 آب نمود و همان فرصت تاريخى را به كلاس درس ماندگار براى بيان حقايق تبديل ساخت و ضمن توجه دادن آن دو به سخنان پيامبر، فرمود:
نشدتكما الله الم تسمعا رسول الله يقول :
فاطمة بضعة منى من آذاها فقد آذانى ؟
رضا فاطمة من رضاى وسخط فاطمة من سخطى ؟
فمن احب فاطمة ابنتى فقد احبنى ...(295)
((شما را به خداى سوگند مى دهم ! آيا نشنيده ايد كه پيامبر خدا فرمود:
فاطمه پاره وجود من است ؛ پس هر كس او را بيازارد، مرا آزرده است ؟
و فرمود: خشنودى فاطمه باعث خشنودى من است و خشم و ناراحتى او باعث خشم و رنج من ؟
و فرمود: هر كس فاطمه را دوست بدارد، مرا دوست داشته است و هر كس ‍ او را خشنود سازد، مرا خشنود ساخته است ؟
ابوبكر و عمر گفتند: چرا! از پيامبر خدا همين حقايق را شنيديم .
پس از اعتراف آنان ، ريحانه پيامبر دست ها را به سوى آسمان گشود و فرمود: خدا و فرشتگان او را به گواهى مى گيرم كه شما دو تن با حق ستيزى و بنياد ستم و استبداد و پايمال ساختن حقوق خاندان پيامبر و مردم ، مرا آزرديد و به خشم آورديد؛ از اين رو به هنگام ملاقات با پدر، شكايت شما دو تن را به او خواهم برد.))
7- يكى از بانوان روشنفكر و پرواپيشه كه از شاگردان ريحانه پيامبر بود، پس ‍ از يورش وحشيانه استبداد به خانه آن حضرت ، به عيادت او آمد و حال او را پرسيد و از سبب اندوه زدگى وصف ناپذيرش جويا شد.
آن بزرگ آموزگار تاريخ ، همان فرصت را به كلاس درست تبديل ساخت و به افشاى شرارت و شقاوت اسلام پناهان فريب كار و بيدادپيشه و تاريك انديش پرداخت ، و از جمله فرمود:
ان قحيف تيم و احيول عدى ، جاريا ابا الحسن فى السباق حتى اذا تفريا بالجناق اسرا له الشنان و طوياه الاعلان ...(296)
((هان اى دختر طلحه ! آيا از فاجعه بزرگ و رويداد تلخى مى پرسى كه در همه جا انتشار يافته است ؛ به گونه اى كه گويا بر پر و بال پرندگان نوشته شده و در جهان ، پراكنده شده و پيك هاى چابك سوار با نهايت سرعت آن را به جهانيان رسانده اند؟
رويداد تلخ و جنايت هولناكى كه دل مرغان هوا و ماهيان دريا از شنيدن آن كباب مى شود و گامهاى انسان را سست مى نمايد و به لرزه در مى آورد، گرد و غبار آن تا آسمان بالا رفته و تيرگى و تاريكى فاجعه آن ، زمين و زمان را فراگرفته است ؟ آيا از اين فاجعه مى پرسى ؟
واقعيت اين است كه فرومايه ترين فرزند قبيله ((تيم )) و فريب كارترين فرزند قبيله ((عدى ))، بر جانشين راستين پيامبر، ستم و بيدادى ناجوانمردانه روا داشتند.آنان با او به رقابت برخاستند و به هر درى زدند تا بر او پيشى گيرند، از سر بدانديشى و ددمنشى كينه و دشمنى او را به دل گرفتند و تا رحلت پيامبر آن را نهان داشتند و به ظاهر فرو خوردند؛ اما پس ‍ از رحلت غمبار پيامبر با خاموش پنداشتن مشعل ديانت و غروب خورشيد رسالت ، آن را به بدترين شيوه ظاهر ساختند.آرى ، آن گاه بود كه كينه هاى آنان به فوران و خشم كورشان به خروش آمد، شيطان بر پندار و گفتار آنان حاكم گرديد و بى درنگ كوره راه ستم و غصب فدك و خلافت و پايمال ساختن حقوق و آزادى و امنيت مردم و پيش از همه ، غصب حقوق ما را پيشه ساختند...))
ح : تدبيرى شگرف و تحسين برانگيز
و آخرين راز پايندگى و نورافشانى ماندگار ريحانه ارجمند پيامبر اين بود كه پس از عمرى سراسر افتخار و عظمت ، سرانجام با تدبيرى شگرف و بهت آور،
با وصيت نامه اى حيرت انگيز و بى سابقه ،
با مراسم غسل و كفن شبانه ،
با تشييع غريبانه ،
با به خاك سپرده شدن شبانه ،
و با آرامگاهى بى نام و نشان و گمشده ، از حق طلبان و آزادى خواهان و صاحبان بينش و آگاهى گرفته تا مردم عادى كوچه و بازار، همه را به تفكر و انديشه و پرسش و چون و چرا برانگيخت .
