سلام ) داخل منزل شد، سلام نمود و در حضور پيامبر نشست و از خجالت سرش بزير انداخت و نتوانست تقاضاى خويش را عرضه بدارد. ساعتى طول كشيد و هر دو ساكت بودند، تا پيامبر فرمود: يا على ! گويا براى حاجتى نزد من آمده اى كه از مطرح كردنش خجالت مى كشى . حاجت خود را بخواه و مطمئن باش تمام خواسته هايت قبول مى شود. على (عليه السلام ) عرض ‍ كرد: يا رسول الله ! پدر و مادرم فداى تو باد! من در خانه شما بزرگ شده و شما بهتر از پدر و مادر در تربيت من كوشش نموده اى . به بركت وجود شما هدايت شدم . يا رسول الله ، به خدا سوگند. اندوخته دنيا و آخرت من شما هستى . اكنون موقع آن شده كه براى خود همسرى انتخاب كنم و تشكيل خانواده دهم . اگر صلاح بدانى دختر خودت فاطمه را به عقد من درآورى . سعادت بزرگى نصيب من شده است (55) .
رسول الله صورتش از سرور و شادمانى بر افروخته شد و با چهره اى خندان گفت : يا على ! آيا براى عروسى چيزى دارى ، پاسخ داد: پدر و مادرم قربانت ! شما از وضع من كاملا آگاهى . تمام ثروت من عبارت است از: يك شمشير، يك زره و يك شتر. فرمود: تو مرد جنگ و جهادى . بدون شمشير نمى توانى در راه خدا جهاد كنى . شتر نيز از ضروريات زندگى تو محسوب مى شود. بايد با آن آب كشى كنى و زندگى خود و خانواده ات را تامين نمايى و در مسافرت بارت را بر آن حمل كنى . تنها چيزى كه مى ماند زره است . من به همان زره اكتفا مى كنم . يا على ! مى خواهى بشارتى به تو بدهم ، عرض كرد: آرى ، يا رسول الله ! پدر و مادرم فداى شما! هميشه نيك خوى و خوش زبان بوده ايد. فرمود: قبل از اين كه نزد من بيايى ، جبرئيل نازل شد و گفت : دخترت فاطمه را با على كابين ببند. مجلس ازدواج آنان در عالم بالا قبل از ازدواج آن ها در زمين برگزار شده است (56) .
پيامبر افزود: يا على ! تو زودتر به مسجد برو و من بعد خواهم آمد و در حضور مردم مراسم عقد را برگزار كنيم و خطبه بخوانيم . على (عليه السلام ) مسرور و خوشحال به جانب مسجد حركت كرد.
ابوبكر و عمر را در راه ديد، سوال كردند، گفت : رسول خدا دخترش ‍ فاطمه را به من تزويج كرد. اكنون مى آيد تا در حضور مردم مراسم عقد را انجام دهد. پيامبر (صلى الله عليه وآله ) در حالى كه صورتش از شادمانى مى درخشيد، وارد مسجد شد و بلال فرمود: مهاجر و انصار را در مسجد جمع كن . هنگامى كه همه جمع شدند، بر فراز منبر رفت . پس از حمد و ثناى الهى فرمود: اى مردم ! آگاه باشيد كه جبرئيل بر من نازل شد و از جانب خدا پيام آورد كه مراسم عقد على و فاطمه در عالم بالا در حضور فرشتگان برگزار شده است و دستور داد كه در زمين نيز آن مراسم را انجام دهم و شما را بر آن گواه گيرم . پس نشست و به على فرمود: برخيز و خطبه عقد را بخوان . على برخواست و خطبه عقد را خواند (57) .
در كشف الغمه و ساير كتب تاريخى روايت شده كه على (عليه السلام ) جهت خواستگارى خدمت پيامبر رسيد و پس از سلام در حضور او نشست و سر را پايين انداخت و از شرم و حيا نتوانست منظور خود را بيان كند. رسول خدا فرمود: يا على ! تو را حاجتى هست ، بگو، مطمئن باش كه حاجت تو برآورده مى شود. على عرض كرد، يا رسول الله ! شما مى دانيد كه مرا از كودكى از پدر و مادر گرفته و در خانه خود پرورش ‍ داده ايد و خداوند مرا به وسيله شما نيرومند ساخت . دلم مى خواهد خانه اى داشته و همسرى اختيار كنم تا با او مانوس شوم . از اين رو خدمت شما آمدم كه با كمال ميل دخترتان فاطمه را خواستگارى كنم . آيا با تقاضاى من موافقت مى فرماييد، رسول خدا شادمان شد و فرمود: صبر كن تا از فاطمه اجازه بگيرم . پيامبر نزد فاطمه (عليها السلام ) رفت و فرمود: دخترم ! على بن ابيطالب را به خوبى مى شناسى . براى خواستگارى تو آمده است . آيا اجازه مى دهى تو را به عقد او درآورم ، فاطمه خجالت كشيد و سكوت كرد و چيزى نگفت . پيامبر سكوت او را علامت رضايت دانست (58) .
