وق معنوى و باز هم بالاتر و والاتر و فراتر و برتر.
پيامبر در نظرگاه فاطمه
فاطمه در زندگى خويش از همان آغاز تا واپسين لحظات ، نه تنها پدر گرانمايه را، پدرى انديشمند، لايق ، دانشمند، آموزگار بشريت ، پرواپيشه ، شجاع ، باعظمت ، تبلور درايت و حكمت و فرزانگى ، تجسم مهر و راءفت و جوانمردى و پايدارى و شكيبايى و قهرمان قهرمانان در همه صحنه ها و ميدان ها و سرشار از ارزش هاى والاى توحيدى مى نگريست و محبوب ترين و مطلوب ترين پدر در زندگى مى يافت ، بلكه او را دوستى دلسوز، خيرخواهى شفيق ، سالارى كارا و باكفايت ، پيشوايى لايق و بشردوست ، سمبل و نمونه و سرمشق و الگو و تجليگاه فضيلت ها، و همرزم و همسنگر و همراه خويش در راه عدالت و آزادى و برترين پيام آوران خدا مى نگريست ، و اين ها برداشت ها و ارزيابى ها و باورهايى بود كه از ژرفاى جان او سرچشمه مى گرفت ، جزء گوشت و پوست و خون و ده ميليون ميليارد سلول وجود او بود.
اگر كسى اين واقعيت را نيك بفهمد، آن گاه احترام سرشار و بى نظير فاطمه به پيامبر در حيات پدرش را مى تواند هضم كند و نيز مى تواند ناله هاى جان سوز و شب هاى تار سوگوارى او و اشعار پرمحتوا و درس آموز و غمبار او در فقدان پدر و بى قرارى و ناآرامى او را پس از زندگى ظاهرى پيامبر تحليل و تفسير كند.
فاطمه در نظرگاه پيامبر
و پيامبر نيز از سوى ديگر، فاطمه را نه تنها دخت گرانمايه خويش و دخترى سرشار از ادب و ارزش هاى انسانى و اخلاقى و بانويى والا مى نگريست بلكه او را دخترى صاحب كمال و جمال ، اقيانوس ژرف و بى كرانه دانش و بينش ، قله سر به آسمان ساييده عفاف و نجابت ، گوهر تك دانه و ناياب پاكى و قداست و سرو تناور و برافراشته شكيبايى و پايدارى مى ديد.
او شاهد بود كه چشمه ساران ارزش ها و عظمت ها و والايى ها و زيبايى هاى ظاهرى و معنوى دلخواه اش ، كه خود براى شكوفا ساختن و به گل نشاندن و بارور نمودن آنها برانگيخته شده بود، از شاخسار وجود آن بانوى پرشكوه مى جوشد و باران كمال از آسمان زندگى اش بر دلهاى كوير و تشنه آب حيات ، به صورت قطرات بى شمار مى بارد و ريحانه و بوستان عطرآگينى است كه همه جا را معطر مى سازد.و سرانجام ساخته و پرداخته و شاهكار و نمونه و تجسم بارز مكتب الهى و راه و رسم افتخارآفرين و سبك و شيوه انسان ساز و آسمانى اوست و راز آفرينش زن .
آرى ، با اين ديد و با اين بيان است كه رمز آن همه مهر و عشق و محبت و شور و صفا و تجليل و تقدير اين پدر والا از آن دخت گرانمايه هضم مى گردد.
اين جاست كه روشن مى گردد كه چرا پدر والايى چون محمد بارها و بارها خطاب به فاطمه مى گويد: ((پدرت به قربانت !))
چرا بارها مى فرمايد: ((فاطمه جان ! پدر و مادرم فدايت باد!))
چرا دستان پرمهر دخترش را بوسه باران مى كند!
چرا او را محبوب پدر مى خواند!
چرا او را عزيزترين هايش عنوان مى دهد!
چرا او را پاره وجود قلب و روح خويش مى خواند!
چرا او را معيار حق ، ميزان سنجش ديندار و دين باور مى نگرد!
چرا پيش پاى او با قامت تمام مى ايستد و از او استقبال مى كند!
چرا او را بسان بزرگى والامقام به هنگام رفتن بدرقه مى نمايد!
چرا به هنگام سفر، از خانه او حركت مى كند و در بازگشت ، نخست به ديدار او مى شتابد!
چرا از شادى او شادمان و از اندوه او اندوهگين مى گردد!
چرا صداى ملكوتى او نشاطبخش قلب مصفاى محمد است و مايه حيات دل او!
چرا دورى او براى پدر تحمل پذير نيست ، با اين كه صخره ها و كوه ها و مشكلات در برابر اراده پولادين و شكيب وصف ناپذير او از هم فرو مى پاشيد و متلاشى مى گشت !
