وه ديگرى بردار و به سوى مدينه بشتاب كه منتظر شما هستم . آن گاه پيامبر به سوى مدينه حركت كرد. به دستور ابوسفيان (( اميه )) با عده اى مسلح و يك قيافه شناس به نام (( ابوبكر خزاعى )) به جستجوى پيامبر پرداختند. (( ابوبكر خزاعى )) به جستجوى پيامبر پرداختند. (( ابوكرز خزاعى )) از اثر پاى پيامبر مسير را گرفت تا دم غار رسيدند. ابوكرز سر در غار تاريك كرد. اضطراب و ترس فوق العاده اى ابوبكر را فراگرفت . بدنش به لرزه افتاد و گفت : يارسول الله ! ما را ديدند. پيامبر (صلى الله عليه وآله ) فرمود: ابوبكر! مايوس مباش ! خدا با ماست .
ابوكرز گفت : آن ها قطعا ميان غار رفته اند. اميه گفت : خيال نمى كنم . نمى بينى چطور عنكبوت اطراف اين غار تنيده است . ابوكرز خواست داخل غار شود اما چيز نرم و لغزانى زير پاى خود احساس نمود. بيرون جست و فرياد زد: مار مار. اميه گفت : امكان ندارد اين جا آمده باشد.
برويم كوه حنين . پيامبر و ابوبكر سه شبانه روز در غار ثور بودند و روز چهارم روانه مدينه شدند و در قبا دو فرسخى مدينه منتظر ورود حضرت على و خانواده ماندند.
هجرت امام على (عليه السلام ) و فاطمه زهرا (عليها السلام )
على بن ابيطالب به دستور پيامبر عمل نموده ، فاطمه را چند تن ديگر از زن ها سوار بر شتر نموده و رهسپار مدينه شد. در بين راه (( ابوواقد )) كه مامور راندن شترها بود، آن ها را به سرعت مى راند. على (عليه السلام ) فرمود:با زنها مدارا كن و شترها را آهسته تر بران ، زيرا زنان توانايى ندارند و نمى توانند سختى ها را تحمل كنند. ابوواقد عرض كرد: مى ترسم دشمنان ما را تعقيب كنند. به ما برسند. على (عليه السلام ) فرمود: پيامبر به من فرموده از طرف دشمنان به شما آسيبى نمى رسد.
وقتى به نزديكى (( ضجنان )) رسيدند، هشت سوار از پشت سر به آنها حمله ور شدند. على (عليه السلام ) زنان را در پناهگاهى پياده كرد و با شمشير به دشمنان حمله كرد و پراكنده شان نمود، آنگاه زنان را سوار نموده و به سوى مدينه رهسپار شدند. زمانى كه پيامبر به قبا رسيد، دوازده روز توقف نمود تا على (عليه السلام ) به اتفاق فاطمه (عليها السلام ) و سايرين به حضرت پيوستند و همواره ايشان به مدينه رهسپار شدند (45) . استاد توفيق ابو علم مى نويسد:
هشت سوار نقابدار به همراهى (( جناح )) غلام حرب بن اميه در اين محل (ضجنان ) راه را بر آن ها گرفتند. على (عليه السلام ) دستور داد تا ايمن (پسر ام ايمن ) و ابو واقد شترها را خواباندند و خودش زنان را فرود آورد. مردان مسلح نزديك آمدند، على در برابر آنها ايستاد. آن ها به حضرت گفتند: خيال نمودى كه مى توانى با اين زنان خودت را نجات دهى . على (عليه السلام ) فرمود: اگر برنگردم ، چه مى شود، گفتند: مجبورت مى كنيم كه برگردى يا سرت را به مكه خواهيم برد و اين كار براى ما خيلى آسان است ! سواران به سوى شترها رفتند. على راه را بر آنها گرفت . (( جناح )) شمشيرى حواله حضرت نمود. على بن ابيطالب خود را كنار كشيد و سپس با شمشير خود او را چنان دو نيمه نمود كه شمشير تا پشت اسب (( جناح )) رسيد. آن گاه پياده گرديد و همچون شير خمشگين بر همراهان او حمله كرد. آن ها از ترس پراكنده شدند و گفتند: پسر ابوطالب بيا و از ما در گذر و ما را ببخش ! على (عليه السلام ) فرمود: من به سوى برادر و پسر عم خود مى روم . حال هر كه از شما مى خواهد خونش ريخته شود، نزديك آيد. پس از آن به ابوواقد و ايمن دستور داد شتران را به راه اندازند و خود نيز فاتح و پيروز به راه ادامه داد تا به قبا رسيد و به پيامبر پيوست . هجرت در غره ربيع الاول سال سيزده بعثت بود (46) .