و با اين تدبير خدايى ، نقش مزار گمشده اش را بر دل ها و جانهاى شيفته عدالت و آزادى رقم زد.
او به همتاى گرانمايه اش ، اميرمؤمنان ، گفت :
اوصيت ان لا تشهد احد جنازتى من هؤ لاء الذين ظلمونى و اخذوا حقى ، فانهم عدوى و عدو رسول الله ولا تترك ان يصلى على احد منهم ولا من اتباعهم وادفنى فى الليل اذا اوهنت العيون و نامت الابصار.(297)
((على جان ! تو را سفارش مى كنم كه هيچ يك از آن كسانى كه به من و جامعه ام ستم و بيداد روا داشتند و حق مرا پايمال نمودند و بنياد ستم و انحراف را پس از پيامبر پى ريختند، در تشييع پيكر من شركت نكنند؛ چرا كه آنان دشمنان من و پيامبر خدا هستند.
على جان ! مبادا اجازه دهى كه يكى از آنان و يا دنباله روهايشان بر من نماز گزارند.
مرا شبانه به خاك بسپار، آن ساعتهايى كه چشم ها آرام گرفته و خواب بر آنها سايه افكنده است .))
و بدين سان جاودانگى راه و رسم ستم ستيز و آزادمنشانه و انسانى اش را تضمين كرد و پرچم مبارزه با زورمدارى و فريب كارى به نام دين خدا را برافراشته داشت .بخش 10: جايگاه پرفراز علمى و فرهنگى ريحانه پيامبر
يك گل زيبا و خوشبو به هر اندازه ، زيبا و دلپذير و عطرآگين باشد، سرانجام روزى در برابر بادهاى خزان قرار مى گيرد و با پايان يافتن عمرش پرپر مى گردد و برگ هاى زيبا و دل انگيز و تماشايى اش پراكنده مى شود.
سربرآوردن خورشيد جهان افروز از افق مشرق در هر بامداد و درخشش ‍ انوار طلايى اش بر زمين و زمان ، بسيار تماشايى و زيبا و وصف ناپذير است ؛ اما بايد به خاطر داشت كه اين طلوع از پى خود غروبى دارد و غروب آن نيز سخت اندوه بار و غم انگيز است .
طراوت زيبارويان ، شادابى گلرخان ، جمال نوعروسان ، نشاط نوجوانان ، شادى و شادمانى كودكان ، اقتدار و شكوه جوانان ، ثروت و امكانات گسترده و دلفريب ثروتمندان ، پست و مقام انحصارگران قدرت و هستى توده ها، كاخ ‌هاى پرزرق و برق كاخ ‌نشينان و ميداندارى بيدادگران ، و مستى و تاريك انديشى دژخيمان ، هيچ كدام پايدار و ماندگار نيست و بدون ترديد، روزى آن طراوت و زيبايى به فرسودگى ،
و آن شادابى و نشاط به پژمردگى ،
و آن جمال دلپذير جوانى به افسردگى ،
و آن اقتدار و شكوه و فروغ افكنى به پيرى و ناتوانى ،
و آن پست و مقام بادآورده به ناتوانى و ذلت ،
و آن كاخ ‌هاى پرزرق و برق به خرابه ها،
و آن مستى ها و پستى ها به بيدارى و آن زندان ها و دهليزها و دخمه هاى مخفى مرگ و تباهى ، آشكار و به ويرانه و سند آشكار شقاوت و شرارت استبداد و اختناق تبديل شده و رسوايى بيشتر تاريك انديشان را طنين افكن خواهد ساخت .
درست همان گونه ؟ همه آن ولادت ها و پيوندهاى دلپذير، شيرين و پراميد، با همه آرزوهاى طلايى و رؤ ياهاى دل انگيز به ديار خاموشى راه مى جويد و اميدها به نااميدى مى گرايد.
آرى ، در اين ميان ، از انسان تنها يك حقيقت مى تواند بماند؛
يك واقعيت مى تواند راه پويايى و پايايى در پيش گيرد؛
يك چيز مى تواند رنگ ماندگارى و جاودانگى و محبوبيت بيابد؛ آن هم بينش و دانش و آگاهى و اخلاق شايسته و زندگى بايسته و بر اساس ‍ آراستگى به ارزش هاى والاى خدايى وانسانى است .
اين حقيقت كه انسان در زندگى خويش پرچمدار مفاهيم هماره زنده و حياتى و جاودانه گردد، سمبل ارزش هايى شود كه با هويت انسانى مردم گره خورده و گذشت روزگار حتى 