ب انداختند و فردى كه همراه خالد بود در تاريكى شب بعد از آن كه سعد را در چاه آب انداخت دو بيت شعر را به صداى جن انشاء كرد: ما سيد و بزرگ قبيله خزرج را كشتيم و دو تير درست به قلب او زديم، همه گمان كردند كه آن دو سطر شعر شعر جن مى باشد و همانا جن او را كشته است، وقتى كه صبح شد مردم سعد را پيدا نكردند و اين هاتف و صدا را شنيدند و به سراغ سعد برآمدند و بعد از سه روز او را در چاه آب پيدا كردند، در حالى كه نابود شده بود و گفتند كه اين كار جن است». بعد ابن ابى الحديد مى گويد: ابو حنيفه از مومن طاق پرسيد: اگر خلافت حق على- عليه السلام- بود، چرا با ابوبكر مخاصمه و مطالبه خلافت نكرد در حالى كه على- عليه السلام- قوى و شجاع بود؟ در جواب گفت: مى ترسيد كه جن او را بكشد!!

باز هم ابن ابى الحديد مى گويد: «و عمر هو الذى شيد بيعه ابوبكر، و رقم المخالفين فيها فكسر سيف الزبير لما جرده، و دفع فى صدر المقداد، و وطى ء فى السقيفه سعد بن عباده، و قال: اقتلوا سعدا، قتل الله سعدا، و حطم انف الحباب بن المنذر الذى قام يوم السقيفه: انا جذيلها المحكك و عذيقها المرجب، و توعد من لجا الى دار فاطمه- عليه السلام- من الهاشمين، و اخرجهم منها، و لولاه لم يثبت لابوبكر امر، و لا قامت له قائمه.» [ شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 174 و انساب الاشراف، ج 1، ص 582 و قاموس الرجال، ج 4، ص 328 و طبقات، ج 3، ص 613.] : عمر كسى بود كه بيعت ابوبكر را محكوم كرد و مخالفين ابوبكر را هم به بيعت كشاند و شمشير زبير را در وقتى كه آن را از غلاف بيرون آورده بود شكست و مقداد را در سقيفه به شكمش زد و گفت: سعد را بكشيد، خدا او را بكشد، و نيز دماغ حباب بن منذر را به خاك ماليد و دهانش را پر از خاك نمود، حباب كسى بود كه در سقيفه گفته بود من مرد با تجربه هستم و سرد و گرم ها را ديده ام، و در مقابل طوفان ها مثل درخت خرما محكم هستم، و از بنى هاشم كسانى كه به خانه فاطمه - سلام الله عليها- پناه برده بودند به آنها وعده و وعيد داد و آنها را از خانه بيرون آورد، و اگر عمر نبود خلافت به ابوبكر نمى رسيد و استوانه هاى حكومتش محكم نمى شد. اين سعد اگر چه از على- عليه السلام- طرفدارى نكرد، اما با ابوبكر هم بيعت نكرد، و همين باعث شد كه او را تبعيد كرده، در آخر ترورش نمودند.» [ الغدير، ج 7، ص 158.] و ابن ابى الحديد مى گويد: «فخر رازى در كتاب نهايه العقول مى نويسد: سعد به خاطر ترس از عمر از مدينه مهاجرت كرد. با اين حال او را كشتند» [ انساب الاشراف، ج 1، ص 589.] ولى فرزندش «قيس» از طرفداران على- عليه السلام- و تربيت شده وى بود، مثل محمد بن ابوبكر كه تربيت شده على- عليه السلام- بود. دستگاه حكومت، على- عليه السلام- را هم دوبار تصميم گرفت كه ترور كند، يك بار هنگام بيعت با ابوبكر كه على- عليه السلام- چند بار فرمود اگر بيعت نكنم چه مى كنيد؟ و هر دفعه آنها با قاطعيت گفتند: ترا مى كشيم. اين در موقعى بود كه عمر و خالد و قنفذ، شمشيرها را برهنه كرده و منتظر اشاره اى بودند.» [ اكثر كتب اهل سنت اين مسئله را نوشته اند، و در بحث اهانت به پيامبر خدا گذشت و در بحث يورش به خانه وحى نيز خواهد آمد.] و مرتبه ى ديگر وقتى بود كه به اين نتيجه رسيدند كه على- عليه السلام- مانع اعمال آنهاست و لذا ماموريت ترور و كشتن على- عليه السلام- را به خالد واگذار كردند و قرار گذاشتند كه حضرت را در موقع نماز بكشند، تا اين كه در نماز ابوبكر دچار ترديد شد كه شايد خالد ماموريتش را درست نتواند انجام دهد، ضمن اينكه مردم هم بر عليه آنها شورش مى كنند و يا اينكه تحريك مى شوند و لذا در حال نماز و قبل از سلام گفت: «اى خالد آن چه را كه به تو دستور دادم انجام نده و اجرا نكن» و ابن ابى الحديد مى گويد: «قولهم: انه تكلم فى الصلاه قبل التسليم، فقال: لا يفعلن خالدا ما امرته» [ شرح نهج البلاغه، ج 17، ص 222 و البته اين ترور در كتب شيعه مانند احتجاج و علل الشرايع و بحار الانوار و رجال كشى، مفصل بيان شده است.] : سخن شيعه درباره ى ابوبكر اين است كه او در نماز قبل از سلام صحبت كرد و گفت: خالد آن چه را به تو فرمان دادم اجرا نكن.

