
مونست بودم تو بودی غم‌گسارم یا علی
ای پسر عمو رسیده موسم جان دادنم
در برم بنشین وصیت با تو دارم یا علی
آخر عمر من است و اول هجران تو
این یتیمان را بدستت می‌سپارم یا علی
میروم پهلو شكسته نوجوان در زیر خاك
همره محسن بر باب كبارم یا علی
جان تو جان حسینم جان تو جان حسن
جان تو این دختران گلعذارم یا علی
(صالحم) غرق گنه آقا بحق فاطمه
در جزا چشم شفاعت از تو دارم یا علی
احمد صالح - ران ملخ صفحه 79راز نهان
برگشا مهر خموشی از زبانت از بقیع
جای زهرا را بگو با زائرانت ای بقیع
دیده گریان ما را بنگر و با ما بگو
در کجا خوابیده آن آرام جانت ای بقیع
لطف کن گم کرده ما را نشان ما بده
بشکن این مهر خموشی از زبانت ای بقیع
گر دهی بر من نشان از قبر زهرا تا ابد
بر ندارم سر ز خاک آستانت ای بقیع
گفت مولا راز این مطلب مگو با هیچکس
خوب بیرون آمدی از امتحانت ای بقیع
گر نداری اذن از مولا که سازی برملا
لااقل با ما بگو از داستانت ای بقیع
فاطمه با پهلوی بشکسته شد مهمان تو
ده خبر ما را ز حال میهمانت ای بقیع
آرزو دارد بدل (خسرو) که تا صاحب زمان
برملا سازد مگر راز نهانت ای بقیع
سيدمحمد خسرونژاد (خسرو) - گلواژه (2) صفحه 93یا زهرا(س) «باور كنید یورش اندوه و آه را»
باور كنید یورش اندوه و آه را
باور كنید حمله‌ی دیو سیاه را
باور كنید آنچه بگویم فسانه نیست
عین حقیقت است كه آن را بهانه نیست
باور كنید بعد نبی آن دنی چه كرد
با همسر علی و جناب علی چه كرد
باور كنید حیله‌ی روباه پیر را
آتشفشان كینه‌ی خم غدیر را
باور كنید نخل عداوت جوانه زد
آتش به جان و هستی خلق زمانه زد
باور كنید خسته زطوفان نسیم شد
از داغ باغبان گل طه یتیم شد
باور كنید نقشه‌ی شوم سقیفه را
فرمان قتل فاطمه حكم خلیفه را
باور كنید سوخت در خانه‌ی علی
اندوه و غم بریخت به پیمانه علی
باور كنید آن عمل جابرانه را
پهلو شكستن و لگد وحشیانه را
باور كنید ناله‌ی جانسوز فاطمه
آه جگر خراش و ستم سوز فاطمه
باور كنید سینه‌ی سرخ سپیده را
شرح فراق و محسن در خون طپیده را
باور كنید ظلمت شب فتح باب كرد
دست گره‌گشای علی در طناب كرد
باور كنید صحنه‌ی جنگ و گریز را
شور دفاع و نهضت روز ستیز را
باور كنید آتش نخوت زبانه زد
بر پیكر صحیفه خون تازیانه زد
باور كنید شعر بلند پگاه را
سیلی دیو ظلمت و رخسار ماه را
ژوليدة نيشابوري - اي قلبها بسوزيد صفحه 210علی مولای مظلومان عالم
بگو از نارفیقان چون بنالم

از آن شامی که سر در چاه کردی
مرا از درد خویش آگاه کردی
 
طنین ناله در افلاک افتاد
تمام آسمان بر خاک افتاد
 
پر و بال تو زهرا را شکستند
تو را با ریسمان فتنه بستند

تو را در گوشه عزلت نشاندند
مرا در آتش حسرت کشاندند

مرحوم حاج محمدرضا آقاسیکدامین شب از آن شب تیره تر بود
که زهرا حایل دیوار و در بود

