خدا نزد ابوبكر آمد و گفت : چه كسى از تو بعد از مرگت ارث مى برد، گفت : خانواده ام و اولادم . فاطمه گفت : پس براى من ارثى از رسول خدا نيست ، ابابكر گفت : پيامبر ارث نمى گذارد، ولى من بر كسانى كه رسول خدا انفاق مى كرد، انفاق مى كنم و بر كسى كه عطا مى كرد، عطا مى كنم . فاطمه گفت : به خدا قسم ! يك كلمه تا وقتى زنده ام ، با تو سخن نمى گويم . پس تا زمانى كه حضرت زهرا (عليها السلام ) فوت نمود، با او سخن نگفت (141) .
باز روايت است كه فاطمه (عليها السلام ) نزد ابوبكر رفت و گفت : ميراث مرا از رسول خدا بده ، ابوبكر گفت : انبيا ارث نمى گذارند. آن چه از آن ها مى ماند، صدقه است . زهرا پيش على آمد و جريان را تعريف نمود. على (عليه السلام ) گفت ، برگرد و بگو: مگر سليمان پيامبر نيست كه از داود ارث برد (142) .
و هم چنين زكريا دعا نمود: فهب لى من لدنك وليا يرثنى و يرث من آل يعقوب . (143) اما حاضر نشدند فدك را به حضرت پس دهند.
وجود فدك در دست خاندان پيامبر يك امتياز بزرگ معنوى محسوب مى شد كه دليلى بر مقام آن ها نزد خداوند و نزديكى به پيامبر به شمار مى آمد. از نظر سياسى هم اين مسئله ، داراى اهميت بود تا مردم آثار و نشانى هاى پيامبر مخصوصا مسئله جانشينى آن حضرت را در اين خانواده جستجو كنند.
اين دلائل باعث شد كه به فكر غصب فدك بيفتند. اين نكته در سخنان دانشمند معروف اهل سنت (( ابن ابى الحديد معتزلى )) به چشم مى خورد. او مى گويد: از استادم (( على بن فاروقى )) سوال كردم : آيا فاطمه در ادعاى مالكيت فدك صادق بود، گفت : آرى . گفتم : پس چرا خليفه اول فدك را به او نداد، در حالى كه فاطمه نزد او راستگو بود. استاد تبسمى نمود و كلام لطيف و طنز گونه اى گفت ، در حالى كه هرگز عادت به شوخى نداشت . گفت : اگر ابى بكر آن روز فدك را به مجرد ادعاى فاطمه به او مى داد، فردا به سراغش مى آمد و ادعاى خلافت همسرش را مى كرد و وى را از مقامش كنار مى گذاشت و او هيچ گونه عذر و دفاعى از خود نداشت ، زيرا با دادن فدك پذيرفته بود كه فاطمه هر چه ادعا كند، راست مى گويد و نيازى به بينه و گواه ندارد.
سپس ابن ابى الحديد مى افزايد: اين يك واقعيت است ، هر چند استادم آن را به عنوان مزاح مطرح كرد (144) .
اين اعتراف صريح از دو دانشمند اهل سنت شاهد زنده اى جهت داستان فدك است . جابر بن انصارى از امام باقر (عليه السلام ) نقل مى كند:
قال ابوبكر لفاطمه : النبى لا يورث ، قالت : قدورث سليمان داود و قال زكريا: (( فهب لى من لدنك وليا يرثنى و يرث من آل يعقوب )) . فنحن اءقرب اءلى النبى من ذكريا الى يعقوب ؛ ابوبكر به فاطمه گفت : پيامبر ارث نمى گذارد. فاطمه جواب داد كه سليمان از داوود ارث برد و زكريا گفت : يرثنى و يرث من آل يعقوب ؛ (( جانشينى به من ببخش كه وارث من و دودمان يعقوب باشد )) و ما به پيامبر از زكريا نزديكتريم به آل يعقوب (145) .
باز از امام باقر (عليه السلام ) روايت است كه امام على (عليه السلام ) به فاطمه (عليها السلام ) فرمود: برو و ميراث پدرت رسول الله را طلب كن . فاطمه نزد ابوبكر آمد و فرمود: به من ميراث پدرم رسول الله را بده . ابوبكر گفت : پيامبر ارث نمى گذارد. فاطمه فرمود: آيا سليمان از داوود ارث نبرد، ابوبكر عصبانى شد و گفت : پيامبر ارث نمى گذارد. فاطمه گفت : آيا زكريا نگفت : (فهب لى من لدنك وليا يرثنى و يرث من آل يعقوب ) باز ابوبكر گفت : پيامبر ارث نمى گذارد. فاطمه فرمود: آيا نگفت (( يوصيكم الله فى اءولادكم للذكر مثل حظ الاءنثيين )) ابوبكر گفت : پيامبر ارث نمى گذارد (146) .
