ست . اصحاب در خانه ايستاده بودند. نمى دانستند برگردند يا بمانند، زيرا توقف حضرت به طول انجاميد اما ناگهان رسول خدا از خانه بيرون آمدند، در حالى كه آثار غضب در چهره اش نمودار بود. پيامبر روى منبر رفت . فاطمه (عليها السلام ) دريافت كه پيامبر ناراحت شده ، از اين رو گوشواره ، دستبند و گردن بند خود را باز كرد و در پارچه پيچيد و آن ها را به مسجد خدمت پيامبر فرستاد و گفت : به پيامبر بگوييد: دخترت سلام رساند و گفت : اين ها را در راه خدا انفاق بفرما، پيامبر تا چشمش به اشياء افتاد، خوشحال گرديد و سه بار فرمود:
فاطمه فعلت فداها ابوها؛ مطابق رضايت خداوند رفتار نمود، پدرش ‍ فدايش باد (86) !
با اين كه زهراى اطهر مرتكب گناهى نشده بود و شرعا اشكالى نداشت كه داراى زينت باشد، از آنجايى كه اين قبيل تجملات با روحيه معنوى و روحانى فاطمه منافات داشت ، اين بانوى گرامى آن ها را تقديم پدر نمود، زيرا هر اندازه انسان به امور مادى گرايش پيدا كند، به همان مقدار از مقام معنوى او كاسته خواهد شد. زندگى دختر پيامبر در نهايت سادگى و بدون پيرايه بود، حتى در زمانى كه عده اى از مهاجران در صفه هاى مسجد زندگى فقيرانه اى داشتند، باز ساده زيستى زهراى مرضيه زبانزد همه بود.
روشن است محبتى كه پيامبر به فاطمه داشت و احترام خاصى كه براى او قائل بود، تنها بدان جهت نبود كه دختر اوست ، چرا كه پيامبر (صلى الله عليه وآله ) فرزندان ديگرى هم داشت . آنچه زهرا را از ساير زنان عالم ممتاز مى كند، خصوصيات اخلاقى و رفتارى او است ، چه در زندگى خانوادگى و چه اجتماعى و چه ساده زيستى و پرهيزكارى و بسيارى از صفات برجسته ديگر كه الگوى زنان جامعه اسلامى است .فصل سوم : كمالات حضرت زهرا (عليها السلام )
1. فضايل حضرت زهرا (عليها السلام )
پيامبر فرمود: (( بهترين زنان عالم چهار نفرند: مريم دختر عمران ، فاطمه دختر محمد، خديجه دختر خويلد، و آسيه دختر فرعون (87) )) .
نيز فرمود: (( فاطمه از بهترين زنان بهشت است (88) )) .
رسول اكرم در حالى كه دست فاطمه را در دست داشت فرمود:
(( هر كس اين را مى شناسد كه مى شناسد و هر كسى كه نمى شناسد، اين فاطمه دختر محمد و پاره تن و روح من است . هر كس او را اذيت كند، مرا اذيت كرده و هر كس مرا اذيت كند، خدا را اذيت كرده است (89) )) .
ام سلمه گويد: (( فاطمه شبيه ترين مردم به رسول خدا بود (90) )) .
روزى على (عليه السلام ) از پيامبر سوال كرد: من نزد شما محبوبترم يا فاطمه ، رسول خدا فرمود: (( اءنت اءعز منها و هى اءحب منك )) . ابو سعيد خدرى مى گويد: يك روز على بن ابيطالب سخت گرسنه بود. به فاطمه گفت : نزد تو غذايى هست كه به من بدهى ، عرض كرد: نه ، سوگند به خدايى كه پدرم را به نبوت و تو را به وصايت گرامى داشت ! هيچ چيز نزد من نيست . دو روز است كه هيچ طعامى نداشته ايم جز غذاى مختصرى كه به تو دادم و تو را بر خود و اين دو پسرم (حسن و حسين ) مقدم داشتم .
على فرمود: (( چرا مرا آگاه نكردى تا چيزى برايتان تهيه كنم ، عرض ‍ كرد: اى ابوالحسن ! من از خدا شرم مى كنم چيزى كه توانايى آن را ندارى ، از تو بخواهم . على (عليه السلام ) از نزد فاطمه با اعتماد و توكل به خداوند بيرون آمد و يك دينار قرض كرد. در حالى كه تصميم داشت براى خانواده خود چيزى تهيه كند، با (( مقداد بن اسود )) برخورد كرد. اين جريان در روزى بسيار گرم بود، به طورى كه آفتاب روى سر را مى سوزاند و زمين در زير پا داغ بود و آزار مى داد. على چون مقداد را بسيار ناراحت ديد و ناخشنود يافت فرمود: چه موضوعى در چنين وقتى تو را از خانه و ناخشنود يافت . فرمود: چه موضوعى در چنين وقتى تو را از خانه و خانواده ات بيرون آورده است . مقداد عرض كرد: اى ابوالحسن ، مرا واگذار و از من سوال مكن ! فرمود: اى برادر! اين غير ممكن است . تا از وضع تو آگاه نشوم ، نمى گذارم بروى .
