 مى ديد، همان سان كه وقتى پيامبر دست آن دو جوان پاكباخته و خداجو و پرواپيشه را به هم داد و در معرفى آن دو، واقعيت را در ميان نهاد و فرمود: على جان ! اين دخت گرانمايه ام فاطمه است و امانت من در خانه تو، و فاطمه شايسته ترين و برازنده ترين انسان براى زندگى مشترك و خداپسندانه و هدفدار است .
...ياعلى ، نعم الزوج فاطمة ، ويا فاطمه ، نعم الزوج على .(218)
2- از نعمت هاى شكوهمند خدا بر من : در گرماگرم زندگى مشترك و اوج ابتلاها و آزمايش هاى بزرگ ، و به هنگامه وزش گردبادهاى سهمگين ، و كوران ها و توفان ها و بحران هاى بنيانكن ، و فراز و نشيب ها، و فقر و فشارها نيز، ديدگاه اميرمؤمنان نسبت به شخصيت پرشكوه او بسان آغاز زندگى مشترك بود.
او در اوج سخن از نعمت هاى گران خدا بر خويشتن فرمود:
وزوجتى خير نساء الامة .(219)
((از نعمت هاى گران خدا بر من - كه بايد سپاس او را همواره بجاى آورم - اين است كه برترين بانوى هستى را به خانه من روانه ساخته و به همسرى من برگزيده است .))
3- پدر و مادرم فدايت باد!: براى اميرمؤمنان ، چون ديگر مسلمانان مجاهد و فداكار و پاكباخته ، مشكلى پيش آمد.فاطمه به خانه پدر و پيشواى امت شتافت تا از او كمك بگيرد اما هديه پيامبر، معنوى بود و علمى ، و نه مادى .(220) چرا كه زندگى ساده او بسان زندگى مردم جامعه اش بود، آن هم بسان زندگى محروم ترين هاى آنان ؛ و سوگند خورد كه فاطمه جان اينك يك ماه است در خانه محمد آتش براى فراهم آوردن غذاى گرم بر نيفروخته اند.
آن گاه اين هديه معنوى را به او آموخت كه فرشته وحى براى او آورده بود:
بسم الله الرحمن الرحيم ، يا رب الاولين والاخرين ، يا ذالقوة المتين ، يا راحم المساكين ، ويا ارحم الراحمين
فاطمه بازگشت اما مسرور و شادمان و در اوج خشنودى .اميرمؤمنان او را استقبال كرد كه گرامى همسرم ! چه آورده اى ؟
پاسخ داد: ذهبت للدنيا وجئت للاخرة
((براى دنيا رفته بودم اما آخرت را آورده ام .))
على (عليه السلام) فرمود:
بابى انت وامى خير امامك
((پدر و مادرم فدايت باد! خوش آورده اى ، خير پيش ...))
4- و راستى كه چقدر شكوهبار است !: در فرجام اين زندگى درخشان و به هنگامه فراق و غروب خورشيد وجود فاطمه از اين سراى فانى نيز آن گاه كه همسر جوان و توحيدگرايش او را به شنيدن آخرين سخنانش فراخواند، دگربار شخصيت شكوهمند فاطمه در آيينه گفتار و عملكرد او نشان داده شد و راستى كه چقدر شكوهبار است .
فاطمه در آخرين ساعات ، اميرمؤمنان را فراخواند و با دنيايى ادب و عظمت و مهر و صفاى هماره اش با او چنين گفت : على جان ! گويى لحظات فراق از راه مى رسد، اجازه مى خواهم وصيت كنم .
اميرمؤمنان فرمود: ((فاطمه جان ! دخت فرزانه پيامبر! هر آنچه دوست دارى سفارش كن خداى عمرت را به بلنداى خورشيد گرداند!))
و آن گاه كنار بستر او نشست تا بشنود...اوصنى بما احببت يا بنت رسول الله .
فاطمه گفت :
يابن عم ما عهدتنى كاذبة ولا خائنة ولا خلفتك منذ عاشرتنى .
((على جان ! در زندگى ام هرگز زبان به دروغ نگشودم و انديشه ناپسند به مغزم راه ندادم و هرگز با تو مخالفت نكردم و جز به خشنودى خدا و انجام وظايف در برابر خدا و بندگان او و خويشتن و ايفاى نقش خداپسندانه ، نينديشيدم .
