 كشته شدن جان سالم بدر برد و به دست جن ها! كشته نشد و به خاطر روشى كه بر اساس وصيت رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- در مقابل خلفا پيش گرفته بود، گوشه گيرى و اعراض از خلافت را اختيار كرد و به عبادت و خواندن قرآن و آباد كردن زمين و كاشتن نخل روى آورد، و تا آن جا سياست تقيه و گوشه ى عزلت را ادامه داد كه اسم فرزندانش را به نام خلفا نام نهاد و به اجبار دخترش را به عقد آنها درآورد و در مشكلات اجتماعى و اقتصادى و سياسى آنها را يارى و راهنمايى مى فرمود كه نمونه هاى آن در كتب معتبر اهل سنت و شيعه موجود مى باشد.

در همين رابطه ابن ابى الحديد از زنده ماندن على- عليه السلام- و ترور نشدن او اظهار تعجب و شگفتى نموده و از استادش (ابو جعفر نقيب) مى پرسيد: «سالت النقيب ابا جعفر يحيى بن ابى زيد رحمه الله، فقلت له: انى لاعجب من على- عليه السلام- كيف بقى تلك المده الطويله بعد رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- و كيف ما اغتيل و فتك به جوف منزله، مع تلظى الاكباد عليه! فقال: لولا انه ارغم انفه بالتراب و وضع خذه فى حضيض الارض لقتل، ولكنه اخمل نفسه، واشتغل بالعباده والصلوه والنصر فى القرآن و خرج عن ذلك الذى الاول، و ذلك الشعار و نسى السيف و صار كالقاتك يتوب و يصير سائحا فى الارض او راهبا فى الجبال، و لما اطاع القوم الذين و لو الامر و صار اذل لهم من الحذاء تركوه و سكتوا عنه، و لم تكن العرب لتقدم عليه الا بموطئاه من متولى الامر و فى السر منه فلما لم يكن لولا الامر باعث وداع الى قتله وقع الانساك عنه، و لولا ذيل لقتيل» [ شرح نهج البلاغه، ج 13، ص 301.] : چگونه على- عليه السلام- در مدت 25 سال كه خانه نشين شد، توانست از كشته شدن و ترور جان سالم بدر ببرد؟! او كشته نشد و در منزل باقى ماند، با اينكه قلبها متوجه او بود. استادش مى گويد: اگر او كوتاه نمى آمد و كناره گيرى نمى كرد، كشته مى گرديد. او از حضور در محافل سياسى و رقم زدن مقدرات كشور و دولت، خوددارى كرد و به نماز و قرآن روى آورد و به آباد كردن نخلستانها پرداخت و از روش گذشته خود در زمان پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- دست برداشت و اسلحه و شمشيرش را به كنار گذاشت و خود را سياح زمين و عبادتگر در كوهها نشان داد و حتى از خلفا اطاعت مى كرد، لذا آنها از او دست برداشتند و در مورد او سكوت كردند و ديگر دليل و علتى براى كشتن او نداشتند و اگر رفتار او غير از اينها بود كشته مى شد. و خود مولى على- عليه السلام- فرموده است: «والله لقد بايع الناس ابوبكر، و انا اولى الناس بهم منى بقميصى هذا، فكظمت غيظى، وانتظرت امر ربى، الصقت كلكلى بالارض» [ امالى شيخ مفيد، ص 153.] : به خدا سوگند مردم با ابوبكر بيعت كردند در حالى كه شايستگى من نسبت به آنان براى لباس خلافت بيشتر بود، با اين حال خشم خود را فرو برده و منتظر امر پروردگار ماندم و سينه ام را به زمين نهادم (و اقدامى نكردم و آرام گرفتم).

