 تو چيست .
عمر گفت : به نظر من خوب است دستور دهيم او را به قتل برسانند. ابوبكر گفت : آيا كسى جرات اين كار را مى كند، عمر گفت : خالد بن وليد. سپس ‍ خالد را خواستند و گفتند: ما خيال داريم از تو بخواهيم كه يك عمل خطير را به انجام برسانى . خالد گفت : هر چه باشد انجام مى دهم ، حتى كشتن على ! گفتند! مقصود ما همين است . خالد گفت : چه موقع بايد آن را به انجام رسانم ، ابوبكر گفت : هنگام نماز در مسجد پهلوى او بنشين و بعد از سلام من بلافاصله برخيز و او را گردن بزن . خالد پذيرفت و خود را آماده كرد. اسماء بنت عميس كه در آن زمان همسر ابوبكر بود، سخن آنها را شنيد فورا كنيز خود را به خانه على فرستاد و گفت ، از قول من به على و فاطمه سلام برسان و اين آيه را تلاوت كن :
ان الملاء يا تمرون بك ليقتلوك فاخرج انى لك من الناصحين (147) كنيز به خانه على آمد و آيه را تلاوت نمود. على (عليه السلام ) فرمود: به اسماء بگو: خداوند اراده آن ها را محقق نخواهد كرد. سپس به مسجد آمد و پشت سر ابوبكر ايستاد. خالد كه شمشيرش را زير لباس مخفى كرده بود آمد و پهلوى او قرار گرفت . ابوبكر نماز را شروع كرد و چون مشغول تشهد شد، صولت و هيبت على (عليه السلام ) او را مرعوب نمود. پيش ‍ خود مى انديشيد چگونه خالد مى تواند چنين عملى را به آخر رساند. از بروز فتنه و شجاعت امام على به ترس و لرز افتاد كه جرات سلام دادن را نمى كرد و تشهد را تكرار مى نمود و سلام نمى داد. مردم گمان كردند او دچار سهو شده است . ابوبكر بالاخره پشيمان گرديد و پيش از اين كه سلام بگويد گفت : اى خالد! مبادا آن چه را به تو دستور دادم انجام دهى . سپس سلام گفت .
على (عليه السلام ) از خالد پرسيد: چه دستورى به تو داده بود. خالد گفت : دستور اين بود كه پس از سلام گردن تو را بزنم . على فرمود: آيا چنين كارى مى كردى . خالد گفت : آرى به خدا قسم ! اگر پيش از سلام اين جمله را نمى گفت تو را مى كشتم . على (عليه السلام ) خالد را از جايش ‍ بلند كرد و بر زمين كوبيد. عمر گفت : به خداى كعبه الان خالد را مى كشد! به روايتى ديگر على (عليه السلام ) گردن خالد را با دو انگشت سبابه و وسطى گرفت چنان فشار داد كه خالد فرياد كشيد و رنگش كبود گرديد و لباسش را نجس نمود. زير دست و پاى على (عليه السلام ) دست و پا مى زد و قدرت تكلم نداشت . ابوبكر عباس بن عبدالمطلب را خواست كه شفاعت كند. عباس پيش على آمد و او را به صاحب قبر (رسول خدا) و امام حسن و امام حسين و مادرش قسم داد و پيشانى او را بوسيد كه حضرت دست از خالد كشيد. در روايت ديگر است كه على (عليه السلام ) گربيان عمر را گرفت و فرمود: اى پسر ضحاك ! اگر وصيت پيامبر و تقدير الهى ، دست مرا نبسته بود، ميدانستى كدام يك از ما ياورش كمتر و خودش ناتوان تر است . مردم ميان آن ها حائل شدند و حضرت به خانه برگشت .
حنفى ها سخن گفتن در نماز پيش از سلام را جايز مى دانند و اين قرينه آشكارى بر صحت روايات شيعه (148) است . نكته قابل توجه اين كه ائمه معصومين (عليهما السلام ) بعد از غصب ابوبكر در امر فدك دخالت نكردند اما چرا على (عليه السلام ) در دوران حكومتش (زمانى كه تمام كشور در اختيار او بود) در اين امر دخالت نكرد، و يا مامون كه بسيار به على بن موسى الرضا (گرچه ظاهرا) اظهار ارادت مى كرد، فدك را تقديم آن حضرت نكرد، بلكه به دست بعضى از نوه هاى زيد بن على بن الحسين (عليه السلام ) به عنوان نماينده بنى هاشم سپرد.
