 نبوده و پيغمبر را يك كشورگشا مى پنداشته است.]

عمر در مقابل حباب پرخاش كرد: «اين چه حرفى است كه مى زنى. ممكن نيست دو شمشير در يك غلاف جا بگيرد، اجتماع عرب اجازه نمى دهد شما بر گردن آنها سوار شويد در حاليكه پيامبر عرب از شما نيست. حق از آن ماست. كيست كه بتواند در سلطنت محمد (ص) با ما منازعه كند؛ در صورتيكه ما فاميل و بستگان او هستيم؟ آنكس كه دلالت به باطل كند و در مقام طغيان باشد، فتنه انگيز است» تا ريخ طبرى، چاپ بيروت، ج 3، ص 209. در اين بيان، خليفه مقام مقدس نبوت را تعبير به امپراتورى و حكومت مادى كرده است؛ آنجا كه مى گويد: «فمن ذا ينازعنا فى سلطان محمد (ص)». از اين بيان معلوم مى شود كه ايشان به پيغمبرى نبى اكرم (ص) معتقد نبوده و پيغمبر را يك كشورگشا مى پنداشته است.]

حباب از شنيدن كلمات عمر، مانند جرقه ى آتش از جا جست؛ داد كشيد: «اى انصار! خود را نبازيد؛ گفتار اين نادان و يارانش را نشنويد. اگر اينها امتناع دارند كه امارت ما را قبول كنند، اينها را از سرزمين و ديارتان اخراج كنيد. سوگند بخدا، شما به اين مقام سزاوارتريد».

ابوعبيده جراح حركت كرد و با يك نرمى تزويرآميز گفت: «اى انصار! شما اولين كسى از عرب هستيد كه ايمان آوريد و دين خدا را يارى كرديد. سعى كنيد اول شخصى نباشيد كه دين حق را تبديل و تغيير داده ايد».

بشير بن سعد كه از بزرگان انصار محسوب مى شد و يكى از افراد حزب كودتاچى بود، از يك طرف برحسب پيمان حزبى، خود را موظف مى ديد و از طرف ديگر مشاهده مى كرد عموم انصار، اطراف سعد بن عباده- رئيس خزرج- را گرفته اند و او رئيس قبيله ى اوس بود و چون به امارت سعد رشك مى ورزيد، از جا حركت كرده، گفت: «اى جمعيت انصار! در تمام فعاليتها و مجاهدات پيشين كه ما انجام داده ايم، جز رضاى خدا هدفى نداشته ايم و هم اكنون هم زعامت و امارت كشور، حق مسلم مهاجرين است. چرا در موضوعى كه حق نداريم، بيجا با آنها مجادله كنيم». جلو رفته، دست ابوبكر را گرفت و گفت: «من بعنوان خليفة المسلمين با تو بيعت مى كنم و مقام زمامدارى تو را به رسميت مى شناسم».

ابوبكر در حاليكه دست خود را مى كشيد، گفت: «چرا با من بيعت مى كنى؛ با وجود ابوعبيده جراح و عمر كه دو شخصيت با سابقه ى اسلام هستند؟»

آن دو نفر گفتند: «ابداً. ما هرگز در اين موضوع، بر تو سبقت نمى گيريم، قدمت تو در اسلام، بيش از ماست. تو در بحرانى ترين لحظات زندگى رسول اللّه (ص)، يار غار پيغمبر (ص) بودى».

ابوعبيده جراح دست دراز كرد؛ يك دست ابوبكر را گرفت؛ دست ديگر را هم عمر گرفته و هر دو با او بيعت كردند. پشت سر اين دو، تمام افراد حزب هجوم آورده و در بيعت با ابوبكر، بر يكديگر سبقت مى گرفتند. عده اى از بستگان و فاميل بشير بن سعد هم، پشت سر افراد حزب صف كشيدند.

افراد قبيله ى خزرج وقتى مشاهده كردند ابوبكر نامزد زمامدارى شد، از ترس اينكه مبادا در اين موضوع قبيله ى اوس بر آنها سبقت بگيرند و در آينده به دستگاه حكومت نزديكتر شوند، دسته جمعى به طرف ابوبكر هجوم آوردند طوريكه نزديك بود سعد بن عباده را در بستر بيمارى پايمال كنند. سعد فرياد مى زد: «آهسته؛ مرا كشتيد».

عمر گفت: «بكشيد سعد را؛ خدا او را بكشد».

قيس بن سعد دويد؛ ريش عمر را گرفت و گفت: «يا ابن صهاك! اى جبون ترسو كه از ميدان جنگ هميشه فرار مى كنى، بخدا سوگند، اگر يك مو از سر پدرم كم بشود، سر از بدنت جدا مى كنم تا ريخ طبرى، ج 3 ص 209.]

