 او را به مردانشان رساندند، آن گاه گروهى از مهاجران و انصار براى عذر خواهى نزد آن حضرت رفتند و عرض كردند: اى بانوى بانوان ! اگر ابوالحسن اين مطالب را پيش از آنكه با ابوبكر بيعت كنيم ، به ما تذكر مى داد، ما از او به كسى عدول نمى كرديم . زهرا (عليها السلام ) فرمود: (( دنبال كار خود برويد. ديگر پس از اين عذرخواهى دروغين ، عذرى نيست و پس از اين كوتاهى و تقصيرتان ، كارى نيست (157) .
در اين سخنرانى حضرت زهرا (عليها السلام ) درباره خود يا فدك و امور مادى سخنى به ميان نياورد. تمام اين سخنان او در مورد غصب خلافت و نتايج شوم اين عمل غاصبانه بود، تمام اين ناراحتى و اعتراض حضرت به خاطر اين بود كه دين خدا را در مسير غير حق مى ديد و نتيجه انحراف را مشاهده مى كرد. او خلافت را براى شوهرش به خاطر حكومت و رياست طلب نمى كرد، بلكه به خاطر اين بود كه على (عليه السلام ) منصوب از طرف خدا بود و او را براى اداره امور امت اسلام ، از همه شايسته تر مى دانست . او بود كه اهداف پيامبر را جامه عمل مى پوشانيد و امت اسلام را در جهت ايمان و تقوا به حد نهايى تكامل مى رسانيد. از نظر دختر رسول خدا و على بن ابيطالب ، نه تنها خلافت بلكه تمام جهان پشيزى ارزش نداشت ، چنان كه مى فرمايد:
ان دنياكم هذا لاءهون فى عينى من عراق خنزير فى يد مجزوم من ورقه فى فم جراده ما لعلى و نعم يفنى و لذه لا يبقى ؛ (158) دنياى شما در نظر من پست تر از استخوان خوكى است كه در دست شخص جزام گرفته و كوچكتر و ناچيزتر از برگ پوسيده اى در دهان ملخى است . آخر على را با نعمت هاى فانى شونده و لذت هاى ناپايدار دنيا چكار!
بارى آن روز دختر رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) حقايقى را بر اهل بيت (چه در مسجد و چه در خانه ) آشكار مى ساخت و آن ها را از عواقب كارشان بر حذر داشت كه بعدها به وقوع پيوست و پس از اندك زمانى صحت بيانات آن حضرت بر همگان روشن شد. نيم قرن بيشتر نگذشته بود كه به دستور يزيد پليد، مردم شهر مدينه مورد قتل عام قرار گرفتند.
به مرور زمان تمام كشورهاى اسلامى محل تاخت و تاز حكام ستمگر و شرابخوارى بنى اميه و بنى عباس گرديد و منصورها و متوكل ها به نام حاكم و خليفه مسلمانان بر همه چيز مسلط شدند و خلفاى حقيقى پيامبر يعنى ائمه معصومين به حبس و زندان افتاده و در آخر مسموم گرديدند.
خشت اول چون نهد معمار كج 		تا ثريا مى رود ديوار كج
عيادت شيخين
خبر شدت گرفتن بيمارى حضرت زهرا در مدينه شايع گرديد و شيخين (ابوبكر و عمر) كه مى دانستند در حق خاندان رسول مخصوصا پاره تن آن حضرت ستمگرى ها كرده بودند، از ترس افكار عمومى در صدد دلجويى بر آمدند و آماده عيادت حضرت گرديدند. مى خواستند به هر گونه كه شده با عذرخواهى و پوزش ، بر خطاهاى گذشته پوشش بنهند. مورخان نوشته اند: ابوبكر به اتفاق عمر براى عيادت دختر رسول خدا به در خانه او رفتند، ولى آن حضرت اجازه ورود نداد. شيخ صدوق مى گويد كه ابوبكر سوگند ياد نمود تا رضايت زهرا (عليها السلام ) را جلب نكند، زير سقفى نرود! به همين جهت شب را در بقيع به سر برد. عمر نزد امام على رفت و گفت : ابوبكر پيرمرد دل نازكى است و ما چندين بار به در منزل فاطمه رفته ايم و او به ما اجازه ورود نداده است . شما وساطت كنيد و براى ما وقت و اجازه عيادت بگيريد. على (عليه السلام ) نزد فاطمه (عليها السلام ) آمد و جريان را بيان نمود. اما زهرا قبول نكرد و سوگند ياد نمود كه : (( صحبت نخواهم كرد تا پدرم را ملاقات نمايم و از ظلم و تعدى آن ها به رسول خدا شكايت نمايم )) . حضرت امير فرمود: آن ها مرا واسطه قرار دادند كه از شما براى آن ها وقت ملاقات بگيرم . زهرا فرمود: (( چون خانه خانه توست و من هم همسر تو هستم و اطاعت شوهر بر زن واجب است ، من با امر تو مخالفت نمى كنم )) .
