ى مرا نپذيرفتى ، به خدايى كه محمد (صلى الله عليه و آله ) را به رسالت و تو را به جانشينى او برگزيده است سوگند باد كه فشار گرسنگى و بى غذايى و صداى گريه كودكانم مرا از خانه بيرون آورده است !
آثار تاءثر و اندوه در سيماى پرشكوه على (عليه السلام) نمايان شد و سيلاب اشك به گونه اى از جام ديدگانش باريدن گرفت كه چهره و محاسن آن قهرمان استوار و شكست ناپذير ميدان ها را اشك آلود ساخت .
رو به ((مقداد)) كرد و فرمود: به خداى سوگند كه على نيز داستانى شبيه تو دارد اما اينك دينارى چند قرض گرفته ام ، برگير كه تو و كودكانت بدان سزاوارتريد.
و بدين سان دينارها را به ((مقداد)) داد و خود به سوى مسجد پيامبر رفت .
آن روز بدين گونه به سر آمد.نماز مغرب را با پيامبر خواند.هنگامى كه خواست از مسجد خارج شود پيشواى بزرگ توحيد او را صدا زد و پرسيد آيا دوست دارد كه پيامبر شب را ميهمان او باشد؟
او اندكى سكوت كرد و بدين انديشه رفت كه چه پاسخ گويد؛ چرا كه نمى توانست از شرايط اقتصادى خانواده اش سخن گويد.
در حالى كه پيامبر از همه رخدادها و فشارها به بركت ارتباط با دستگاه آفرينش آگاه بود و اينك آن شب را نيز به فرمان خدا به خانه دخت گرانمايه اش فاطمه ، و برادر و يكتا شاگرد و جانشينش مى رفت .(133)
از اين رو هنگامى كه پيامبر با سكوت انديشمندانه على (عليه السلام) روبه رو شد پرسيد، چرا ساكت است و پاسخ نمى دهد، كه امير مؤمنان غرق در حيا فرمود، آماده خدمتگزارى و پذيرايى از ميهمان گرانقدر خويش ‍ است .
پيامبر دست محبت را گشود و دست او را گرفت و با هم وارد خانه شدند.
دخت گرانمايه اش در محراب عبادت بود و در اوج نيايش و راز و نياز با خدا و كمى آن طرف تر ظرفى پر از غذاى گرم به چشم مى خورد كه بخارى عطرآگين از آن برمى خاست .
با ورود آن دو وجود گرانمايه ، نماز فاطمه (عليها السلام ) نيز به پايان رسيد و به استقبال پدر و شوى گرانقدرش شتافت و ضمن سلام ، به آنان خير مقدم گفت .
پيامبر ضمن پاسخ دخت محبوب خويش حال او را جويا شد كه بانوى بانوان گيتى ، خداى را سپاس گفت و اظهار رضايت از زندگى كرد.
پيام آور خدا از او خواست تا شام بياورد و او را دعا كرد.دخت گرانمايه پيامبر ديگ لبريز از غذا را آورد و در برابر پيامبر و على (عليه السلام) نهاد و امير مؤمنان شگفت زده با غذايى رو به رو شد كه تا آن روز خوشرنگ تر و خوشبوتر و خوشمزه تر از آن نديده و نخورده و بوى آن نيز به مشامش ‍ نرسيده بود.
به همين جهت پرسيد: فاطمه جان ! اين غذاى خوشرنگ و خوشبو و عطرآگين از كجا آمده است ؟ يا فاطمة انى لك هذا الطعام الذى لم انظر الى مثل لونه قط، و لم اشم ريحه قط، و ما آكل اءطيب منه ؟
پيامبر دست مباركش را ميان دو شانه على نهاد و فرمود:
يا على ، هذا بدل دينارك ، و هذا جزاء دينارك من عند الله .
على جان ! اين غذا پاداش دنيوى و فورى دينار تو در بارگاه خداست و خداى پرمهر و حق شناس به هر كه بخواهد و آن را شايسته بنگرد بدون حساب و اندازه روزى مى دهد.
و آن گاه در حالى كه سيلاب اشك شوق از ديدگان فرو مى ريخت افزود:
الحمد لله الذى ابى لكم ان تخرجا من الدنيا حتى يجزيكما و يجزيك يا على مجرى زكريا و يجرى فاطمة مجرى مريم بنت عمران .(134)
((سپاس خداى را كه نخواست شمايان را بدون پاداش دنيوى بگذارد و فرمود:
على جان ! پروردگارت مى خواهد آن موهبتى را كه به پيامبرش زكريا ارزانى داشت ، به شما نيز ارزانى دارد و آنچه را به مريم ارزانى داشت به فاطمه نيز ارزانى دارد.))