مالك بن نويره كه از اصحاب رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- بود و از طرف آن حضرت مامور جمع آورى زكات بود، از آنجا كه سران سقيفه را حق نمى دانست و زكات را به آنها نداد، او را زدند و كشتند. ابن ابى الحديد در اين رابطه گفته است: «لما قتل خالد مالك بن نويره و نكح امراته، كان فى اعسكره ابوقتاده الانصارى، فركب فرسه، والتحق بابوبكر، و حلف الايسير فى جيش تحت لواء خالد ابدا فقص على ابوبكر القصه، فقال ابوبكر، لقد فتنت الغنائم العرب، و ترك خالد ما امرته، فقال عمر: ان عليك ان تقيده بمالك، فسكت ابوبكر، و قدم خالد فدخل المسجد و عليه ثياب قد صدئت من الحدى و فى عمامته ثلاثه اسهم فلما راه عمر قال: ارياء يا عدو الله! عدوت على رجل من المسلمين فقتلته و نكحت امراته، اما والله ان امكننى الله منك لا رجمنك ء ، ثم تناول الاسهم من عمامته، فسكرها، و خالد ساكت لا يرد عليه، ظنا ان ذلك عن امر ابوبكر و رائه فلما دخل الى ابوبكر و حدثه، صدقه فيما حكاه و قبل عذره. فكان عمر- يحرض ابوبكر على خالد و يشير على ان يقتص منه بدم مالك، فقال ابوبكر: ايهايا عمر! ما هو باول من اخطا، فارفع لسانك عنه، ثم ودى مالك من بيت المال المسلمين» [ شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 179 و ج 17، ص 203 الطعن السابع.] : ابوبكر خالد را به طرف قبيله ى مالك بن نويره فرستاد، چون قبيله ى مالك و خود او از دادن زكات به ابوبكر امتناع داشتند و او را شايسته ولايت نمى دانستند، وقتى كه خالد به قبيله مالك رسيد، سر مالك را شبانه از بدن جدا كرد و با خانم او كه زن زيبايى بود در كنار جسد مالك به زور زنا كرد. ابوقتاده ى انصارى كه در لشكر خالد بود، از اين جريان ناراحت شد، اسبش را سوار شده خود را به ابوبكر رسانيد، و قسم خورد كه در لشكرى كه خالد فرمانده آن باشد ديگر خدمت نكند، ابوبكر سوال كرد چه شده است؟ ابوقتاده جريان را گفت، بعد ابوبكر گفت: هر آينه فتنه اى نسبت به غنايم عرب واقع شده و ابوقتاده را تهديد كرد كه به طرف خالد برود و به حاضران گفت: خالد آنچه را كه من فرمان داده بودم ترك كرده است، عمر كه در صحنه حاضر بود خطاب به ابوبكر گفت: بر توست كه خالد را بازداشت كرده و تحت فشار قرار دهى، ابوبكر ساكت شد، خالد بازگشت و داخل مسجد شد در حالى كه جامه اى پوشيده بود كه بر آن زنگ آهن بود، و در عمامه اش سه تا تير قرار داده بود، وقتى كه عمر خالد را ديد گفت: اى رياكار و اى دشمن خدا! با مردى از مسلمانها دشمنى كردى و بعد او را كشتى، و با زنش زنا كردى، قسم به خدا اگر خدا دست مرا به تو برساند هر آينه تو را سنگسار مى كنم، بعد تيرها را از عمامه ى او گرفت و آنها را شكست. خالد ساكت بود، و جواب نمى داد، و گمان مى كرد آنچه كه عمر مى گويد، از دستورات ابوبكر و نظرات اوست، وقتى كه خالد بر ابوبكر وارد شد، جريان را گفت و ابوبكر سخنان او را تصديق كرد و عذرش را پذيرفت، در حالى كه عمر هم بود و ابوبكر را بر ضد خالد تحريك مى كرد و به ابوبكر مى گفت كه خالد را به خاطر مالك بن نويره بايد قصاص كند، ابوبكر در جواب عمر گفت: ساكت باش! او اول كسى كه خطا كرده نيست (يعنى تو و من و همه ى ما خطاكاريم) زبانت را از طعن او بردار، بعد ابوبكر ديه مالك را از بيت المال داد!! [ براى توضيح بيشتر اين جريان رجوع شود به كتابهاى: الاصابه فى تميز الصحابه، ج 2، ص 209 و معالم المدرسين، ج 2، ص 81 والغدير، ج 7، ص 158 والايضاح، ص 72 و كنزالعمال، ج 3، ص 132 و وفيات الاعيان، ج 5، ص 66 و تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 10 ترجمه محمد ابراهيم آيتى و تاريخ الرده، ص 47 و تاريخ طبرى، ج 2، ص 503.] شهاب الدين احمد نويرى مى گويد: عمر به ابوبكر گفت: شمشير خالد آميخته با ظلم و ستم است و اين كار (كشتن مالك و تجاوز به همسر وى) را به ناحق كرده است، بايد از او قصاص بگيرى. ابوبكر فرماندهان و كارگزاران خود را قصاص نمى كرد، ولى در جواب عمر گفت: شمشيرى را كه خدا بر كافران كشيده است در نيام نمى كنم. [ نهايه الارب فى فنون الادب، ج 4، ص 130. ترجمه ى محمود مهدوى دامغانى.] عماد الدين اسماعيل ابى الفداء در اين رابطه مى گويد: