

‌
من بازویم سیه شده تو دست، روی دست
بر گو کجاست بازوی خیبر شکن علی‌


سربسته به، که بعد حمایت ز حقّ تو
در اختیار من نَبُوَد دست من علی‌


گفتم به شب کفن کن و شب دفن کن ولیک
از تن نمانده هیچ برای کفن علی‌
علی انسانی

 نقيّه

  نَقا، يَنْقُو، نَقْواً و نَقَىَ يَنْقى نَقْيا العظم: إستخرج نِقْيَه، أي، مُخَّه، 
النَقى: النظيف، 
نَقِىَ، يَنْقَى، نَقاوَةً و نُقاءً و نُقاوَةً و نُقايَةً: نظف و حسن و خلص.

زن پاكدامن و عفيفه را كه از گناه به دور باشد، «نقيّه» گويند.

زهراى شهيده عليهاالسلام پاكدامن‏ترين زنى است كه پاى بر اين كره‏ى خاكى گذارده است. او حتى بر نامحرم كور چهره مى‏پوشاند و هيچ مكروهى را مرتكب نمى‏شد.

فاطمه‏ى زهراء عليهاالسلام زنى پاكدامن.

«السلام عليك أيّتها التقية «النقيّة»،

درود بر تو اى زن پاكدامن و باتقوا!» (1)

  1- بحارالانوار، ج 100، ص 199، ر 20 از الاقبال، ص 100. پرستاری ندارم

چه غم گر هر کسی از من بجز غم رو بگرداند
مبادا از سرم رو کاسه‌ی زانو بگرداند


رهین منّت دردم که بنشسته به پهلویم
به بستر، او مرا زین سوی، بر آن سو بگرداند


نگاه شوهر تنهای من این راز می‌گوید
که دیده؛ همسری از همسر خود رو بگرداند


ز بس بیزارم از دشمن عیادت چون کند از من
کمک از فضّه گیرم تا رخم از او بگرداند


دلم را مژده دادم تا اجل آید به امدادم
کجا بیمار رو، از کاسه‌ی دارو بگرداند


پرستاری ندارم بر سر بالین بیماری
مگر آهم ازین پهلو به آن پهلو بگرداند


فدایی علی هستم پی حفظش دلم خواهد
اجل دست مرا گیرد به دور او بگرداند

علی انسانیهجده نفس

از آسمان آمدم من از سمت عرش يگانه 

از آن طرفـها كه بامش هرگـز ندارد كرانه 


اول بنـا بود چندين و چنـد روزي بمانم 

در گوشه اي از مدينه در برهـه اي از زمانه 


نزديك هجده نفس بود عمرم در اين خاك خاكي 

يك عمر هجده بهاره يك عمر پيغمبرانـه 


مي خواستم پر بگيرم برگردم آنجـا كه بـودم 

بالم شكست و نشستم دو ماه در كنج لانه 


كردند كاري كه هر شب پيش نـگاه مدينه 

سر مي زدم كوچه كوچه ، در مي زدم خانه خانه 


هم دستم از شانه افتـاد هم شانه از دستم افتـاد 

تـا كه پريشان بمانـد اين گيسوي دختـرانه 


بالم اگر پربگيرد پـرواز از سر بگيـرد 

ديگـر نمي ماند از من حتي نشان ِ نشانه 


من مال اينجـا نـبودم تـا كه در اينجـا بمانـم 

از آسمان آمدم من پس مي روم سمت خـانه
علی انسانی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1223.txt">تشیع آیینه</a><a class="text" href="w:text:1224.txt">غسل آیینه</a><a class="text" href="w:text:1225.txt">نماز و رکوع</a><a class="text" href="w:text:1226.txt">نگاه بی رمق</a><a class="text" href="w:text:1227.txt">احرام آیینه</a><a class="text" href="w:text:1228.txt">رهبر مظلوم</a><a class="text" href="w:text:1229.txt">معنی عشق</a><a class="text" href="w:text:1230.txt">عزای یاس کبود</a><a class="text" href="w:text:1231.txt">نشان فاطمه (س)</a><a class="text" href="w:text:1232.txt">تركيب بند زهرايي</a></body></html>تشیع آیینه

