 .فصل چهارم : شهادت حضرت زهرا (عليها السلام )
1. زهرا (عليها السلام ) پس از رحلت پدر
سال دهم هجرى است و پيامبر از حجه الوداع بازگشتند. كم كم آثار كسالت بر رسول خدا ظاهر مى شد. لشكرى را به فرماندهى (( اسامه )) ترتيب داد و فرمود: بايد به سوى كشور روم حركت كنيد. افراد معينى به ويژه نام برد و فرمود: بايد در اين جنگ شركت نمايند. منظورش اين بود كه منافقان از مدينه روند و موضوع خلافت على (عليه السلام ) از كارشكنى و مخالفت در امان بماند.
كسالت رسول خدا شدت پيدا كرده و ايشان در خانه بسترى گرديد. بيمارى پيامبر (صلى الله عليه وآله ) فاطمه را در وحشت فرود برد. گاهى به صورت رنگ پريده و زرد پدر را نگاه مى كرد و اشك مى ريخت . گاهى براى سلامتى بابا دعا مى نمود: بارالها! پدرم با هزاران رنج و زحمت نهال اسلام را در زمين نشانده و تازه بارور گرديده است و آثار پيروزى نمايان مى گردد. اميدوار بودم به واسطه پدرم دين اسلام غالب گرديده و كفر و ستم و بت پرستى ريشه كن گردد اما افسوس كه حال پدرم وخيم است . خداوندا! شفاى او را از تو مى خواهم :
حال رسول خدا بسيار سخت گرديد و از شدت بيمارى بيهوش شد. هنگامى كه به هوش آمد، ديد ابوبكر و عمر و جماعتى ديگر كه بنا بود در لشكر اسامه شركت كنند، تمرد كرده اند!
فرمود: مگر به شما نگفتم كه در لشكر اسامه شركت كنيد! هر يك از آنها در پاسخ عذر و بهانه آوردند اما رسول خدا از هدف آن ها آگاه بود و مى دانست كه براى خلافت در مدينه مانده اند. پيامبر فرمود كاغذ و دواتى بياوريد تا وصيت كنم . بعضى از حاضران خواستند به دستور رسول خدا عمل نمايند، ولى عمر مانع شد و گفت : اين مرد هذيان مى گويد و بيمارى بر او چيره شده (125) است ! حال پيامبر رو به وخامت گراييد، سرش را در دامان حضرت على گذاشت و بيهوش گشت . زهرا (عليها السلام ) به صورت پدر نگاه مى كرد و اشك مى ريخت و مى فرمود: آه ! به بركت وجود پدرم باران رحمت نازل مى شد. او دادرس يتيمان و بيوه زنان بود. صداى ناله زهرا (عليها السلام ) به گوش رسول خدا رسيد، ديده گشود و با صداى ضعيف فرمود: دختر عزيزم ! اين آيه را بخوان :
و ما محمد الا رسول قد خلت من قبيله الرسل اءفان مات اءو قتل انقلبتم عمل اءعقابكم (126) از شنيدن اين سخن ، گريه زهرا بيشتر گرديد. فكرى به ذهن رسول خدا رسيد. به فاطمه اشاره نمود كه نزديك شود. زمانى كه صورتش را نزديك پدر برد، حضرت رازى در گوش او گفت .
حاضران ديدند صورت فاطمه برافروخته شد و تبسمى نمود.
از فاطمه پرسيدند: چه چيز رسول خدا به تو گفت كه شادمان گشتى ، گفت : پدرم فرمود: مرگ تو نيز نزديك است . تو اولين فردى هستى كه به من ملحق خواهى شد (127) . دختر رسول خدا از شنيدن خبر مرگش شادمان گرديد.
