نه در خود مى ديد، با كمال شهامت عرضه داشت: «يا رسول اللّه! هذا سيفى احول بينها و بينهم» (اينك اين شمشير من. بين مقام خلافت و يغماگران، جدايى خواهم انداخت).

پيغمبر (ص) فرمود: «يا على! اگر با وجود اين توانايى، شكيبايى بورزى، بهتر است از اينكه با اعمال قدرت، حكومت را بچنگ آورى»

[بحار، ج 8 ص 15. در اين باره كه مصلحت اسلام در آن روز، جنگ نبود، بحث عميقى در كتاب اشكهاى فاطمه (س)، پشتوانه ى شمشير على بيان كرده ام. طالبين به آن مراجعه فرمايند.]

اميرالمؤمنين (ع) سراپا در مقابل فرمان و صوابديد پيامبر (ص) متواضع بوده است، دست بر ديده نهاد و عرضه داشت: «فاصبر و احتسب» (به فرمان شما، شكيبايى مى ورزم و از حق خود، صرفنظر مى كنم).

ابن عباس مى گويد: «در يكى از روزها كه حال پيغمبر (ص) قدرى بهتر بود طوريكه مى توانست با تكيه دادن به ديوار بنشيند، درب اطاق باز شد. نواده ى دلبند آن جناب- حسن بن على (ع)- از در وارد شد. وقتى چشم پيغمبر (ص) به حسن افتاد، با صداى ضعيف و ملاطفت آميزى فرمود: پسرم! بيا در آغوش من.

حسن جلو دويد. پيغمبر (ص) او را به سينه ى خود چسبانيد و بوسيد و شروع كرد به گريه كردن. آنگاه او را روى زانوى راست خود نشانيد.

هنوز گريه ى رسول اللّه (ص) قطع نشده بود كه دومين نوه ى دلبندش- حسين (ع)- وارد شد. با ديدن حسين (ع)، گريه آن حضرت شدت يافت. حسين (ع) را هم در آغوش گرفته، بوسيد و سپس روى زانوى چپ نشانيد.

پيامبر (ص) همچمنان اشك مى باريد كه ناگهان فاطمه (ص) از در وارد شد. همراه با ورود زهرا (ص)، بند شكيبايى پيغمبر (ص) از هم پاره شد و بيتابانه با صداى بلند گريه نمود.

زهرا (س) جلو رفته، خود را روى پاهاى پدر انداخت و شروع به گريه كرد. پيغمبر (ص) هم، با بيتابى زياد گريه مى كرد؛ حسن (ع) و حسين (ع) هم، با ديدن منظره ى گريه ى مادر و نياى بزرگوار اشك مى باريدند. حضار مجلس هم، در عين اينكه از اين منظره در شگفت مانده بودند، بر وضع رقت بار پيامبر و عزيزانش گريان شدند؛ تا اينكه يكى از اصحاب پيشدستى كرد و عرضه داشت: يا رسول اللّه! هر وقت شما اين عزيزان را مى ديديد، خوشوقت و مسرور مى شديد. چه شد كه اين دفعه، ملاقات اينها، شما را گريان ساخت و همه را متأثر فرموديد؟

پيغمبر (ص) فرمود: بدانيد فاطمه (س)، پاره ى تن من، نور چشمان من، ميوه ى دل من و خلاصه يگانه جان من است كه در كالبدم دميده شده. با ديدن او، منظره ى مظلوميتش در آينده ى نزديك، در مقابلم مجسم شد. به مجرد اينكه من از دنيا بروم، زندگى دخترم با پريشانى و ذلت آميخته خواهد شد: حرمتش را هتك مى كنند حقش را غصب مى نمايند؛ مالش را به يغما مى برند؛ استخوان دنده اش را مى شكنند؛ جنين بيگناهش را مى كشند. فرياد مى زند: وامحمدا؛ ولى كسى به داد او نمى رسد. همواره پس از من، غمناك و گريان است تا اينكه به درگاه الهى عرضه مى دارد: بار خدايا! از زندگى سير شدم و از اهل دنيا بيزار گشتم. مرا به پدرم برسان. در آن هنگام، خواسته اش به اجابت مى رسد و به من در آن جهان ملحق مى شود. در حاليكه غمگين است و حقش را غصب كردند و خود او را كشته اند، در آن جهان بر من وارد مى شود. من هم، به درگاه الهى، جنايتكارانى را كه نسبت به او ستم كرده اند نفرين مى كنم و عرضه مى دارم: خدايا! آنكس كه به من ستم كرده، لعنت فرما. آنكس كه حق او را غصب نموده، عذاب فرما. آنكس كه استخوان دنده اش را شكسته و جنين وى را كشته، براى ابد در دوزخ مخلد فرما».- آمين. فصل سى ام: به ياد فاطمه

زندگانى كوتاه مدت فاطمه عليهاالسلام آن چنان خاطره آميز و پر درد و دلسوز است، كه نمى توان آن را فراموش كرد. فاطمه اى كه غمها و غصه ها از هر طرف او را احاطه كرد و روزگارش را سياه نمود. [صبت على مصائب لو انها صبت على الايام صرن لياليا.] فاطمه اى كه شب و روز در گريه و زارى بسر مى برد.