و آن گاه به تلاوت آيات قرآن پرداخت كه :
كلما دخل عليه زكريا المحراب وجد عندها رزقا قال يا مريم انى لك هذا قالت هو من عند الله ...(135)
6- كوثر نورافشان پيامبر
او سمبل ايمان و اخلاق ،
ستيغ مقاومت و پايدارى ،
بلنداى معرفت و آگاهى ،
اوج انديشه و عرفان ،
تبلور خرد و فرزانگى ،
مظهر جامعيت و كمال ،
كوه سر به آسمان ساييده شكيبايى و صبر،
سينه سيناى اسرار الهى ،
و كوثر ارجدار و ارزشمند قرآن بود.
مفسران در شاءن نزول سوره مباركه ((كوثر)) داستانى را آورده اند كه نشانگر مدال افتخار وصف ناپذيرى بر سينه برترين بانوى عصرها و نسل ها و چشمه نورافشان ((كوثر)) است ؛ چرا كه روشن مى سازد كه بشارت از وجود گرانمايه او و نويد از طلوع خورشيد جهان افروزش به گونه اى به پيامبر گرامى داده شد كه از يك سو ضربه سهمگينى بر پيكر دستگاه تبليغاتى بيداد و جاهليت حاكم فرود آورد و باعث بر باد رفتن اميدها و آرزوهاى شيطانى آنها گرديد و از دگر سو مايه آرامش خاطر پيامبر شد و موجب اميد و نويد توحيدگرايان .
داستان نويد خدا از طلوع خورشيد نورافشان ((كوثر)) را اين گونه آورده اند:
پيامبر گرامى در راه خارج شدن از كعبه بود كه با يكى از سران ارتجاع رو به رو شد و او اندك زمانى با پيشواى بزرگ توحيد گفت و گو نمود و بعد بر حلقه سران بيداد و شرك وارد شد.
آنان كه اين منظره را تماشا مى كردند از او پرسيدند: با چه كسى گفت و گو مى كردى ؟
پاسخ داد: با اين مرد ((ابتر)).
انتخاب اين واژه در حقيقت يك زخم زبان و شگرد زشت و ناجوانمردانه تبليغاتى از سوى دشمن بود.و بدين وسيله مى خواستند پيامبر و رهروان راه توحيدى او را متزلزل سازند؛ چرا كه آنان بر اين پندار شيطانى سرمايه گذارى مى كردند و ساده دلان را مى فريفتند كه پيامبر سرانجام از جهان رخت برخواهد بست و چون فرزند پسرى - كه ادامه دهنده راه پدر باشد - در خانه ندارد، به ناگزير راه و رسم او نيز به همراهش فراموش خواهد گشت و از دگر سو به منظور دميدن روح اميد به نيروهاى ماءيوس و متزلزل شرك و ارتجاع بود كه سنگرهاى فكرى و اجتماعى خويش را يكى پس از ديگرى از دست مى دادند.
و درست در اوج همين شرارت تبليغاتى دشمن بود كه سوره ((كوثر)) فرود آمد و از درخشش خورشيد نورافشان و هماره جاويد كوثر نويد آورد.
بدين سان آفريدگار هستى ، يادگار نورافشان پيامبر، فاطمه (عليها السلام ) را ((كوثر))، يعنى خير فراوان و پايان ناپذير،
سرچشمه هميشه جوشان ،
و نهر هميشه جارى خير و بركت و نيكبختى و سعادت در امتداد تاريخ و سرمايه جاودانه و پايان ناپذير معنوى عنوان داد، و پيش از ولادت او نويد شادى بخش و سرورآفرين و اميدواركننده آمدنش را به پيامبر برگزيده اش ‍ تبريك گفت و به آن حضرت اميد بخشيد و دستور داد تا به شكرانه اين موهبت گران و جاودانه ، پروردگار خويش را سپاس گزارد و نماز بخواند و قربانى كند و اطمينان داشته باشد كه دشمنان كينه توز و بدانديش و بدخواه او، نسلشان قطع و بى آينده خواهند بود نه پيامبر خدا.
انا اعطيناك الكوثر فصل لربك وانحر ان شانئك هو الابتر(136)
((هان اى محمد! ما چشمه جوشان و پربركت ((كوثر)) را به تو ارزانى داشتيم .
اكنون كه چنين است ، براى پروردگارت نماز بخوان و قربانى كن !
نه تو، كه بى ترديد دشمن بدانديش تو ((ابتر)) و بدون نسل و آينده خواهد بود.))
آرى ، تاريخ نيز نشانگر همين واقعيت است كه با اوج گرفتن دعوت آسمانى و نجات بخش پيامبر و با نفوذ معارف و مفاهيم ارجدار و دگرگون ساز او در ژرفاى جانها و اعماق ق