حضرت زهرا بر اثر اطاعت و رابطه اش با خداوند، به درجه اى از ايمان و تقوا رسيده بود كه خبر مرگش او را شاد مى كند. اگر انسان با خالق خود چنين ارتباطى داشته باشد، مسلم است كه به شوق ديدار معشوق روز شمارى مى كند. اين آمادگى براى يك زن جوان عادى كه چهار كودك در منزل دارد و يكى هم باردار است ، قابل تصور نيست اما فاطمه كه دل به خدا بسته و لقاى حق مى طلبد، عشق به الله چنان سراسر وجودش را احاطه كرده است كه لحظه اى به بچه هاى خردسالش فكر نمى كند كه پس ‍ از من چه خواهند كرد، بلكه با توكل به خدا برگرفته از رابطه عميق او با خداست ، با آرامش از اين خبر استقبال مى كند. چنان عشق به لقاء الله سراسر وجودش را احاطه نموده كه بقيه علقه و رابطه ها را تحت تاثير قرار داده ، از اين رو خبر مرگ نزد او خبر وصل است و پايان هجران و او را در عين گريه ، خندان مى كند. در صورتى كه براى مردم عادى وحشتناك تر از اين خبر وجود ندارد، مخصوصا اگر انسان ضعف ايمان هم داشته باشد. مسلمانان و پيروان آن حضرت بايد از تمام حركات و سكنات ايشان درس بگيرند و اعمال خود را با او سنجيده و مقايسه نمايند. اگر از مرگ مى هراسند، به دنبال علت آن در وجود خود بگردند و موانع رسيدن به قرب خداوند را بيابند و تلاش نمايند. آن ها را از زندگى و اعمال خود كنار بگذارند و مطمئن باشند خداوند آنان را در اين مسير، كمك نموده و راه وصل خويش را براى آن ها هموار مى سازد، زيرا با گناه و عصيان راهى به قرب الهى نيست .
بايد با جهاد اكبر كه مبارزه با هواى نفس است ، موانع را برداشت تا به قرب الهى دست يافت .
در اين مقام اگر خبر مرگ خود را بفهمند، نه تنها ناراحت نمى شوند، بلكه براى وصال حق تعالى روز شمارى خواهند نمود. پيامبر اكرم در يك ماموريت بزرگ و خطير بيست و سه ساله توانست با تحمل سختى هاى فراوان مردم را از ضلالت و گمراهى به بزرگراه سعادت و رستگارى راهنمايى نمايد. اكنون كه زمان رحلتش فرا رسيده ، نگران است مبادا زحماتش به هدر رود، با وجود اين كه مكررا در مورد جانشين خود سخن گفته بود. در غديرخم به مردم معرفى نموده و از آن ها بيعت گرفته بود. بعد از رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله ) غم و اندوه زهراى اطهر را فرا گرفت . در حالى كه در فوت پدر گريه و زارى مى نمود و على (عليه السلام ) مشغول مقدمات كفن و دفن بود، خبر رسيد گروهى از مسلمانان در سقيفه بنى ساعده انجمن تشكيل داده اند، تا درباره جانشين پيامبر تصميم بگيرند. اين خبر تكان دهنده در اوج بحران و غم و اندوه ، فكر آنها را مشوش و مختل نمود و آنان را در مقابل عمل انجام شده اى قرار داد. على بن ابيطالب تصميم گرفت با ابوبكر بيعت نكند تا بدين وسيله مخالفت خود را با حكومت وى ابراز كرده و مردم را متوجه نمايد اين عمل بر خلاف دستور پيامبر است . از طرف ديگر آن ها ديدند كه همه بيعت كرده اند، جز على (عليه السلام ) و بستگانش . با خود گفتند كه حكومتشان بدون بيعت اهل بيت استحكامى ندارد. از اين رو تصميم گرفتند هر گونه كه شده ، از امام على بيعت بگيرند. دنبال آن حضرت فرستادند و از او خواستند كه براى بيعت در مسجد حاضر شود، ولى حضرت امتناع نمود. عمر خشمناك گرديد و به اتفاق خالد بن وليد و قنفذ و گروه ديگرى رهسپار خانه زهرا شدند. عمر در خانه را كوبيد و گفت : يا على ! در را باز كن . فاطمه با تن رنجور و سربسته پشت در آمد و فرمود: اى عمر! با ما چكار دارى ! چرا نمى گذارى به كار خودمان مشغول باشيم . عمر بانگ زد: در را باز كن و گرنه خانه را آتش مى زنم (128) . فاطمه گفت : اى عمر! آيا از خدا نمى ترسى ! مى خواهى داخل خانه من شوى . هر چه كرد، عمر از تصميمش منصرف نگرديد. هنگامى كه ديد در خانه را باز نمى كنند گفت : هيزم بياوريد تا در خانه را آتش بزنيم . در باز شد، عمر خواست وارد خانه شود. حضرت زهرا ضجه و فرياد زد: (( يا ابتاه يا رسول الله )) در اين جا بود كه با پشت شمشير به پهلويش زدند و با تازيانه بازويش را سياه كردند تا دست از دفاع بردارد (129) .
سرانجام على بن ابيطالب را دستگير كردند كه به جانب مسجد ببرند. حضرت زهرا (عليها السلام ) او را گرفت و گفت : نمى گذارم همسرم را ببريد. با تمام توان از همسرش دفاع مى كرد تا دفاع از ولايت نمايد. او به خوبى مى دانست هرگاه به وصيت پدر