مراهى آنها براى رسيدن به هدف ضرورى است .
قرآن با پيامبر خطاب مى نمايد كه :
يا ايها النبى قل لازواجك ان كنتن تردن الحيوه الدنيا و زينتها فتعالين اءمتعكن و اءسرحكن سراجا جميلا و ان كنتن تردن الله و رسوله والدار الاخره فان الله اءعد للمحسنات منكن اجرا عظيما؛ (101) اى پيامبر! به خانواده ات بگو اگر شما طالب زندگى مرفه و زر و زيور دنيا هستيد، بياييد تا مهر شما را بدهم و به خوبى آزادتان سازم و اگر طالب خدا و رسول و سراى آخرت هستند (بدانيد كه ) خدا براى شما پاداش بسيار بزرگى فراهم ساخته است .
خداوند در اين آيه به خانواده پيامبر گوشزد مى كند كه شما مانند ساير زنان نيستند. شئون اين بيت و خاندان را بايد حفظ كنيد. خانه پيامبر جاى خوشگذرانى و تجمل پرستى نيست ، بلكه بايد ساده زيستى و خدمت به اسلام و مسلمانان كرد. خانه پيامبر جاى مقدسى است ، تنها حضرت زهرا طبق خواسته رسول خدا عمل مى نمود و فرزند شايسته و لايق پيامبر او بود به همين جهت پيامبر درباره اش فرمود:
دخترم فاطمه بهترين بانوى گذشته و آينده است . وقتى كه در محراب مشغول عبادت مى شود، هفتاد هزار فرشتگان مقرب الهى به او سلام مى دهند و مى گويند: اى فاطمه ! خدا تو را برگزيد و پاكيزه نمود و بر جميع زنان عالم برترى داد.
باز پيامبر فرمود: ايمان به خدا چنان در اعماق قلب و باطن روح زهرا نفوذ كرده كه براى عبادت خدا خودش را از هر چيزى فارغ مى سازد. وقتى فاطمه در محراب مشغول عبادت مى شود، نور او بر فرشتگان مى درخشد و خدا به ملائكه مى گويد: بنده ام را ببينيد چگونه از خوف من مى لرزد و غرق عبادت مى شود (102) !
امام صادق (عليه السلام ) مى فرمايد:
رسول خدا خيلى فاطمه را دوست مى داشت و او را مى بوسيد. عايشه اعتراض كرد، پيامبر در جواب فرمود: هنگامى كه مرا به معراج بردند، داخل بهشت شدم . جبرئيل مرا نزد درخت طوبى برد. از ميوه هايش به من داد و آن ها را خوردم . پس نطفه اى در من بوجود آمد. زمانى كه به زمين آمدم ، با خديجه همبستر شده و او به فاطمه حامله شد. بدين جهت هر وقت فاطمه را مى بوسم ، بوى درخت طوبى به مشامم مى رسد (103) .
2. علم و دانش فاطمه (عليها السلام )
عمار مى گويد: روزى على (عليه السلام ) وارد منزل شد. فاطمه گفت : يا على ! بيا نزديك تا از حوادث گذشته و آينده برايت سخن بگويم . على كه از سخن فاطمه متعجب بود، خدمت پيامبر آمد و سلام كرد و نزديك حضرت نشست . پيامبر فرمود: يا على ! تو سخن آغاز مى كنى يا من ؟ حضرت على (عليه السلام ) گفت : شما بفرماييد بهتر است . پيامبر فرمود: گويا فاطمه به شما چنين و چنان فرمود. به همين جهت نزد من آمدى . على عرض كرد: يا رسول الله ! مگر نور فاطمه هم از سنخ نور ماست ، فرمود: مگر نمى دانستى ؟ على (عليه السلام ) از شنيدن اين سخن سجده شكر به جا آورد و خدا را سپاس گفت ، سپس نزد فاطمه مراجعت نمود. فاطمه (عليها السلام ) فرمود:
يا على ! گويا نزد پدرم رفتى و چنين و چنان به تو فرمود.
على فرمود: آرى ، اى دخت پيامبر! فاطمه فرمود:
يا على ! خدا نور مرا آفريد... آن گاه آن نور را در يكى از درختان بهشت به وديعه نهاد، آن گاه كه پدرم داخل بهشت شد، از جانب خدا مامور شد كه از ميوه هاى آن درخت تناول كند. پدرم از آن ميوه ها ميل نمود و بدين وسيله نور من به صلب او منتقل گشت و بعد به رحم مادر وارد شد. من از آن نور هستم و حوادث گذشته و آينده را به وسيله آن نور مى دانم . يا على ! مومن به وسيله نور خدا حقايق را مى بيند (104) .
