شود و مقام و جايگاه زن مسلمان تبيين مى گردد. اميد مى رود كه زنان و دختران جامعه اسلامى بلكه جوانان و مردان نيز از آن بهره وافر به دست آورده و زندگى خود را بر اساس سيره علوى و فاطمى استوار سازند.
يكى از ويژگى هاى اين كتاب اين است كه تنها به ذكر حديث و تاريخ بسنده نشده است بلكه در كنار هر حديثى برداشتى و در هر گزارش ‍ تاريخ ، تحليلى قرار گرفته است . نويسندگان فاضل بر خلاف بسيارى از كتبى كه در مناقب نوشته شده است به ذكر فضايل حضرت فاطمه اكتفا نكرده اند بلكه مسائل و فضايل را به شيوه كاربردى درآورده اند، تا همگان از آن بهره مند شوند. در واقع فاطمه را به شكل الگوى عملى ، عبادى ، اخلاقى ، سياسى و اجتماعى مطرح ساخته اند تا زنان و مردان ، عالمان و جوانان جامعه از منش و شيوه ام الائمه استفاده كامل نمايند.
در خاتمه توفيقات روزافزون همه كسانى كه در سامان بخشيدن اين اثر ارزشمند سهيم بودند از خداى بزرگ مسئلت دارم و براى مولفان ارجمند موفقيت بيشترى آرزومندم .
محمد باقر شريعتى سبزوارىآغاز تيرگى تاريخ اسلام

دو سه روز مانده به مرگ پيغمبر (ص)، در گوشه و كنار، افراد مسلمان گفتار رسول اللّه (ص) را بازگو مى كردند: «پيغمبر (ص) فرمود: پس از من، حكومت را چپاول مى كنند؛ عزيزان مرا از خلافت مانع مى شوند؛ آنها را از حقوقشان محروم مى سازند و اموال و ثروتشان را به يغما مى برند».

در دنباله ى اين بازگوئيها، بعضى بفكر افتادند: «حالا كه بنا است شخص ديگرى غير از على (ع) حاكم باشد، پس براى اينكه آنها در اين مطلب سهمى داشته باشند، بايد فردى را از خود حاكم كنند كه در آينده، از پرتو او استفاده نمايند». اجتماعات مختلف شب گذشته، در گوشه و كنار شهر، در اطراف اين موضوع برقرار بود.

در اول صبح كه همگان از مرگ پيغمبر (ص) متوجه شده بودند، عده اى از انصار به فعاليت افتادند و براى اينكه در مسأله ى زمامدارى سبقت بگيرند، سعد بن عباده- رئيس قبيله ى خزرج- را در حاليكه بشدت بيمار بود و توانايى حركت و صحبت نداشت، با بستر بيمارى به سقيفه ى بنى ساعده آوردند.

سعد در حاليكه از شدت بيمارى، خواب طلايى حكمرانى عرب را مى ديد، پسرش قيس را طلبيد و گفت: «من توانايى ندارم گفتارم را به مردم برسانم. تو كنارم بايست و هر چه مى گويم، به مردم برسان».

قيس كنار بستر پدر ايستاد. سعد بن عباده با صداى بى رمق خود، مشغول سخنرانى شد. بعد از حمد و ثناى الهى گفت:

اى جمعيت انصار! از نظر دين اسلام، شما سبقت داريد و بر ساير عرب افضليد؛ زيرا محمد (ص) بيش از ده سال، در قبيله و فاميلش مردم را به عبادت خدا و ترك بت پرستى دعوت كرد؛ اما به او ايمان نياوردند و حتى حضرتش را از ديار و سامانش اخراج كردند؛ تا اينكه فضيلت به طرف شما روآورد و خداوند، نعمت ارزنده ى خود را به شما اختصاص داد. به پيامبر ايمان آورديد و در تكريم وى و پيشبرد هدفش كوشيديد و او را بر دشمنانش پيروز ساختيد؛ تا اينكه با قدرت شما، نسل عرب در مقابل فرمان خدا سر تسليم فرود آورد. هم اكنون رسول اللّه (ص) فوت كرد. امر پيشوايى را بر عهده بگيريد، زيرا اين منصب براى شما شايسته تر است.

گفتار سعد با كلمات بريده بريده، از حلقوم ناتوان وى قطع شد تا ريخ طبرى، چاپ بيروت، ج 2، ص 208.]

حضار گفتند: «البته اگر بشود كه تو زمامدار ما گردى به صلاح ماست، و ما همه راضى هستيم». و لى انصار جرأت نكردند به اين زودى با سعد بيعت كنند؛ مايل بودند نظريه ى مهاجرين را هم در اين خصوص بدست آورند.