چرا خشم او را خشم خدا و كيفر به خشم آورنده اش را وعده آتش ‍ مى داد!
چرا درود بر او و رعايت حرمت و حقوق او را عمل شايسته اى مى ديد كه پاداشش بهشت خداست !
چرا مى فرمود: ((بوى بهشت را از فاطمه ام ، ريحانه بوستانم استشمام مى كنم !))
چرا او را ((ام ابيها)) و ((ام النبى )) مى خواند و رفتارش در برابر او بسان رفتار فرزندى لايق و سرفراز با مادرى شكوهبار و كامل بود؛ دست او را بوسه باران مى ساخت ، جلوى پاى او با قامت برافراشته مى ايستاد، به استقبال او تا در خانه مى رفت و او را تا سر كوچه بدرقه مى كرد!
چرا پيش از هر سفر، آخرين خداحافظى را از او مى نمود و توشه از چهره او بر مى گرفت و در بازگشت از سفر، پيش از هر كس به ديدار او مى رفت !
چرا همه درهاى خانه هاى ياران و نزديكان به سوى مسجد را بست و مسدود ساخت و تنها اين در خانه فاطمه و على بود كه بسان خانه محمد به مسجد گشوده بود.و سد الابواب الا بابه
و چرا هر بامداد و شامگاه از پنجره اى كه خانه اين دخت فرزانه را به خانه محمد پيوند مى داد، به او سلام و درود مى گفت و آن همه تجليل مى كرد؟
چرا هنگامى كه اين آيه شريفه به وسيله فرشته وحى فرود آمد كه : هان اى ايمان آوردگان ! پيامبر را بسان خويشتن و به همانند صدا كردن برخى از شما ديگرى را صدا نزنيد و بلكه با عنوان رسالت او، وى را با احترام صدا بزنيد، پيامبر به فاطمه فرمود: دخترم ! اين آيه براى ديگران است نه تو.تو مرا پدر صدا بزن كه صداى تو قلب پدر را زنده و شاداب مى سازد!
چرا هنگامى كه فاطمه به خانه على رفت ، پيامبر تاب جدايى او را در خود نديد و با اين كه فاصله ميان و او و محبوب دلش تنها كوچه اى بود، به اشاره خدا كنار مسجد و خانه اش طرح خانه اى ساده و گلين براى او ريخت ؛ خانه اى كه تنها فاصله ميان آن و خانه محمد يك ديوار بود و يك پنجره كه آن هم جز روزهايى كه پيامبر در سفر بود هر بامداد و شامگاه گشوده مى شد و سلام و درود و عشق و مهر و صفا و محبت مبادله مى گشت ؛ چرا!
چرا اين همه در منبر و محراب ، نماز و دعا، مكه و مدينه ، مزرعه و بيابان ، كوچه و خيابان ، در برابر آشنا و بيگانه ، و در هر مجلس و محفلى ، از او اينقدر تجليل مى كرد؟
چرا مى فرمود: فاطمه بهشت من است ، جواز بهشت من است ، كوثر نورافشان من است ، زهره فروزان من است ، نور ديده و نشاطبخش قلب من است ،
ولادت و زندگى و رحلت و شهادتش ، بهشتى است و ملكوتى و آسمانى ؟
و به ويژه كه بارها و بارها پس از اين تعريف ها و تكريم ها مى فرمود:
خشنودى او خشنود خداست و ناخشنودى او موجب ناخشنودى خدا و پيامبر.
و دعا مى كرد كه : خدايا! هر كس او را دوست بدارد، دوستش بدار و هر كس ‍ با او از در عداوت و كينه توزى در آيد، او را دشمن دار! چرا!
اين همه محبت و اين همه مهر و اين همه عشق به فاطمه چرا!
اين همه تجليل و تكريم به او و فرزندانش براى چه !
اين همه شكوه و عظمت براى اين خانواده بر شمردن چرا!
اين قيدها براى چيست !
درست است كه پيامبر با اين شيوه حكيمانه صدها درس مى دهد، از آن جمله : در آن روزگارى كه دختر، فرزند محسوب نمى شود و پسر تنها ادامه دهنده راه پدر است ، به زن پيام مى دهد كه اوج گير، به قله شكوه و عظمت صعود كن ، به حقوق انسانى خويش دست ياب ، به پا خيز!
و صحيح است كه خدا با انتخاب فاطمه مى خواهد زن و يا نيمى از پيكر جامعه را زندگى بخشد، همان گونه كه پيش از آن نيز كار خدا در احياى حقوق پايمال شده اين موجود شريف و نجيب سابقه