رسول خدا نزد على آمد و فرمود: آيا براى اين امر چيزى دارى ، على (عليه السلام ) عرض كرد: پدر و مادرم فدايت ! من چيزى از شما پنهان نمى كنم . آنچه دارم يك شمشير و يك زره و يك شتر مى باشد. رسول خدا فرمود: شمشير براى تو كه مرد جنگى ، لازم است و شتر براى گذران زندگى تو ضرورى است . پس مى ماند زره تو، كه من آن را به مهر زهرا مى پذيرم . پس افزود:
يا اءباالحسن ! اءبشرك ، قال على (عليه السلام ) فقلت نعم ، فداك اءبى و اءمى ، فقال رسول الله (صلى الله عليه وآله ) اءبشر يا اءباالحسن . فان الله عزوجل قدر زوجكها من السماء من قبل اءن اءزوجكها من الارض ؛ (59) رسول خدا فرمود: يا على ، آيا بشارت دهم تو را عرض كرد: بله ، پدر و مادرم فدايت ! فرمود: بشارت باد! اى على كه خداى تعالى فاطمه را به تو در آسمان تزويج نمود، پيش از آن كه من او را در زمين به تو تزويج كنم .
پيامبر (صلى الله عليه وآله ) راه و رسم ازدواج صحيح را عملا به مسلمانان آموزش داد. اين ازدواج بايد درسى باشد براى تمامى مسلمانان كه اگر جوانى براى خواستگارى به منزل آنها آمد، بايد قبل از هر چيز جنبه هاى دين و اخلاقى او را مورد بررسى قرار دهند. اگر جوانى متدين و پرهيزكار بود، ولى از مال دنيا بى بهره بود، بهتر از مردى است كه در رفاه مادى بوده ، ولى هوسران باشد، زيرا ثروت نه تنها مايه خوشبختى نيست ، بلكه بسيارى از اوقات مايه وزر و وبال و گرفتارى مى گردد. رسول اكرم مى توانست يكى از ثروتمندان قريش را كه خواستگار دخترش بودند بپذيرد، اما از اين كه على (عليه السلام ) كه تهيدست و فقير بود و به خواستگارى فاطمه مى آيد، مسرور و شادمان گرديده و موافقت خويش ‍ را اعلام مى دارد. در تمام كتب تاريخى از مسرت و شادمانى رسول خدا هنگام خواستگارى على (عليه السلام ) ياد شده زيرا آن جناب على (عليه السلام ) را جوانى پرهيزكار، شجاع ، و فداكار مى شناسد، از اين رو با كمال ميل و رغبت با ازدواج آنها موافقت مى فرمايد. پس بايد به اين سيره نبوى تاسى كرد و معيار در شناخت افراد را ايمان و تقوى دانست ، نه ثروت و پست و مقام !
عروسى فاطمه (عليها السلام )
پس از مراسم عقد رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) شادمان و مسرور به خانه برگشت و به زنان دستور داد براى فاطمه مجلس جشن و شادى فراهم كنند. مراسم ازدواج در روز اوگل يا ششم ذى الحجه سال دوم يا ششم هجرى انجام گرفت (60) . على (عليه السلام ) به بازار رفت و با فروش ‍ زره خود به چهارصد درهم ، نزد رسول خدا برگشت و آن را به عنوان مهريه فاطمه (عليها السلام ) خدمت حضرت تقديم كرد. رسول الله پول را گرفته و مقدارى از آن را به بلال داد و فرمود: با اين پول عطر و وسايل آرايش خريدارى كند. بقيه را به ابوبكر سپرد و فرمود: جهيزيه و وسائل زندگى فاطمه را تهيه كند. عده اى از ياران را مثل (( مقداد بن اسود )) ماموريت داد به عنوان دستيار ابوبكر با وى به بازار بروند. على (عليه السلام ) مى فرمايد: يك ماه از مراسم عقد گذشت . روزى برادرم عقيل نزد من آمد و گفت : از ازدواج تو بسيار خوشحالم ، چرا از رسول خدا خواهش ‍ نمى كنى فاطمه را به خانه ات بفرستد، تا به وسيله عروسى شما چشم ما روشن گردد. على (عل