كينه و دشمنى با يگانه دختر رسول خدا به حدى است كه به رغم تمام مصداق ها و شواهدى كه بر ضد ادعاى ابوبكر آورد، باز او بر سر حرف خود پافشارى نمود و آن حضرت را از حق مسلم خود محروم كرد.
شيخ طوسى و طبرسى و ابن بابويه و ديگران به سندهاى معتبر روايت مى كنند كه حضرت صادق (عليه السلام ) فرمود: چون ابوبكر كار خلافت را تحكيم بخشيد و از اكثر مهاجران و انصار بيعت گرفت ، كسى را فرستاد تا وكيل فاطمه را از فدك بيرون نمود. آن حضرت نزد ابوبكر آمد و فرمود: به چه جهت وكيل مرا از فدك بيرون كردى ، حال آن كه پدرم به فرمان خدا آن را به من داد. ابوبكر گفت : بر آنچه مى گويى ، شاهد بياورد. فاطمه (عليها السلام ) ام ايمن را آورد. ام ايمن به ابوبكر گفت : تا از تو اقرار نگيرم شهادت نمى دهم . تو را قسم مى دهم به خداوند كه آيا رسول خدا در حق من گفته : (( ام ايمن اهل بهشت است )) ، ابوبكر گفت ، بلى ، همين طور است . ام ايمن گفت : من گواهى مى دهم كه خداوند به رسول خود وحى فرستاد كه حق ذى القربى را به او بده و رسول خدا فدك را به امر خداوند به او داد.
بعد از آن حضرت على آمد، او هم شهادت داد. به روايتى امام حسن و امام حسين هم شهادت دادند. ابوبكر نامه اى درباره فدك نوشت و به فاطمه داد، آن گاه عمر آمد و پرسيد: اين چه نامه اى است و ابوبكر گفت : فاطمه ادعاى فدك را نمود و ام ايمن و على بر او گواهى دادند. از اين رو من اين نامه را نوشتم . عمر نامه را گرفت و پاره كرد و گفت : فدك (دارايى ) مسلمانان است . از آن گذشته على به نفع همسرش شهادت مى دهد و ام ايمن زن صالحه اى است . اگر با او شاهد ديگرى باشد، مورد قبول است . فاطمه اندوهگين و گريان گرديد و بيرون آمد.
ابن ابى الحديد مى نويسد: پس از آن كه على و ام ايمن شهادت دادند، عمر و عبدالرحمن بن عوف هم آمدند شهادت دادند كه پيامبر در آمد فدك را تقسيم نمود. ابوبكر گفت : اى دختر رسول خدا! تو راست مى گويى . على و ام ايمن هم راست مى گويند. عمر و عبدالرحمن هم راست مى گويند. فرداى آن روز على نزد ابوبكر رفت و فرمود: ابوبكر آيا قرآن خوانده اى ، گفت : آرى . فرمود: به من بگو قول خدا كه فرمود: انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا در حق ما نازل شده است يا در حق كس ديگر، ابابكر گفت : در حق شما. على (عليه السلام ) فرمود: اگر دو نفر آمدند شهادت دادند كه فاطمه كار زشتى مرتكب شده ، چه مى كنى . گفت : مانند ساير مردم اقامه حد مى كنم . فرمود: اگر چنين رفتار كنى ، پيش خداوند از كافرانى ! ابوبكر گفت : چرا، على فرمود: چون شهادت خداوند را به طهارت فاطمه رد كرده اى و شهادت مردم را قبول نموده اى . اكنون تو حكم خدا و رسولش كه فدك را به فاطمه دادند و او در حيات پدرش آن را تصاحب نمود، رد كردى و شهادت يك اعرابى را كه شهادت داده پيامبر داراى ميراث نمى باشد پذيرفتى و فدك را از فاطمه گرفتى و گفتى : فدك فى و غنيمت مسلمانان است ، حال آنكه رسول خدا فرمود: البينه على المدعى و اليمين على من ادعى عليه ؛ آوردن گواه و اقامه دليل بر عهده مدعى است و قسم بر عهده مدعى عليه است )) . تو قول رسول خدا را رد كردى و بر خلاف آن حكم نمودى ! در اين هنگام صدا و همهمه از ميان مردم برخاست و همگى سخنان على را تصديق نمودند. سپس آن حضرت به خانه برگشت و ابوبكر و عمر هم به خانه خود رفتند. سپس ابوبكر عمر را خواست و گفت : ديدى على امروز با ما چه كرد! اگر يك بار ديگر در انظار با ما چنين برخوردى داشته باشد، كار ما به سامان نمى رسد. حال نظر