پاسخ در كلام على (عليه السلام ) در نهج البلاغه روشن مى شود كه فرمود:
بلى كانت فى اءيدينا فدك من كل ما اءظلته السماء فشحت عليها نفوس ‍ قوم و سخت عليها نفوس قوم آخرين و نعم الحكم لله : (149) آرى تنها از آنچه آسمان بر آن سايه افكنده ، فدك در دست ما بود، ولى گروهى بر آن بخل ورزيدند، در حالى كه گروه ديگرى سخاوتمندانه از آن چشم پوشيدند و بهترين داور و حاكم خداوند است .
امام على (عليه السلام ) با اين سخنان مى خواست اين مطلب را به همه تفهيم كند كه فدك را به عنوان يك وسيله در آمد نمى خواهد. اگر آن زمان فدك را همراه با همسرش پيگيرى مى نمود، براى تثبيت امر ولايت و خلافت و جلوگيرى از خطوط انحرافى در زمينه خلافت بود. اكنون كه امور از مسير خود خارج گرديد و فدك بيشتر جنبه مادى پيدا نمود، گرفتن آن سود ندارد. هارون الرشيد به امام موسى كاظم عرض مى كند: حدود فدك را مشخص كن تا آن را به تو بازگردانم .
امام از پاسخ ابا نمود. هارون پيوسته اصرار مى ورزيد. امام فرمود: من آن را جز با حدود واقعى اش نخواهم گرفت . هارون گفت : حدود واقعى آن كدام است ، امام فرمود: اگر حدود واقعى آن را باز گويم ، موافقت نخواهى كرد. هارون گفت : به حق جدت پيامبر سوگند! حدودش را بيان كن كه خواهم داد. امام فرمود: حد آن اول سرزمين عدن است .
هارون الرشيد با شنيدن اين سخن چهره اش دگرگون شد و گفت : عجب ، عجب ! امام فرمود: حد دوم آن سمرقند است . آثار ناراحتى در صورت هارون الرشيد نمايان گشت . امام فرمود: حد سوم آن آفريقا است . در اين وقت صورت هارون از شدت ناراحتى سياه گشت و گفت : عجب ! امام فرمود: حد چهارم آن سواحل درياى خزر و ارمنستان است ! هارون گفت : پس چيزى براى ما باقى نمانده است . برخيز و بر جاى من بنشين و بر مردم حكومت كن . امام فرمود: من به تو گفتم كه اگر حدود آن را تعيين كنم ، هرگز آن را نخواهى داد. در اين هنگام بود كه هارون تصميم گرفت امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) را به قتل برساند (150) .
اين حديث دليل روشنى بر پيوستگى فدك با مسئله خلافت است . اگر هارون مى خواست فدك را تحويل دهد، بايد دست از خلافت بكشد (151) .
سير تاريخى فدك
هر يك از خلفا در برابر فدك موضعى اتخاذ مى كردند. يكى مى گرفت و ديگرى بر مى گرداند. آن قدر اين وضع ادامه پيدا كرد تا آن سرزمين آباد و حاصلخيز كه داراى نخل هاى فراوانى بود، به كلى ويران شد. سير تاريخى فدك از اين قرار بود:
در زمان خليفه اول اين آبادى غصب شد و در اختيار حكومت قرار گرفت . اين وضع ادامه داشت تا زمان عمر بن عبدالعزيز، خليفه اموى كه نسبت به اهل بيت پيامبر روش ملايم ترى داشت . او به فرماندارش در مدينه دستور داد كه فدك را به فرزندان فاطمه بازگردان . به اين ترتيب فدك پس از ساليان دراز به تصرف فرزندان فاطمه در آمد. پس از چندى يزيد بن عبدالملك خليفه اموى آن را مجددا غصب نمود. سرانجام بنى اميه منقرض گرديده و بنى عباس زمام امور را به دست گرفتند. ابوالعباس ‍ سفاح ، خليفه عباسى آن را به عبدالله بن حسن بن على به عنوان نماينده بنى فاطمه بازگرداند. چيزى نگذشت كه ابوجعفر عباسى آن را گرفت . پس از آن مهدى عباسى فرزند ابوجعفر آن را برگرداند. موسى الهادى (خليفه ديگر عباسى ) آن را غصب نمود. هارون الرشيد همين راه را ادامه داد. مامون به خاطر تظاهر به علاقه شديد نسبت به اهل بيت آن را به فرزندان فاطمه برگرداند. سپس متوكل عباسى به خاطر كينه شديدى كه از فرزندان فاطمه در دل داشت ، بار ديگر فدك را غصب كرد.
فرزند متوكل به نام (( منتصر )) دستور داد آن را مجددا برگردانند. بديهى است روس