ابوبكر كه مشاهده كرد عمر و قيس با هم گلاويزند، داد زد: «عمر! الان وقت اين كارها نيست؛ هم اكنون موقع رفق و مدارا است».

سعد بن عباده گفت: «اى آل خزرج! مرا از اين مكان فتنه خارج كنيد. اگر قوت داشتم، الان اين دو نفر را به سرنوشتى دچار مى كردم كه گريبانگير بستگانشان در جنگ بدر و احد شد».

سعد بن عباده را با بستر بيمارى به خانه بردند. او تا آخر عمر، بيعت نكرده و در نماز جماعت حاضر نمى شد. در فصل حج هم، مقيد بود اعمال را طبق قانون حكومتى ابوبكر انجام ندهد تا ريخ، طبرى ج 3، ص 209.]

در حاليكه عده اى از مردم در سقيفه ى بنى ساعده، سرگرم برنامه ى سياسى بودند، بريده ى اسلمى از طرف اميرالمؤمنين (ع) فرياد زد: «غسل و كفن پيغمبر (ص) تمام شده بيائيد بر رسول اللّه (ص) نماز بخوانيد».

كسى به گفتار او اعتنا نكرد. آنها همچنانكه سرگرم مسأله ى حكومت بودند. بعضى ديگر، دسته دسته وارد منزل رسول اللّه (ص) شدند و بر پيغمبر (ص) نماز خواندند. اميرالمؤمنين (ع) بدن نازنين پيغمبر (ص) را در منزل دفن فرمود

[بحارالانوار، ج 22 ص 525 و 543.]

چون فاطمه (س) در مرگ پدر سخت ناآرام و منقلب بود، على (ع) براى دلدارى همسر، به خانه آمد. به مجرد اينكه على (ع) وارد خانه شد، صدائى از دم در بلند شد: «السلام عليكم اهل البيت و رحمة اللّه و بركاته».

على (ع) به طرف درب منزل برگشت. كسى را نديد ولى صدا همچنان ادامه داشت و مى گفت: «خدا به شما سلام مى رساند مى فرمايد: «پروردگار در هر مصيبت؛ اجر و پاداشى براى صاحبان آن قرار داده و به شما مرحمت مى فرمايد. بدانيد كه اهل زمين همگان مى ميرند و اهل آسمانها باقى نمى مانند. والسلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته»

[بحارالانوار، ج 22، ص 525 و 543.]

صدا قطع شد. على (ع) با حالتى غمناك و بحرانى قدم در خانه گذارد؛ مشاهده كرد: «زهرا (س) از اشك و انقلاب، لحظه به لحظه غش مى كند. به حال مى آيد. هرگاه چشم مى گشايد، نگاهى به حسن (ع) و حسين (ع) مى اندازد و مى گويد:

«كجاست جد بزرگوارتان كه شما را عزيز داشت؟ فصل اول : ولادت فاطمه (عليها السلام )
1- اخلاق عرب
مدينه شهرى است در شمال مكه كه تقريبا نود فرسنگ از آن فاصله دارد. اطراف شهر، باغ ها و نخلستان هاى فراوان وجود دارد. زمين آن براى غرس درختان و كشت و زرع آماده تر است . قبل از اسلام ، نام آن (( يثرب )) بود و پس از هجرت پيامبر (صلى الله عليه وآله ) (( مدينه الرسول )) ناميده شد و بعدا به مدينه معروف گرديد.
اعراب زمان جاهلى به خصوص فرزندان (( عدنان )) طبيعتا سخاوتمند و مهمان نواز بودند. پيمان شكنى را گناهى بزرگ مى دانستند. در راه اعتقاد خود فداكارى مى كردند و از صراحت لهجه برخوردار بودند. در فن شعر و سخنرانى يد طولايى داشتند و شجاعت آنها معروف بود، ولى در مقابل اين ويژگى ها داراى مفاسد اخلاقى بودند كه جلوه هر كمالى را از بين مى برد.
اگر در اواسط قرن ششم ميلادى خورشيد پر فروغ و تابناك اسلام بر آنها نتابيده بود، امروزه اثرى از عرب عدنانى نبود. از يك طرف نبودن فرهنگى صحيح ، از طرف ديگر شيوع فساد و خرافات ، زندگى آنها را به صورت زندگى حيوانى در آورده بود. وجود بى نظمى ، هرج و مرج ، جنگ هاى طولانى و قبيله اى و نبود حكومت مقتدر سبب شده بود كه اعراب خانه به دوش باشند و مرتب هر ساله در نقطه اى از بيان ها به دنبال آب و علف بگردند. هر كجا اثرى از آب و آبادى مى ديدند، فورا دور آن حلقه زده و خيمه ها را برمى افراشتند. در به درى و دوره گردى آنها معلول دو چيز بود: يكى بدى وضع جغرافيايى عربستان از نظر آب و هوا و ديگرى خونريزى هاى زياد ك