ت بوستان ،
به قاطعيت صاعقه ،
به غرش توفان ،
به جهش برق ،
به ناآرامى موج ،
به كوبندگى آذرخش ،
و به بلنداى ستارگان دور دست در اوج آسمان ها.
سخنوران بزرگ و نامدار تاريخ بشر سه دسته اند:<
1- گروهى از آنان كسانى هستند كه سخن سنج و سخن دان و دانشورند، اما آن گونه كه بايد، قدرت اداى يافته ها و محتواى فكرى خود را ندارند.
2- گروه دوم سخنورند و زيبا سخن مى گويند و توان آفرينندگى آنان بسيار است ، اما ژرفنگرى و محتواى علمى و آفرينش فكرى شان همتاى سخن آفرينى شان نيست ؛ از اين رو زيبا سخن مى گويند اما سخن زيبا و ماندگار و انسان ساز، اندك مى گويند.
3- اما گروه سوم كسانى هستند كه هم فرهنگ غنى و انديشه بلند و آفرينش ‍ فكرى شان وصف ناپذير است و هم سخن آفرينى شان ، هم سخن انسان ساز و زيبا و قانع كننده و جان بخش دارند و هم امير بيان و خداوندگار سخن هستند؛ درست همان گونه كه اميرمؤمنان فرمود: ما اميران سخن هستيم و خداوندگاران بيان و كلام ،
ريشه درخت تناور و بارور سخن در خاندان ما ريشه دارد و شاخه هايى از آن بر سر ما سايه افكنده است .(318)
و ريحانه پيامبر به راستى سالار و سرور اين گروه بود؛ چرا كه سخنان آن حضرت هم ظاهرى زيبا و شگفت انگيز و پرشكوه دارد و هم درونى زيبا و پرمحتوا و عميق و دگرگون ساز.هم پاسخ ‌گوى حس نيك خواهى و كنجكاوى و حق طلبى انسان است و هم پاسخ ‌گوى حس زيبايى و زيباپسندى و جمال دوستى انسان ، رموز و اسرار نهفته و شگفتى هاى فرهنگ و بيان او پايان ناپذير است و نوآورى هايش هرگز به كهنگى و فرسودگى نمى گرايد.
افزون بر اين ، سخنوران بزرگ و دانشوران نامدار تنها در جو آرام و مساعد و در برابر شنوندگان حق جو و حق طلب و خوش بين مى توانند قدرت بيان و توان علمى و نيروى خلاقيت و آفرينش هنرى خويش را در اداى سخن و خلق كلام به نمايش نهند، اما از شگفتى هاى ريحانه پيامبر، اين خداوندگار خرد و سخن اين است كه در بحرانى ترين شرايط و نامساعدترين جو و در زير برق سرنيزه ها و طوفان دجالگرى هاى گروهى پركينه و متعصب و شيفته جاه و مقام و مردمى مرعوب و بهت زده شاهكار پديد مى آورد.
در بستر شهادت رودخانه اى خروشان از دانش و بينش و ژرفنگرى و آگاهى جارى مى سازد.
با داشتن اندوه جانكاه در دل به خاطر رحلت پدر، حماسه مى آفريند، به اشاره و پرسشى از سوى بانويى روشنفكر، چشمه سارى هماره جارى در بستر تاريخ به جريان مى اندازد.
زير ضربات تازيانه و فشار ارعاب و تهديد و در كنار شعله ها و شراره هاى آتش كينه و جاه طلب كه بر در خانه اش افروخته بودند، گلستان مى سازد.
در غوغاى به بند كشيدن سمبل عدالت و آزادى از سوى استبداد، بارانى از فرهنگ آزادى بخش و انسان ساز را بر كوير دلها و جانها فرو مى باراند و پرچم آزادى و آزادگى بر مى افرازد، و همين گونه در كنار روضه پيامبر، آرامگاه حمزه ، بيت الاحزان ، كوچه و بازار، و با هر فرصت و امكانى حماسه ها مى سازد و از همه جا دانشگاه پديد مى آورد و زيباترين و انسانى ترين فرهنگ و سخن را به زيباترين شكل به يادگار مى نهد.
آرى ، قدرت بيان ، قوت قلب ، علو روح ، آگاهى ژرف ، انديشه عميق ، غناى سخن ، دانش بى كران و آفرينش فكرى و شاهكار هنرى و فرهنگى و كلامى ريحانه پيامبر در چنان اوجى است كه تنها با قرآن ، نهج البلاغه ، صحيفه سجاديه ، و خطبه هاى پيامبر و پيشواى شهيدان و سخنان ديگر امامان راستين مى توان آنها را سنجيد؛ چرا كه سخنان او در برابر سخنان سخنوران نامدار تاريخ ، بسان ستارگان نورافشان آسمان در برابر سنگهاى سياه زمين است .سخنان او از كلام آفريدگار سخن و بيان فروتر است اما از كلام آفريدگان فراتر.
