شهاىِ پنهان و آشكارى است كه پروردگار- از روزى كه حوّا را آفريده- در زن نهاده است.

كسى نيست تا رازهاى فاطمه، روح شكوهمند و ژرفاى صفاى چشمان على اش را دريابد، كسى نيست تا دوردست خِرَد فاطمه را در سفر به عمق كيهان- به جايى كه ستارگان متلود مى شوند- بفهمد.

فاطمه بزرگ مى شود و اميدهاى پيامبران در وى رشد مى يابد. چشمانش درخشانتر، رخسارش فروزانتر، گيسوانش بلندتر و ژرفتر از شب مى شود، شبِ بيابان كه تپه هاى شنزار را فرومى پوشانَد.

سالهاى كينه ورزى مى گذرد و روزهاى ناكامى و گرسنگى سپرى مى شود. موريانه بندهاى معاهده ى بيدادگرانه را مى خورَد و تنها جمله «باسمك اللهم» از آن مى مانَد .

فاطمه، نيرومندتر از گذشته از محاصره بيرون مى آيد. دلش لباب از شكيبايى و نستوهى است. هاشميان به خانه هاى خود در مكّه بازمى گردند، با خاطره ها و محله هاى كودكى.

فاطمه، برمى گردد، با دلى لبريز از شادمانى و چشمانى درخشان از ايمان به آينده اى بهتر.

روزگار مى گذرد. آسياب زمان مى چرخد، مى كوبد و خُرد مى كند و خديجه- مادرى مهربان- و همسرى ناب، خسته از پاى مى افتد. روزگار وى را درهم مى كوبد و رنجور مى سازد. فاطمه همچنان خردسال است. شايد هشت بهار از عمرش گذشته است.

چشمان خديجه از اشك آكنده مى شود «اسماء» از راز گريستن مى پرسد. مادر- كه در آستانه كوچ است- پاسخ مى دهد: «به خاطر فاطمه مى گريم، براى شب زفاف. عروس، نيازمند كسى است تا رازش را به وى بگويد.» اسماء مى گويد: «بانويم! با خداى عهد مى بندم اگر تا آن زمان زنده بودم، اين وظيفه را برعهده گيرم.» و مادر با آرامش چشمانش را فرومى بندد و دلِ محمد صلى الَّله عليه و اله و سلم فرومى ريزد. شويش كسى را از دست داد كه در اين درگيرى تلخ، كنارش ايستاد، او را باور و يارى كرد.

پيكر بانوى عصر خويش، در سرزمين، «حجون» پنهان مى شود.

در اين لحظه ها فاطمه كجاست؟ دختر، دلى گرم و سينه اى پر مهر را جستجو مى كند و نمى يابد، پدر با چشمانى بارانى مى گويد: «مادرت در خانه اى از نى زندگى مى كند، خانه اى بى سر و صدا و بى رنج و خستگى.» [ مسند احمد، احمد بن حنبل. ] روزها تكرار مى شوند و سرنوشت ضربه اى ديگر فرود مى آورَد، «ابوطالب»، به هشتاد سالگى رسيد. و زمان استراحت است. چشمانش را فرومى بندد. با رفتنش، برج و باروى پايدارى مى لرزد. گردبادِ ديوانه ى بت پرستى شديدتر مى وزد.

محمد صلى اللَّه عليه و اله و سلم، رنجها و شكنجه هاى گوناگون را تاب مى آورد. ديگر كسى نيست مانع آزار قريشيان شود. اينك «ابوجهل» است كه عَرْبَده مى كشد و تهديد مى كند. ياورى نيست، خديجه رفته است، ابوطالب رفته است، سال، سال اندوه است.

فاطمه تهديد كافران را مى شنود، محمد، تهديد به كشتن مى شود. فاطمه با چشمانى بارانى [ مناقب، ابن شهرآشوب، ج 1، ص 71. ] به منزل برمى گردد. رنگ چهره ى تابناك پريده است. ابرهاى اندوه در دلِ دين باورش متراكم مى شوند. غم در چشمان درشتش موج مى زند.

آه اى مادر محبوب كاش بودى و مى ديدى بر پدر چه مى گذرد!

در نيمروزى شوم، فاطمه به پيشواز پدر مى شتابد و از آنچه مى بيند، خشم دلِ پاكش را تسخير مى كند.

شگفتا! چگونه بت پرستان زَهره داشته اند تا خاك بر چهره بزرگترين پيام آور بپاشند؟! چگونه خاك بر چهره ى آفتابى مى پاشند كه سخنانش دلهاى رنجبران زمين را روشن كرده است؟!

آن گونه كه ابرها در آسمان گِرد مى آيند، آن گونه كه باران زمستانى مى بارد، چشمان فاطمه از اشگ لبالب مى شوند. سرِ پدر را مى شويد. اشگش، با آب درهم مى آميزد و رخسار پدر شسته مى شود.