عرض كرد: برادر! به خاطر خدا دست از من بردار و از حالم مپرس ! فرمود: برادر! ممكن نيست . حال خود را از من پنهان مكن . عرض كرد: اى ابوالحسن ! اينك كه اصرار دارى و قبول نمى كنى مى گويم . به خدايى كه محمد را به نبوت و تو را به وصايت گرامى داشت ! مرا جز تلاش براى يافتن چيزى از خانه بيرون نياورد. از پهلوى خانواده ام آمدم در حالى كه همه گرسنه بودند و گريه اهل و عيال را نتوانستم تحمل كنم . غمگين و تنها بيرون آمدم . داستان من اين است .
على به طورى گريست كه اشك به محاسن مبارك او رسيد و فرمود: به آنچه سوگند ياد كردى ! سوگند ياد مى كنم مرا هم همان چيزى از خانه بيرون آورد كه تو را به كوچه كشيد. اينك دينارى قرض كرده ام و تو را بر خود مقدم مى دارم . دينار را به او داد و خود به مسجد پيامبر رفت و نماز ظهر و عصر و مغرب را در مسجد خواند.
وقتى رسول خدا نماز مغرب را تمام كرد، از كنار على (عليه السلام ) عبور كرد و او را كه در صف اول قرار داشت ديد. به او اشاره كرد، على برخاست و دنبال پيامبر روانه شد و جلوى يكى از درهاى مسجد به او رسيد.
سلام كرد، پيامبر جواب سلام را داد و فرمود: اى ابوالحسن ! آيا نزد تو چيزى براى شام هست كه همراه تو بيايم ، على سر بزير افكند و ساكت ماند و از خجالت در مقابل پيامبر متحير بود كه چه جوابى بدهد.
پيامبر جريان دينار را و اينكه از كجا تهيه كرده و به چه كسى داده بود مى دانست . خداوند به پيامبر وحى فرموده بود كه آن شب را نزد على باشد. پيامبر چون سكوت على را ديد فرمود: اى ابوالحسن ! يا بگو (( نه )) تا برگردم يا (( بلى )) تا همراه تو بيايم . على از روى شرم و به جهت احترام عرض كرد: بفرماييد، در خدمت شما هستم . پيامبر دست على را گرفت و آمدند تا بر فاطمه وارد شدند. آن بانوى گرامى در محراب نماز بود و نماز را به اتمام رسانده بود. پشت سر او ديگى قرار داشت كه بخار از آن متصاعد بود.
فاطمه چون صداى پيامبر را شنيد، از محراب خارج شده و بر پدر سلام كرد. فاطمه عزيزترين فرد نزد پيامبر بود.
حضرت جواب سلام او را داده و دست مبارك را بر سر او كشيد و نوازش ‍ فرمود و پرسيد: دخترم ! چگونه روز را شب آوردى . خداوند بر تو رحمت آورد، به ما شام بده . خداوند تو را بيامرزد و همانا آمرزيده است . فاطمه ديگ غذا را برداشت و نزد پيامبر و على آورد. على چون غذا را ديد و بوى دلپذير آن را استشمام نمود، نگاهى به فاطمه كرد. فاطمه عرض كرد: سبحان الله ! چرا اين گونه به من نگاه مى كنى . آيا خلافى انجام داده ام كه مستوجب اين نگاه باشم . على فرمود: چگونه متعجب نباشم . روز گذشته سوگند ياد كردى كه دو روز است غذايى نيافته اى .
فاطمه به آسمان نگاه كرد و گفت : خداى من در آسمان و زمينش آگاه است كه به حق گفتم . فرمود: اى فاطمه ! اين غذا از كجا رسيده كه نه رنگ آن را ديده و نه چنين رائحه دلپذيرى بوييده ام و بهتر از آن نخورده ام . رسول خدا دست مباركش را به شانه على نهاد و اشاره اى كرد و فرمود: اى على ! اين عوض دينار تو و پاداش دينار تو از طرف خداوند است . خداوند به هر كسى كه بخواهد، روزى بدون حساب مى دهد. آنگاه پيامبر گريست و فرمود: سپاس خداى را كه شما را پيش از آن كه از دنيا ببرد، پاد