در اينجا تنها به يكى دو فراز از چند نمونه از سخنرانى هاى معجزه آساى او كه در شرايطى بسيار نامساعد و تيره و تار نيز ايراد شده است ، مى نگريم :
1- در سوگ خورشيد رسالت
آن شاهكار دانش و بيان ، در هفتمين روز از سوگ خورشيد رسالت بود كه موج اندوه خويش را رها ساخت و در كنار تربت پاك او، در ميان انبوهى از زنان ، با روح بزرگ پدر سخن آغاز كرد و توفان ها به راه انداخت .
آن خداوندگار سخن از جمله فرمود:
وا ابتاه ! وا صفياه ! وا محمداه ! وا ابا القاسماه ! وا ربيع الارامل واليتامى ! من للقبلة و المصلى ؟ و من لابنتك الوالهة الثكلى ؟...
آه اى پدر پر مهر!
آه اى برگزيده خدا!
آه اى محمد!
آه اى اباالقاسم !
اى بهار بيوه زنان و يتيمان !
چه كسى پس از شما در مسجد و نمازگاه مقدستان نماز مى گزارد؟
و چه كسى از دخت اندوه زده و داغدارت پشتيبانى مى كند؟
آن گاه در حالى كه دامن لباسش به گامهايش مى پيچيد و به زمين مى افتاد و بر مى خاست و از شدت گريه و باران اشك ، جايى را نمى ديد، تا كنار تربت پدرش پيامبر گام سپرد و خود را به آن تربت پاك و عطرآگين رسانيد.
هنگامى كه رسيد و نگاهى به حجره افكند و چشمش به جايگاه اذان نماز افتاد، توان از دست داد و بى هوش شد.
بانوان دور او را گرفتند و با شتاب و سرعت آب آوردند و بر چهره آن حوريه انسان نما افشاندند، به هوش آمد و برخاست و فرمود:
رفعت قوتى ، وخاننى جلدى ، وشمت بى عدوى ، والكمد قاتلى .
يا ابتاه ! بقيت والهة وحيدة ، وحيرانة فريدة ...
جان پدر! با رفتن تو توانايى و اقتدارم رفت ، تاب و توانم به پايان رسيد، دشمنم شادمان به شماتت من پرداخت و اندوه اينك قاتل جانم شد.
جان پدر! اينك فاطمه ات را بنگر كه تنها، سراسيمه و اندوه زده و سرگردان مانده است .
جان پدر! صدايم فروكش كرده ، پشتم شكسته ، زندگى ام به تلخى گراييده و روزگارم تيره و تار شده است .
جان پدر! پس از تو نه يار و مونسى براى تنهايى خويش مى يابم و نه چيزى كه بتواند جلوى سيلاب اشك ديدگانم را بگيرد و ناتوانى ام را جبران كند.
جان پدر! پس از شما فرود و صعود فرشته وحى و مكان ((ميكائيل )) و فرشتگان و نزول قرآن شريف به پايان رسيد و ديگر همه چيز از آسمان قطع شد.
جان پدر! پس از شما به راستى اوضاع دگرگون گشت و درهاى اميد و آرزو به رويم مسدود گرديد.
جان پدر! ديگر پس از شما دنيا برايم خوشايند نيست و تا هنگامى كه نفس ‍ مى كشم بر شما و در سوگ سهمگين تان گريه مى كنم .نه شور و شوقم بر شما پايان پذير است و نه اندوهم تمام خواهد شد.
و اين گونه سرود:
ان حزنى عليك حزن جديد 	  	و فواءدى والله صب عنيد...
جان پدر! اندوه من بر شما، اندوهى جديد و دلم به خداى سوگند، عاشق سرسخت شماست .
جان پدر! هر روز اندوه من در سوگ شما افزونتر مى شود و رنج و درد من براى شما پايان نمى پذيرد.
جان پدر! فاجعه اى كه در سوگ تو بر من فرود آمده بس بزرگ است .شكيبايى ام را گرفته و هر لحظه اى كه مى گذرد گريه ام تجديد مى شود.
جان پدر! راستى كه دلى كه در سوگ تو شكيبا باشد و يا آرامش پذيرد، دلى بسيار سخت است .
آن گاه از ژرفاى جان ناله سر داد و فرمود: هان اى پدر عزيز! با رحلت جان سوز تو نور و روشنى از جهان رخت بر بست .
با سوگ تو گل هاى زندگى و شكوفه هاى دنيا پژمرده و افسرده شد، چرا كه اينها پيش از اين به درخشش و تابش وجود تو شكوفا بود.
پدر گرانمايه ام ! م