پدر همدلى مى كند: «دختركم! گريه نكن. خداوند (جان) پدرت را حفظ مى كند.» [ تاريخ طبرى، طبرى، ج 2، ص 80. ] دختركى هشت يا ده ساله چه مى تواند بكند؟ چگونه مى تواند برابر گردباد ديوانه بايستد؟ چگونه مى تواند مانع رنج و شكنجه هاى پى در پى شود؟ در پى پدر به سوى خانه ى كعبه روانه مى شود، پدر غوطه ور در چشمه ى نماز مى گردد. بت پرستى از آنچه مى بيند به خشم مى آيد. برمى خيزد. در دستان پلشت خود شكمبه ى خونينى دارد. آن را بر سيماى تابناك از نور خداوندى مى پاشد، فاطمه برمى آشوبد. گدازه هاى اندوهى مقدس سرازير مى شوند، چه كار مى تواند بكند؟ به سوى پدر مى رود. چهره اش را پاك مى كند. [ مناقب، ابن شهرآشوب، ج 1، ص 60. ] چشمه ى محبت در دلِ پدر مى جوشد. او را «امّ ابيها» مى نامد و به وى مى گويد: «پدرت فداى تو باد!». [ مقتل الحسين، خوارزمى، ص 66- المستدرك، نيشابورى، ج 3، ص 56. ] هرگاه رنجها افزون مى شوند و شعله هاى بدى زبانه مى كشند تا سنتهاى پيامبران را خاكستر كنند، پدر به خانه برمى گردد تا فاطمه را چشم انتظار خويش بيابد. با ديدنش، غمها مى كوچند و وقتى او را مى بوسد، حس مى كند وارد بهشت شده است. [ ذخائر العقبى، طبرى، ص 36- كنوز الحقائق، مناوى، بولاق، مصر، ص 119- الجامع الصّغير، ج 2، ص 294. ] روحش و سينه اش از بوى بهشت گلهاى مينوى لبريز مى شوند. منصوره

  نَصَرَ، نَصْراً: أعانه على دفع ضد أو رد عدو، در لغت يارى رساندن را گويند.

فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام در روز قيامت تمام عاشقان خود را يارى خواهد رساند و اگر ايشان دست ما گدايان درگه‏اش را نگيرد چگونه از آتش رهايى خواهيم يافت؟اسم مفعول به معناى اسم فاعل است.

فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام ميوه‏ى بهشتى است.

عن أبى‏عبداللَّه جعفر بن محمّد بن علي عن أبيه عن جدّه عليهم‏السلام قال: قال رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و آله:

«معاشر الناس! تدرون لما خلقت فاطمة عليهاالسلام؟ قالوا: اللَّه و رسوله أعلم. قال صلى اللَّه عليه و آله: خلقت فاطمة عليهاالسلام حوراء إنسية لا إنسية و قال:... قالوا: يا رسول‏اللَّه! استشكل ذلك علينا تقول: حوراء إنسية لا إنسية. قال صلى اللَّه عليه و آله:... إهدى إليّ ربّي تفاحة من الجنة أتاني بها جبرئيل عليه‏السلام... ثم قال: يا محمّد! كلْها. قلت: يا حبيبى! يا جبرئيل! هدية ربّي توكل؟ قال عليه‏السلام: نعم قد اُمرت بأكلها فأفلقتها (1)

فرأيت منها نوراً ساطعاً ففزعت من ذلك النور. قال عليه‏السلام: كل! فإنّ ذلك نور المنصورة، فاطمة عليهاالسلام. قلت: يا جبرئيل! و من «المنصورة»؟ قال عليه‏السلام: جارية تخرج من صلبك و إسمها فى السماء منصورة و في الأرض فاطمة عليهاالسلام. فقلت: يا جبرئيل! و لم سميت في السماء منصورة و في الأرض فاطمة عليهاالسلام؟ قال عليه‏السلام: سمّيت فاطمة عليهاالسلام في الارض لأنه فطمت شيعتها من النار و فطموا أعداوها عن حبّها و ذلك قوله اللَّه في كتابه و «يومئذ يفرح المؤمنون بنصراللَّه» بنصر فاطمة عليهاالسلام لمحبيها.

پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمودند: اى اصحاب من! آيا مى‏دانيد فاطمه عليهاالسلام از چه خلق شده است؟ عرضه داشتند: خدا و پيامبرش بر اين مطلب آگاهترند. پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمودند: فاطمه عليهاالسلام، فرشته‏ى انسانى است كه تنها انسان نيست. (مردم از سخن پيامبر چيزى نفهميدند) عرضه داشتند: اين مطلب برايمان مشكل شد، مى‏فرماييد فر