شبی کاندر هجوم تیغ بیداد
سرت را سینه زهرا سپر بود

زمان بر سینه خود سنگ می کوفت
زمین از داغ زهرا شعله ور بود

عطش نوشان کوفی آتشین اند
که حتی کوثر آنجا بی اثر بود

شراب کوفیان خون حسین است
شراب فاطمه خون جگر بود
 
تو می دیدی ولی لب بسته بودی
که آیین محمد (ص) در خطر بود
 
ندانستم که در چشم حقیقت
کدامین مصلحت مد نظر بود
 
گلویت استخوانی آتشین داشت
که فریادت فقط در چشم تر بود

چرا ابلیس را رسوا نکردی؟
عقاب تیغ تو بی بال و پر بود؟

فدای تیغ عریان تو گردم
کسی آیا ز تو مظلوم تر بود؟

مرحوم حاج محمدرضا آقاسیمه خورشید طلعت کیست؟ زهرا
چراغ شعله خلعت کیست ؟ زهرا

نمایان شد ز خط آتش و دود
که جرم فاطمه حب علی بود
   
پس از زهرا علی بی همزبان شد
اسیر امتی نامهربان شد

علی تنهاست در یک قوم گمراه
زبانش را که می فهمد به جز چاه
 
پس از او کیسه نان و رطب کو ؟
صدای ناله های نیمه شب کو ؟
 
خدایا کاش آن شب بی سحر بود
که تیغ ابن ملجم شعله ور بود
 
اذان گفتند و ما در خواب بودیم
علی تنها به مسجد رهسپر بود
 
در آن شب تا قمر در عقرب افتاد
  غم عالم به دوش زینب افتاد
 
فدک شد پایمال نانجیبان
علی لرزید و در تاب و تب افتاد

یقین دارم به جرم فتح خیبر
فدک در دست ال مرحب افتاد

مرحوم حاج محمدرضا آقاسیعلی جان کوفیان غیرت ندارند
که فرمان تو را گردن گذارند

علی جان کوفیان خفت پذیرند
که دامان بلندت را نگیرند

علی جان کوفیان با کیاست
جدا کردند دین را از سیاست
 
بنام دین سر دین را شکستند
دو بال مرغ آمین را شکستند
 
به پیشانی اگر چه پینه دارند
ز فرزند تو در دل کینه دارند

چو بنچاق فدک را پاره کردند
عزادار تو را آواره کردند

شغالان شیرها را سر بریدند
کبوتر بچگان را پر بریدند

مرحوم حاج محمدرضا آقاسیمرغ دل یک بام دارد  دو هوا
گه مدینه میرود گه نینوا

این اسیر بند قاف و شین و عین
گاه می گوید حسن گاهی حسین

میپرد گاهی به گلزار بقیع
می نشیند پشت دیوار بقیع

می نهد سر بر سر زانوی دین
اشک ریزان در غم بانوی دین

عرضه میدارد که ای شهر رسول
در کجا مخفی بود قبر بتول

از تمام نخلها پرسیده ام
آری اما پاسخی نشنیده ام

یا امیر المؤمنین روحی فداک
آسمان را دفن کردی زیر خاک ؟

آه را در دل نهان کردی چرا ؟
ماه را در گل نهان کردی چرا ؟

یا علی جان تربت زهرا کجاست ؟
یادگار غربت زهرا کجاست ؟

تا ز نورش دیده را روشن کنم
بر مزارش شعله ها بر تن کنم

آه از آن ساعت که آتش در گرفت
جام را از ساقی کوثر گرفت

یاد پهلویش نمازم را شکست
فرصت راز و نیازم را شکست

آه زهرا تا ابد جاری بود
دست مولا تشنه یاری بود

چون علی شد بی کس و بی همنفس
گفت یا زینب به فریادم برس


مرحوم حاج محمدرضا آقاسی

سالهايى پُر از ابر اندوه

در دلِ تاريكى، عنكبوتان، تارهاى دسيسه مى تنند، محاصره. هاشميان- بزرگ و كوچك، مردان و زنان- از ديگران جدا مى شوند، شمشيرهاى گرسنگى و محروميت برهنه مى شوند. شمشيرهاى گرسنگى و محروميت برهنه مى شوند و رنجهاى فاطمه فزونى مى يابد. فاطمه، با پدر و مادرش به كوير گام مى نهد. دليرى پدر، شكيبايى مادر و شكوفايى آوردجويى، در چشمانش مى درخشد.

در روزهاى محاصره و پيش از آن، فاطمه جوانى را كشف مى كند كه نامش «على» است. تنها نام و ظاهر او را كشف نمى كند- چرا كه فاطمه را با نامها كارى نيست. روح بلندش را كشف مى كند. فداكارى و عشق بسيار به محمد صلى اللَّه عليه و اله و سلم دو ويژگى برجسته ى على است. چون شتر بچه اى در پى مادر [ نهج البلاغه. ]، با شور فراوان در پى نبى رهسپار است. بسانِ سايه اى همراه اوست تا بزرگوارى و ارزشهاى عالى انسانى محمد را بنوشد.

سه سال مى گذرد، سالهايى گداخته، سالهاى تلخ. محاصره چيزهايى را از فاطمه مى گيرد و چيزهايى بدو مى بخشد، شادابى زندگى و تراوت بدن را از او مى ربايد و درخشش روح را به وى هديه مى كند. سيرى را مى گيرد و اراده را مى دهد، كودكى را مى گيرد، سرعت انتقال ذهنى و چشمه ى جوشان محبت را به او مى بخشد.

فاطمه، استوار شده است، بسان كوهِ، نيرومند شده است، همچون طوفان، پاكيزه شده است، همانند قطره هاى باران. روحش لطيف شده، همتاى بنفشه.

فاطمه در راهى كه مى پيمايد، آيينه تجلّى تمام ارز