داغ مادر در كودگى، فراق جگر سوز پدر در دوران پر تلاطم؛ روح و روان او را آزرده ساخت و سپس تحمل تهاجم مهاجمان، به يغما رفتن فدك، انزواى شوهر، غصب كرسى خلافت و... فاطمه عليهاالسلام را از كار انداخت.

تصور اين همه درد و مصائب براى هر كسى دشوار است، و دشوارتر از آن، براى عزيزان فاطمه. لذا رسول خدا با استفاده از علم غيبى كه در اختيار داشت، قبل از وقوع اين مصائب به گرفتاريهاى فاطمه عليهاالسلام متاثر مى شد.

على عليه السلام و ساير ائمه پس از شهادت فاطمه عليهاالسلام هرگز او را فراموش نكردند و پيوسته «فاطمه فاطمه» مى گفتند و در فرصتهاى مناسب بر سر مزارش مى آمدند. در سخنرانيها و مناظره ها خويشتن را به اين بانو نسبت داده و از او ياد مى كردند...

ما در اين فصل، به صورت فشرده و مختصر، موارد اندى از ياد فاطمه عليهاالسلام را توسط پدر و شوهر و فرزندان معصوم آن حضرت بازگو مى كنيم.

رسول خدا و ياد فاطمه

شيخ مفيد- رضوان اللَّه عليه- از ابن عباس نقل مى كند كه رسول خدا در هنگام وفاتش گريه مى كرد، از علت آن پرسيدند، فرمود: من ستمهاى آتى وارده بر دخترم را مى بينم كه چه سان او را اذيت مى كنند، او مرا به فريادش مى خواند، لكن كسى وى را يارى نمى كند. زهرا اين سخن را شنيد و گريه كرد و گفت: گريه من براى خودم نيست، بلكه فراق پدرم غير قابل تحمل است. [لما حضرت رسول اللَّه الوفات بكى حتى بلت دموعه لحيته! فقيل له: يا رسول اللَّه! ما يبكيك؟ فقال: كانى بفاطمه بنتى و قد ظلمت بعدى و هى تنادى يا ابتاه، فلا يعينها احد من امتى... (بحارالانوار، ج 43، ص 156).] و در يك مقطع ديگر چون فاطمه عليهاالسلام به حضور پدر رسيد، رسول گرامى اسلام از ديدن او شروع به گريه كرد، اين بار نيز پرسيدند: چرا گريه مى كنى؟ فرمودند: به ياد مى آورم هنگامى را كه من از دنيا مى روم و جفاكاران حرمت فاطمه عليهاالسلام را از بين مى برند. حقش را غصب مى كنند. ارثش را نمى دهند. بدنش را مصدوم و مجروح مى كنند. بچه اش را مى كشند. او در اين حال مرا به فريادش مى خواند ولكن كسى به او پناه نمى دهد. در آن وقت چاره اى جز گريه و زارى نخواهد داشت.

كانى بها و قد دخل الذل بيتها و انتهكت حرمته و غصب حقها و منعت ارثها و كسر جنبها و اسقطت. جنينها و هى تنادى يا محمداه فلاتجاب... [فرائدالسمطين، ج 2، ص 35، ش 371- بحار، ج 43، ص 172، ح 13- جلاالعيون، ج 1، ص 187.]

ياد على از فاطمه

على عليه السلام چون با فاطمه عليهاالسلام بيش از ديگران انس گرفته بود و از سوى ديگر فاطمه عليهاالسلام ركن دوم و پناه اصلى او پس از وفات پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله به حساب مى آمد، از اين جهت فقدان فاطمه عليهاالسلام تاثر شديدى در روح و روان على گذاشت و از شنيدن خبر شهادت او به زمين افتاده و غش كرد. [در فصل 27 گذشت.] و چون او را به خاك سپرد، رو كرد به قبر پيامبر و گفت: يا رسول اللَّه! مصيبت دخترت براى من بسيار سنگين است. او با مرگش صبرم را كه كم كرد، توانم را به ناتوانى مبدل ساخت، من ديگر بعد از او پيوسته محزون و غمگين خواهم بود و خواب به چشمم فرونخواهد رفت. [نهج البلاغه فيض، خ 193، ص 651.] آنگاه كه دفن فاطمه عليهاالسلام فارغ شد، شروع به گ