بدين ترتيب زهرا (عليها السلام ) به پدرش ملحق گرديد و در كنار پدر بزرگوار و مهربانش به آرامش رسيد. زمانى كه رسول خدا در قبا در انتظار ورود اميرالمؤ منين و همراهانش به سر مى برد، مردم مدينه به قبا كه در دو فرسخى مدينه بود مى آمدند و خدمت پيامبر مى رسيدند.
در يكى از روزها هنگام عصر، على و همراهان وارد شدند، پيامبر با مهربانى فوق العاده او را در آغوش گرفت و جوياى اخبار شد. على (عليه السلام ) اخبار مكه و بين راه را براى پيامبر بازگو نمود. فرداى آن روز كه جمعه بود، رسول الله پس از اقامه نماز به طرف شهر به راه افتاد. از قبا تا مدينه مقدارى راه بود. بين راه روساى قبائل ايستاده بودند.
جلوى ناقه پيامبر را مى گرفتند و عرضه مى داشتند: نزد ما بمان ! پيامبر فرمود: (( ناقه را رها كنيد. او مامور است به هر كجا كه مشيت خالق اوست ، مرا ببرد )) . جمعيت پشت سر آن جناب به راه افتادند. شتر پيامبر به آرامى به راه خود ادامه مى داد. تا اين كه به زمين مسجد النبى كه در آن هنگام انبار خرما بود رسيد و زانو زد. يك بار ديگر هم حركت كرد و چند قدم رفت و باز زانو زد. پيامبر پياده شد. نزديك ترين خانه به آن مكان ، منزل ابوايوب انصارى بود. رسول الله آن خانه را براى سكونت اختيار فرمود، سپس امير مومنان (عليه السلام ) به اتفاق همراهان آن جا فرود آمدند.
پيامبر در انبار خرما كه مجاور منزل ابو ايوب انصارى بود، نماز مى گذارد.
يك روز رسول الله به (( اسعد بن زراره )) فرمود:اين زمين به چه كسى تعلق دارد، اسعد گفت : مالك اين زمين دو جوان هستند. رسول الله فرمود: امكان دارد اين زمين را از آن ها بخريم و محلى براى تجمع مسلمانان به نام مسجد بنا كنيم . اسعد بن زراره با صاحبان زمين مذاكره كرد. آن ها گفتند: اين زمين را به پيامبر تقديم مى كنيم . اسعد اظهار ارادت آن ها را به پيامبر رساند. پيامبر ضمن تشكر فرمود: من اين زمين را رسما مى خرم و آن ها بايد قيمت آن را قبول كنند. رسول الله زمين را به ده دينار خريد و با كمك مسلمانان مسجد بنا گرديد. در كنار مسجد، پيامبر منزلى براى خود تهيه ديد.
حدود شش ماه از ورود پيامبر به مدينه مى گذشت . شهر در اين مدت عظمت فوق العاده اى پيدا كرده و مورد توجه شبه جزيره عربستان قرار گرفته بود. موقعيت اجتماعى پيامبر باعث شد عده اى به اين فكر بيفتند كه خود را به او نزديك كنند تا بتوانند از موقعيت به دست آمده بهره بردارى نمايند. اينجا بود كه آرمان ازدواج با فاطمه (عليها السلام ) در سينه بزرگان و بزرگزادگان مهاجر و انصار شعله ور شد.فصل دوم : ازدواج فاطمه (عليها السلام )
1- ازدواج فاطمه (عليها السلام )
فاطمه زهرا عليها السلام دختر رسول خدا در آن زمان ، از دوشيزگان ممتاز عصر خود بود. پدر و مادرش از شريف ترين و اصيل ترين خانواده هاى قريش بودند. او به عالى ترين كمالات انسانى آراسته بود و همواره مورد توجه بزرگان قريش و رجال با شخصيت و ثروتمند قرار داشت و گاه و بيگاه از او خواستگارى مى كردند اما رسول خدا دوست نداشت كسى در اين باره سخنى گويد. پيامبر با خواستگاران طورى رفتار مى نمود كه خيال مى كردند مورد غضب پيامبر قرار گرفته اند. (47) رسول خدا فاطمه را براى على نگهداشته بود و دوست داشت از جانب او پيشنهاد خواستگارى شود. (48)
پيامبر از جانب خدا مامور بود نور را با نور كابين ببندد. (49) پيشنهادها از اطرف به محضر پيامبر (صلى الله عليه وآله ) سرازير مى گرد