عمر سراسيمه وارد جمعيت شد و مشاهده كرد گفتگو درباره ى خلافت است و انصار تصميم دارند به حكومت سعد بن عباده رأى دهند. عمر نگاهى به اطراف انداخت؛ دستياران خود را نديد؛ از طرفى هم، متوجه شد كه نزديك است زمان امر از دست آنها خارج شود. بلافاصله فكرى در مغزش برق زد: شمشير از غلاف كشيد و با كمال غلظت و تندى به جمعيت حمله كرد و گفت: «چه مى گوئيد؟ پيغمبر (ص)

نمرده. پيغمبر (ص) مرگ ندارد. هر كس بگويد پيغمبر (ص) مرده، با اين شمشير سر از بدنش جدا مى كنم»

[ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 129 به همين مطلب اعتراف كرده، مى گويد: «عمر اجل قدراً بود از اينكه معتقد بشود كه پيغمبر (ص) نمرده». يافعى در كتاب مرآت الجنان، ج 1، ص 59 اين اعتراف را از ترمذى از كتاب شمائل نقل مى كند كه وى گفته: «چون عمر ترسيد فتنه اى در امامت و رهبرى بشود و اين امر را انصار حيازت كنند، چنين گفت».]

با اين برنامه ى عمر، اختلاف تازه اى در بين مسلمانها افتاد كه: «آيا پيغمبر مى ميرد يا نه؟» عمر هم، از فرصت استفاده كرد، دنبال ابوعبيده ى جراح و ابوبكر فرستاد. آنها را خبر كرد كه زودتر به سقيفه بشتابند.

ابوبكر به مجرد اينكه وارد جمعيت شد، برخلاف اظهارات عمر، فرياد زد: «عمر! اين چه سخنى است كه مى گويى؟ مردم! چرا سر و صدا مى كنيد؟ مگر قرآن نخوانده ايد. خداوند مى فرمايد: و ما مُحَمَّدٌ اِلَّا رَسُوْلُ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ اَفَأْنِ ماتَ اَوْ قُبِلَ اِنْقَلَبَْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبُ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّاللَّهَ شَيْئاً (محمد (ص) پيامبرى بيش نيست و پيامبران پيش از او آمدند و رفتند. اگر مرد يا كشته شد، شما به جاهليت پدران خود برمى گرديد. هر كس به كفر اعتاب و پدران خويش برگردد، به خدا زيانى نرسانده)

[سوره ى آل عمران، آيه ى 144.]».

عمر ناگهان از آن غلظت و تندى ساختگى فرود آمده، شمشير را غلاف كرد و گفت: «ببخشيد؛ من اين آيه را نخوانده بودم. اكنون آقاى ابوبكر! شما مصلحت امت را در چه مى دانيد؟»

عمر با اين گفتار، عنان سخن را به دست ابوبكر داد. ابوبكر مشغول سخنرانى شد و در ادامه ى گفتارش، اشاره كرد به اينكه: «چون مهاجرين از نظر اسلام بر انصار سبقت دارند و فاميل رسول اللّه (ص) محسوب مى شوند، آنها به امارت مملكت شايسته ترند. سپس اضافه كرد: «البته فضيلت و شخصيت انصار را هم نمى توان منكر شد. شما كسانى هستيد كه خداوند، شما را ياران دين و پيامبر (ص) ناميده و هجرت رسول اللّه (ص) را در ديار شما قرار داده است. پيامبر (ص) هم، از ميان شما، همسرش را انتخاب كرده است.

البته بعد از مهاجرين، بافضيلت تر از شما كسى نيست. پس بهتر اين است كه مهاجرين، اميران و شما، وزيران و مشاورين مملكت باشيد». و قتى سخن ابوبكر به اينجا رسيد، حباب بن منذر انصارى از جا برخاست و فرياد زد: «اى جمعيت انصار! مراقب باشيد؛ شخصيت خود را حفظ كنيد. هم اكنون هيچ قدرتى بالاتر از شما در مملكت نيست. احدى جرأت ندارد برخلاف شما گام بردارد. اگر مهاجرين راضى نيستند كه زمامدارى كشور در دست شما باشد، لااقل به كمتر از اين راضى نشويد كه از شما يك امير و از آنها يك زمامدار در كشور باشد» تا ريخ طبرى، چاپ بيروت، ج 3، ص 209. در اين بيان، خليفه مقام مقدس نبوت را تعبير به امپراتورى و حكومت مادى كرده است؛ آنجا كه مى گويد: «فمن ذا ينازعنا فى سلطان محمد (ص)». از اين بيان معلوم مى شود كه ايشان به پيغمبرى نبى اكرم (ص) معتقد