على (عليه السلام ) بيرون رفت و به آن ها اجازه ورود داد. آن ها وارد شدند و به زهرا سلام كردند، ولى آن حضرت روى خود را برگردانيد و پاسخ آن ها را نداد. ابوبكر گفت : اى دختر پيامبر! ما آمده ايم تا رضايت شما را به دست آوريم از شما خواهش مى كنيم كه ما را ببخشيد و از آن چه بر شما رسيده از ما درگذريد! زهرا فرمود: (( شما اول جواب مرا بدهيد. آيا از پيامبر شنيديد كه درباره من فرمود: (( فاطمه پاره تن من است و من از او هستم . هر كه او را بيازارد، مرا آزرده و هر كه مرا بيازارد خدا را آزرده است . هر كه پس از مرگم فاطمه را بيازارد، مانند آن است كه در زمان حياتم مرا آزرده است )) .
آن دو گفتند: آرى شنيديم ، آن گاه فاطمه فرمود: (( پروردگارا! شاهد باش ‍ اين دو نفر مرا آزردند! با شما سخن نمى گويم تا پروردگارم را ملاقات كنم و از شما شكايت نمايم (159) )) . ابابكر صدا به واويلا بلند نمود و گفت : اى كاش مادر مرا نزاييده بود! اى فاطمه ! من از خشم خدا و خشم تو به خدا پناه و مى برم ! عمر كه وضع را چنين ديد، با تندى به ابابكر گفت : عجيب است از اين مردم كه زمام امور خود را به دست تو دادند و تو را به زمامدارى خود منصوب نموده اند، در حالى كه از خشم زنى جزع و فزع مى كنى و از رضايت او خشنود مى شوى ! سپس برخاستند و بيرون رفتند! (160)
3. وفات فاطمه (عليها السلام )
از اسماء بنت عميس روايت شده كه : فاطمه به من فرمود: از اين كه جنازه زنها را براى حمل روى تخته ها گذاشته و بر آن پارچه مى كشند و برجستگى بدن پيداست ، خوشم نمى آيد. اسماء گفت : موقعى كه حبشه بودم ، چيزى ديدم كه نظر شما را تامين مى كند و اكنون آن را براى شما تهيه مى كنم . آن گاه چند چوب تر از شاخه خرما كنده و آن ها را خم نمود و به دو طرف بسته ، رويش پارچه كشيد.
چون فاطمه آن را ديد گفت : چيز خوبى است ! جنازه زن از مرد شناخته نمى شود.
اسماء مى گويد: فاطمه به من گفت : زمانى كه از دنيا رفتم ، مرا غسل بده و غير از على كسى داخل نشود (161) . در روزهاى آخر كه حال دختر رسول خدا رو به وخامت نهاد، يك روز به على (عليه السلام ) فرمود: در خود آثار مرگ را مشاهده مى نمايم . مى خواهم وصيت كنم . امام على (عليه السلام ) فرمود: هر وصيتى كه مايل هستى بكن ! يقين داشته باش به وصيت تو عمل خواهم نمود! امام على كنار بستر فاطمه نشست و ديگران از اتاق خارج شدند. فاطمه گفت : اى پسر عمو! تا كنون در خانه ات دروغ نگفته ام و از دستورهايت سرپيچى نكرده ام . على فرمود: معاذالله ! خداشناسى و پرهيزكارى و تقواى تو بالاتر از اين هاست كه احتمال خلاف درباره ات تصور شود. به خدا سوگند! جدايى تو بر من گران است اما چكنم كه چاره اى از مرگ نيست . به خدا قسم ! خاطره جدايى رسول الله را برايم تازه كردى . مرگ نابهنگام تو حادثه دردناكى است . انا لله و انا اليه راجعون .
چه مصيبت ناگوارى است ! اين مصيبت جانسوز را هرگز فراموش ‍ نمى كنم !
سپس ساعتى با هم گريستند، بعد از كمى آرامش امام على سر همسرش ‍ را در دامن گرفت و فرمود: هر چه ميل دارى وصيت كن .
مطمئن باش به وصاياى تو جامه عمل خواهم پوشاند (162) . لحظاتى بسيار تلخ بود. وداع دو يار نمونه اسلام و دو زوج مهربان . همسر جوانى كه پس ‍ از زندگى كوتاه زناشويى بايد از شوهر و فرزن