مسعودى در اين باره گفته است: «و هموا بقتل اميرالمؤمنين- عليه السلام- و تواصوا و تواعدوا بذلك و ان يتولى قتله خالد بن الوليد فبعثت (اسما بنت عميس) الى اميرالمؤمنين- عليه السلام- بجاريه لها فاخذت بعضادتى الباب و نادت «ان الملا ياتمرون بك ليقتلوك فاخرج انى لك من الناصحين» [ سوره قصص، آيه 20.] فخرج مشتملا سيفه و كان الوعد فى قتله ينتهى امامهم من صلوته بالتسليم فيقوم خالد اليه فاحسوا باسه فقال الامام قبل ان يسلم (لا يفعلن خالد ما امرته به» [ اثبات الوصيه، ص 124.] : گروه سقيفه در تلاش بودند كه اميرالمؤمنين- عليه السلام- را بكشند و از سر راه بردارند و لذا سفارشها كردند و وعده ها و قولهايى به افراد دادند كه اين ماموريت را انجام دهند و در آخر، مشورتها به اين منتهى شد كه خالد بن وليد اين ماموريت را انجام دهد، او اسماء بنت عميس كنيز خود را فرستاد به خانه على - عليه السلام- وقتى كه كنيز به جلو خانه آمد دو طرف در را گرفت و اين آيه ى قرآن را كه درباره ى حضرت موسى- عليه السلام- نازل شده است قرائت كرد «همانا قوم تصميم گرفتند كه تو را بكشند، پس از منزل خارج شو و من براى تو بسيار مشفق و مهربانم» بعد على- عليه السلام- شمشيرش را كشيد از منزل خارج شد، و خالد بن وليد هم كه شمشيرش را گرفته بود و در موقع نماز قصد كشتن على- عليه السلام- را داشت، ناگاه ابوبكر كه نماز جماعت مى خواند متوجه شد كه شايد خالد نتواند وظيفه اش را درست انجام دهد و اين مسئله انعكاس بدى داشته باشد و لذا در نماز قبل از سلام گفت: اى خالد آنچه را كه به تو دستور دادم اجرا نكن.

على- عليه السلام- بعد از نماز، خالد را در دستان و بازوهاى الهى خود آنچنان فشار داد كه از درد فرياد مى كشيد و با خواهش و وساطت مردم و عموى بزرگوارش عباس او را رها كرد. به هر حال بايد على- عليه السلام- را از سر راه برداشت و او را كشت. و در آن موقعيت حساس و بسيار مهم فقط زهرا- سلام الله عليها- بود كه مى توانست او را حفظ كند و همين كار را هم كرد و سرانجام خود را فداى راه مولا و امام زمانش كرد و لذا زهرا- سلام الله عليها- فديه على- عليه السلام- است و رفت تا على- عليه السلام- بماند.

چنانچه گذشت دستگاه حكومت عزم را جزم كرده بود كه او را از كنار على- عليه السلام- بردارد، براى اينكه تا زهرا- سلام الله عليها- هست، على- عليه السلام- پشتوانه ى محكمى دارد و مردم هم او را به خاطر اينكه دختر پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- است احترام مى گذارند و لذا اعضاى سقيفه تصميم آخر را گرفتند كه فشارهاى روحى و جسمى را بر زهرا- سلام الله عليها- وارد كنند تا على- عليه السلام- پشتوانه قوى نداشته باشد و زهرا- سلام الله عليها- هم از اين جهت كم نگذاشت و تا پاى جان از على- عليه السلام- و و لايت و امامت بر حق او دفاع كرد.

بعد از شهادت زهرا- سلام الله عليها- على- عليه السلام- از ترور و