على جان ! آيا به راستى اين را گواهى مى كنى و مى پذيرى ؟))
اميرمؤمنان در حالى كه موج غم و اندوه كران تا كران وجودش را در بر گرفته بود و احساس فراق ، قلبش را سخت مى فشرد، فرمود:
معاذ الله ! انت اعلم بالله وابر واتقى واكرم واشد خوفا من الله من ان اوبخك بمخالفتى وقد عز على مفارقتك ، الا انه لا بد منه ، والله لقد جددت على مصيبة رسول الله و قد عظمت وفاتك وفقدك فانا لله ...(221)
گرامى همسرم ! فاطمه جان ! پناه به خداى مى برم كه تو بانوى خداساخته و پرورش يافته دامان رسالت و برترين بانوى بهشت ، از وظايف خويش تخلف نموده باشى .
فاطمه جان ! راستى كه تو خداشناس ترين ، شايسته كردارترين ، پرواپيشه ترين ، گرامى ترين و خداترس ترين انسان ها هستى ؛ و اين ويژگى هاى والاى تو برتر و بالاتر از آن است كه با من از در مخالفت در آيى و من تو را مورد انتقاد قرار داده و سرزنش كنم .
و بدين سان ، با پنج ويژگى كه ريشه و مادر ارزش ها و فضيلت ها و قداست ها و والايى ها و عظمت هاست ، شكوه و شخصيت ممتاز و بى همانند دخت گرانمايه پيامبر را در چشم انداز حق طلبان قرار داد.
و رمز و راز زندگى موفق و سرشار از پيروزى و سرفرازى را به همه آموخت ؛ همان گونه كه دخت گرانمايه پيامبر و برترين آموزگار شايستگان آموخت .
و آن گاه پس از برشمردن ويژگى ها و ارزش هاى اخلاقى و انسانى فاطمه (عليها السلام )، شراره هاى دل و شعله هاى غم و اندوهش از وداع يار، زبانه كشيد و فرمود:
فاطمه جان ! راستى كه جدايى تو براى من سخت گران است .
به خداى سوگند! بار گران مصيبت و اندوه غروب غمبار رسالت را تجديد مى كند....
5- در گستره قلب اميرمؤمنان : و پس از غيبت جسمى اش از خانه على (عليه السلام) همچنان در دل او زنده و نورافشان بود و كران تا كران قلب او را جايگاه خود ساخته بود.اميرمؤمنان بارها فرمود:
فو الله مااغضبتها ولا اكرهتها على امر حتى قبضها الله عزوجل ولا اغضبتنى ولا عصت لى امرا، ولقد كنت انظر اليها فتنكشف عنى الهموم والاحزان .(222)
((به خداى سوگند من در زندگى خود با ريحانه پيامبر، هرگز او را به خشم نياوردم و او را به كارى كه برايش خوشايند نبود نخواندم ، تا او جهان را بدرود گفت و مرا در فراغ خويش گرفتار ساخت ؛ و آن عزيز سفر كرده نيز مرا هرگز خشمگين نساخت و جز در انجام خواسته هايم نكوشيد و با من هماره هماهنگ بود.او به گونه اى بود كه من هرگاه به او نگاه مى كردم ، شكوه و عظمت و صفايش ، همه غم و اندوه را از دلم مى زدود.))
6- مباهات به وجود ريحانه پيامبر: آن حضرت بارها به مناسبت هاى گوناگون ، مراتب قدردانى و حق شناسى خويش را از ريحانه پيامبر اعلان مى كرد و به وجود مباهات مى نمود.در اين مورد از جمله اين گونه سرود:
ولى الفخر بفاطم وابيها 	  	ثم فخرى برسول الله اذ زوجنيها
(223)
((و براى من در وجود گرانمايه فاطمه و پدر ارجمندش ، بسى مايه فخر و مباهات است .و باز هم افتخارى است كه پيامبر خدا ريحانه اش را به همسرى من درآورد.))
و نيز در برابر دجال اموى و فريبكاريهاى او كه براى فريب ساده دلان خود را كاتب وحى و از نزديكان پيامبر جا مى زد، براى روشنگرى و گراميداشت مقام والاى فاطمه ، چنين سرود:
محمد النبى اخى وصنوى 	  	وحمزة سيد الشهداء عمى !...
وبنت محمد سكنى وعرسى 	  	منوط لحمها بدمى ولحمى
وسبط احمد ولداى منها 	  	فاءيكم له سهم كسهمى ...
(224)
((محمد، برترين پيامبر خدا، برادر و همتاى من است و حمزه ، آن سالار شهيدان راه حق ، عموى من .جعفر طيار، كه بامدادان و شامگاهان با فرشتگان بارگاه خدا پرواز مى كند، برادر قهرمان من است و ريحانه پيامبر خدا فاطمه ، كه خون و گوشت او با خون و گوشت من درآميخته است ، همتا و همپرواز و شريك زندگى من .
و نوادگان شكوهبار پيامبر از فاطمه ، فرزندان دلبند من هستند.اينك بگوييد، كد