ن عزيزش برده ، بر زمين گذاشت .
آن گاه رسول خدا صلى الله عليه و آله ، على مرتضى عليه السلام ، فاطمه زهرا عليهاالسلام و حسن و حسين عليهم السلام - كه سلام و درود خدا بر آنان باد - گرد هم آمدند و آن طعام بهشتى را تناول كردند.(60)
87 - نماز براى رفع تب  
محمد بن ابى الحسن الصفار گفت : وارد شدم بر حضرت صادق عليه السلام و حال آن كه تب داشتم ، حضرت از من احوال پرسيد، فرمود: چه شده است كه من تو را ضعيف مى بينم .
عرض كردم : قربانت گردم ! تب شديد دارم .
حضرت فرمود: هرگاه يكى از شماها تبدار شد به تنهايى داخل خانه شود و دو ركعت نماز بخواند و صورت راست خود را بر زمين بگذارد و ده بار بگويد: يا فاطمة ! بنت محمد استشفع بك الى الله فيما نزل بى ؛ اى فاطمه ! دختر محمد صلى الله عليه و آله از اين عارضه تو را نزد خدا شفيع قرار مى دهم و از تو شفاعت مى جويم ، ان شاء الله شفا خواهيد يافت .نفسهاى آخرين پدر

در غروب بيست و هفتم صفر، هنگامى كه خورشيد در آغوش سرخ فام شفق قرار گرفته بود و پرده ى طلائين خود را از روى كوهها و تپه هاى اطراف يثرب جمع مى كرد، شهر مدينه چهره ى تيره و غمناكى به خود گرفته بود. مردم كه براى اداى فريضه ى نماز مغرب، در مسجد اجتماع كرده بودند، هر دو سه نفر با هم، از بيمارى پيغمبر (ص) سخن مى گفتند و از اينكه اين موجود ملكوتى را در آستانه ى فقدان و ناپديدى مشاهده مى كردند، نگران و غمگين بودند.

پس از اداى نماز مغرب، جمعيت جلوى درب منزل رسول اللّه (ص) تهاجم كرده، منتظر بودند درب باز شود و به عيادت پيغمبر (ص) شرفياب شوند. همهمه ى عجيبى در منزل پيغمبر شروع شد. از طرفى هم، چون منزل گنجايش ورود همگان را نداشت، قرار شد دسته دسته افراد وارد منزل پيغمبر (ص) شوند و پس از يك ملاقات مختصر، از منزل خارج گردند؛ تا نوبت به دسته ى ديگر برسد.

دسته ى سوم يا چهارم وارد منزل شد و همراه با ورود اين جمعيت، رسول اللّه (ص) كه قبلاً از حال رفته بود، چشمانش را گشود؛ نگاهى به اطراف انداخت؛ لبهاى مبارك را از هم گشود و فرمود: «براى من قلم و پاره پوستى بياوريد. شايد بتوانم از خود اثرى بگذارم كه مردم، پس از من گمراه نشوند».

هنوز سخن رسول اللّه (ص) به پايان نرسيده بود كه صدايى از گوشه ى اطاق بلند شد: «دعواالرجل فانه ليهجر حسبنا كتاب اللّه» (اين مرد را واگذاريد؛ هذيان مى گويد. كتاب خدا ما را كافى است)

[صحيح بخارى، ج 2، ص 118؛ مسند احم حنبل، ج 1، ص 222؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 563.] اين صداى يكى از توطئه گران بود كه فكر مى كرد شايد نوشته ى رسول اللّه (ص)، برخلاف نقشه ى مرموزانه ى وى و دستيارانش باشد.

چند نفر از مسلمانان غيور، در مقابل اين گفتار ناهنجار، به او پرخاش كردند كه: «اين چه سخنى است كه مى گويى؟ پيغمبر (ص) داراى اشعه ى وحى است. هذيان نسبت به او مفهوم ندارد».

دو سه نفر از افراد حزب كه در جلسه حضور داشتند، گفتار وى را تأييد كردند. اختلاف بين حضار درگرفت. رسول اللّه (ص) خشمگين شده و فرمود: «با حضور من، بحث و جدل معنى ندارد. از نزد من خارج شويد».

با خارج شدن اين دسته- به فرمان پيغمبر (ص)- درب خانه بسته شد، و ديگر به كسى اجازه ى ورود داده نشد.

عده اى از اصحاب و ياران، سر خود را به ديوار منزل رسول اللّه (ص) گذارده، هاى هاى مى گريستند. شهر مدينه در انقلاب عجيبى فرورفته بود. آن شب تا صبح، بيشتر خانه هاى شهر روشن بود. اجتماعات مختلف در گوشه و كنار شهر تشكيل شده بود. عده اى در نگرانى مرگ پيغمبر (ص) سخن مى گفتند و جمعى براى فردا كه شايد رسول اللّه (ص) از دنيا برود، نقشه مى كشيدند.

