كم است، سوگند به خدا شب و روز گريه خواهم كرد تا به پدر خود ملحق شوم.

در همين روايت هست كه على عليه السلام فرمود: اى دختر رسول خدا! تو در رفتار خود آزادى. و سپس در قبرستان بقيع اتاقى را به نام بيت الاحزان بنا كرد و فاطمه عليهاالسلام هر روز صبح دست حسن و حسين را مى گرفت و به بيت الاحزان مى رفت و تا شب در آنجا گريه مى كرد و موقع غروب اميرالمومنين مى رفت و آنان را به خانه مى آورد... [بحارالانوار، ج 43، ص 155 و ص 177 - عوالم،ج 11، ص 77 و 488.] در حالات حضرت فاطمه عليهاالسلام آمده است كه او آن قدر گريه مى كرد كه به حالت غشوه مى افتاد و زنان مدينه با پاشيدن آب به روى آن حضرت او را بيدار مى كردند، [بحارالانوار، ج 43، ص 155 و ص 177 - عوالم،ج 11، ص 77 و 488، ص 175.] و روشن است كه اين همه گريه در شرايط عادى معمول نيست، بلكه گريه اش يك حركت سياسى و تظلم از ستمهاى وارده از سوى حكومت بود...

اذان نيمه تمام

(بلال) موذن پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بود. پس از رحلت آن حضرت بدعتهايى كه در اذان گذاشتند، او از اذان دادن امتناع كرد و گفت: من به كسى بعد از رسول خدا اذان نخواهم گفت. روزها بدين گونه گذشت، فاطمه عليهاالسلام دختر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله اظهار داشت: «دلم براى اذان بلال تنگ شده، دوست دارم اذان او را بشنوم...» بلال به خاطر خشنودى- فاطمه عليهاالسلام كه خشنودى خداست- شروع به اذان كرد و چون اللَّه اكبر گفت، فاطمه عليهاالسلام به ياد پدر و ايام او افتاد كه روزهاى خوشى بود، آنگاه كه به نام آن حضرت رسيد و گفت: اشهد ان محمدا رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله. [جلاالعيون شبر، ج 1، ص 184 و بحارالانوار، ج 43، ص 157، ح 7.

شهقت فاطمه عليها السلام و سقطت لوجهها و عشى عليها، فقال الناس لبلال: امسك يا بلال! فقد فارقت ابنه رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله الدنيا....] فاطمه عليهاالسلام با شنيدن نام مبارك پيامبر صدا به ناله بلند كرده و با صورت به زمين افتاده و غش كرد. مردم جريان را به گوش بلال رسانده و گفتند: بلال! اذان را ادامه نده، كه دختر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله دنيا را ترك گفت.

بلال اذان را نيمه تمام گذاشت و به سراغ فاطمه عليهاالسلام آمد. آن حضرت چون بيدار شد، درخواست كرد، بلال اذان را به پايان برساند، ولى او اعتذار نموده و گفت: يا فاطمه! اى سرور زنان عالم! مى ترسم خطرى تو را تهديد كند. لذا فاطمه عليهاالسلام از درخواست خود منصرف گشت.

اين واقعه ى تاريخى مى رساند كه فاطمه عليهاالسلام چه روزهاى تلخى را مى گذارانيد و چه تحول نامطلوبى پيش آمده بود و چگونه روزگار دختر پيامبر خدا سياه گرديده بود، كه آن حضرت با مقايسه ى ايام پدر و پس از رحلت او، آن چنان متاثر و به حالت غشوه مى افتاد.

تسليت جبرئيل بر فاطمه

بعد از وفات رسول خدا، غمها و غصه هاى فاطمه عليهاالسلام به اوج رسيد. غصه هايى كه پايان نداشت. غمهايى كه هرگز درمان نشد، و روز به روز افزون گشت و سينه ى زهرا را بفشرد و سرانجام او را به پدرش ملحق ساخت. فاطمه عليهاالسلام نه تنه