داستانى آموزنده
جابر بن عبدالله انصارى گفت : روزى پيامبر بعد از نماز ظهر و عصر با اصحاب در مسجد نشسته بودند. پيرمردى بيابانى خسته و با نفسهاى به شمارش افتاده وارد شد كه معلوم بود از راه دورى مى رسد و نيازمند است .
رسول خدا از وضع او سوال نمود، گفت : يا نبى الله ! من پيرمردى گرسنه ام . مرا سير فرما! برهنه ام ، مرابپوشان ، بيچاره ام ، دستگيرى ام نما! پيامبر فرمود: خواسته هاى تو را فعلا نمى توانم بر آورده نمايم ، ولى تو را نزد كسى مى فرستم كه خدا و رسولش وى را دوست دارند، او هم خدا و رسول را دوست دارد. آنچه داشته باشد، ديگران را بر خود مقدم مى دارد.
دستور داد او را به خانه فاطمه راهنمايى كنند. بلال پيرمرد را به منزل فاطمه برد، پيرمرد از پشت در صدا زد:
سلام بر شما اى خانواده پيامبرى كه فرشتگان نزد شما رفت و آمد مى كنند و منزلتان محل فرود جبرئيل امين است . فاطمه جواب سلام را داد و فرمود: كيستى و از كجا آمده اى ، به عرض رساند:
پيرمردى از قبايل عرب هستم و از راه دورى آمده ام . گرسنه ام و برهنه . مرا دستگيرى كن ، خدا تو را رحمت كند! در حالى كه سه روز بود على و فاطمه و رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) طعامى نخورده بودند. فاطمه به گوشه گوشه منزل نظرى انداخت . پوست گوسفندى را كه حسن و حسين روى آن مى خوابيدند برداشت و به پيرمرد داد و عذر خواهى كرد كه چيز ديگرى نداشته است . پيرمرد گفت : اى دختر محمد من از گرسنگى مى نالم ، تو پوست كهنه گوسفند به من مى دهى ! اين پوست گوسفند را چه كنم ، فاطمه ناراحت شد و دست در گردن انداخت . گردن بند چوبى را كه به تازگى دختر عمويش (دختر حمزه بن عبدالمطلب ) به او هديه كرده بود، از گردن باز كرد و به پيرمرد داد و فرمود: بگير بفروش ، شايد خداوند عوض بهترى به تو بدهد. پيرمرد گردن بند را گرفت و به مسجد برگشت و گفت : يا رسول الله ! دخترت اين گردن بند را به من داد من چه كنم . در اين هنگام عمار ياسر عرض كرد: يا رسول الله ! اجازه بفرماييد اين گردن بند را خريدارى كنم . پيامبر فرمود: اگر در خريد اين گردن بند جن و انس ‍ شريك شوند، خداوند هيچ يك از آنها را به آتش نمى سوزاند.
عمار رو به پيرمرد كرد و گفت : آن را چند مى فروشى ، گفت : به سير شدن با نان و گوشت و يك برد يمانى كه خود را بپوشانم و با آن نماز بخوانم و يك دينار كه زاد و توشه راهم را فراهم كنم تا به وطن برسم .
عمار از سهميه غنائم جنگى مبلغى را اندوخته بود گفت : اين را از تو به بيست دينار طلا و دويست درهم نقره و يك برد يمانى مى خرم و از نان گندم و گوشت بريان تو را سير خواهم نمود و با شترم تو را به وطنت مى رسانم . پيرمرد گفت : چقدر سخاوتمندى ! جوانمردى مانند تو نديدم . عمار به وعده اش وفا نمود، آن گاه گردن بند را به وسيله غلامى خدمت پيامبر فرستاد و گفت : به رسول الله عرض كن كه : تو را با اين گردن بند به پيامبر تقديم كردم . غلام به عرض رسول خدا رسانيد، پيامبر فرمود: من هم تو را با اين گردن بند به دخترم فاطمه بخشيدم . غلام در منزل فاطمه آمد و جريان را عرض كرد، زهرا گردن بند را از غلام گرفت و او را در راه خدا آزاد كرد. در اين هنگام غلام خنديد، فاطمه علت خنده را پرسيد، عرض كرد: چه گردن بند پر بركتى ! گرسنه اى را سير نمود، برهنه اى را پوشاند، بيچاره اى را بى نياز كرد، غلامى را آزاد نمود و دوباره به دست صاحبش برگشت (105) !
اين قبيل داستان ها بدين جهت ثبت گرديده تا مسلمانان با سيره عملى آن بزرگواران آشنا شوند و براى مردمان سرمشقى بشود، نه اين كه بخوانيم و رف