در خانه ى پيغمبر (ص)، سه چهار نفر از نزديكان رسول اللّه (ص)، اطراف بستر آن حضرت را گرفته و بر حال رقت بار پيامبر (ص) اشك مى ريختند. سر پيغمبر (ص) در دامن على (ع) بود. عباس و برخى از عموزادگان آن حضرت، در سمت پايين پاى پيغمبر نشسته بودند. دختر دردانه اش- زهرا (س)- به اتفاق نوباوگان دلبندش- حسن (ع) و حسين (ع)- در دو طرف بستر پدر و نياى بزرگوار زانو زده بودند. فاطمه (س) بيتابانه ناله مى زد و فرزندانش هم- در حاليكه چشمان خود را به چهره ى زرد رسول اللّه (ص) دوخته بودند- قطرات اشك از گوشه ى ديدگانشان، پهناى رخساره ى آنها را فراگرفته بود.

پيغمبر (ص) چشمان بى رنگش را گشود؛ قدرى به قيافه ى دختر- كه بيتابى مى كرد- خيره شد و سپس با سر، به وى اشاره كرد.

زهرا (س) كه احساس كرد پدر مى خواهد به او سخنى بگويد ولى ناى حرف زدن ندارد، آرام گرفت. گوش را نزديك دهان پدر آورد؛ سپس سر را بلند كرد و آنگاه- در حاليكه قطرات اشك را از صورتش پاك مى كرد- تبسم كرد.

حضار با ديدن اين منظره، شگفت شدند. على (ع) از فاطمه (س) پرسيد: «چه شد كه ناگهان خندان شدى؟»

زهرا (س) با كمال شادمانى گفت: «سخنى از پدرم شنيدم كه خوشوقت شدم».

على (ع): «چه سخنى؟»

فاطمه (س): «پدر در گوش من گفت: دخترم! زياد بيتابى مكن. به تو مژده بدهم مدت هجران من، براى تو كوتاه است. بزودى در آن جهان، به ديدارم نائل خواهى شد. تو از همه زودتر، به من مى رسى».

اين گفتار و حالت فاطمه (س)، رشته شكيبايى على (ع) را پاره كرد. اميرالمؤمنين (ع) كه تا آن لحظه مقيد بود خوددارى كند و براى تسلى خاطر همسر و فرزندان عزيزش، سوز دل را بروز نمى داد، با شنيدن اين گفتار، آه سردى كشيد و قطرات اشك، محاسن مباركش را تر كرد.

نيمى از شب گذشته بود و جمعيت بكلى از اطراف خانه پيغمبر (ص) و مسجد متفرق شده بودند. ناگهان صداى كوبه ى در بلند شد. فاطمه (س) با شتاب پشت در آمد و گفت: «كيست؟»

ناشناس: «مردى از اهل باديه ام. از راه دورى، براى عيادت رسول اللّه (ص) آمده ام و ضمناً كار لازمى هم دارم».

فاطمه: «حال پيغمبر (ص) وخيم است. از پذيرش اشخاص، معذور...».

ناشناس: «چاره اى نيست. بايد پيامبر را ملاقات كنم».

فاطمه: «مى گويم امكان ندارد. پيغمبر (ص) قادر به گفتگو با كسى نيست. رسول اللّه (ص) چهره ى مرگ به خود گرفته. بنده ى خدا! پى كار خود برو».

ناشناس: «خواهش مى كنم از خود پيغمبر (ص) استجازه كنيد. اگر اجازه نفرمود، برمى گردم».

فاطمه (س) به اطاق برگشت. پيغمبر (ص) سؤال كرد: «دخترم! كه بود؟»

زهرا (س): «مردى است كه مى گويد: از راه دورى آمدم. هر چه خواستم او را رد كنم، نشد. گفت: حتماً از خود شما استجازه كنم. اگر اجازه نفرموديد، مراجعت كند».

پيغمبر (ص) در حاليكه تبسم اسرارآميزى بر گوشه ى لب داشت و گويا از لابلاى لبان متبسمش، روح ملكوتيش مى خواست پرواز كند، نفس عميقى كشيد و فرمود: «اِنَّا لِلَّهِ وَ اِنَّا اِلَيْهِ راجِعُوْنَ» (مملوك خدائيم و بسوى او بازگشت مى كنيم). دخترم! او صحرانشين نيست؛ عزرائيل است. براى گرفتن جان من آمده. از هيچكس اجازه نمى گيرد. اين اولين خانه اى است كه با اجازه، داخل آن مى شود. برو در را باز كن».

زهرا (س) در حاليكه لرزه ى شديدى، اندامش را گرفته بود و سرنوشت خود را محكوم يك قضاى الهى مى ديد، با قدمهاى ناتوان، نزديك درب خانه آمد و در را باز كرد. باد پرهيبتى به صورت او اصابت كرد. كسى را نديد. در را بس