نیمه شب تابوت را برداشتند
بار غم بر شانه‌ها بگذاشتند


هفت تن، دنبال یک پیکر، روان
وز پی‌ آن هفت تن، هفت آسمان

این طرف، خیل رُسُل دنبال او
آن طرف احمد به استقبال او

ظاهراً تشییع یک پیکر ولی
باطناً تشییع زهرا و علی

امشب ای مَه، مهر ورزو، خوش بتاب
تا ببیند پیش پایش آفتاب

دو عزیز فاطمه همراه‌شان
مشعل سوزان‌شان از آه‌شان

ابرها گریند بر حال علی
می‌رود در خاک آمال علی

چشم، نور از دست داده، پا، رمق
اشک، بر مهتاب رویش، چون شفق

دل، همه فریاد و لب، خاموش داشت
مُرده‌ای تابوت، روی دوش داشت

آه، سرد و بغض، پنهان در گلوی
بود با آن عدّه، گرم گفت و گوی


آه آه ای همرهان، آهسته‌تر
می‌برید اسرار را، سر بسته‌تر

این تنِ آزرده باشد جان من
جان فدایش، او شده قربان من

همرهان، این لیله‌ی قدر من است
من هلال از داغ و این بدر من است

اشک من زین گل، شده گلفام‌تر
هستی‌ام را می‌برید، آرام‌تر

وسعت اشکم به چشم ابر نیست
چاره‌ای غیر از نماز صبر نیست

چشم من از چرخ، پُر کوکب‌ترست
بعد از امشب روزم از شب، شب‌ترست

زین گل من باغ رضوان نفحه داشت
مصحف من بود و هجده صفحه داشت

مرهمی خرج دل چاکم کنید
همرهان، همراه او خاکم کنید

علی انسانی

غسل آیینه

بُرد در شب تا نبیند بی‌نقاب
ماه نورانی تر از خود، آفتاب


بُرد در شب پیکری همرنگ شب
بعد از آن شب، نام شب شد ننگ شب


شسته دست از جان، تن جانانه شست
شمع شد، خاکستر پروانه شست

روشنانش را فلک خاموش کرد
ابرها را پنبه‌های گوش کرد


تا نبیند چشم گردون، پیکرش
نشنود تا ضجّه‌های همسرش


هم مدینه سینه‌ای بی‌غم نداشت
هم دلی بی‌اشک و خون، عالم نداشت


نیست در کس طاقت بشنیدنش
با علی یا رب چه شد؟ با دیدنش


درد آن جان جهان، از تن شنید
راز غسل از زیر پیراهن شنید

جان هستی گشته بود از تن جدای
نیستی می‌خواست، هستی از خدای


دست دست حق چو بر بازو رسید
آنچنان خم شد که تا زانو رسید


دست و بازو گفتگوها داشتند
بهر هم، باز آرزوها داشتند


دست، از بازوی بشکسته خجل
بازو از دستی که شد بسته خجل


با زبان زخم، بازو، راز گفت
دست حق، شد گوش و آن نجوا شنفت


سینه و بازو و پهلو از درون
هر سه بر هم گریه می‌کردند خون


گفت بازو، من که رفتم خونفشان
تو، یدالله، فوق ایدیهم، بمان


راز هستی در کفن پیچیده شد
لاله‌ای با یاسمن پوشیده شد

علی انسانینماز و رکوع

چه می‌شد؟ گر مرا با غربت خود آشنا می‌کرد
چه می‌شد سفره‌اش گر، گل برای غنچه وا می‌کرد


چرا می‌کرد دور از چار طفلش بستر خود را
گل از چه خویش را از غنچه‌های خود جدا می‌کرد


اگر از گریه‌اش همسایگان را شکوه بر لب بود
دل شب‌ها نمی‌زد پلک و آنان را دعا می‌کرد


به چشم خویشتن دیدم که بشکستند بازویش
ولی مادر مگر دامان حیدر را رها می‌کرد


هم از سینه هم از بازوش خون می‌رفت در آن روز
ولیکن می‌دوید و باز بابم را صدا می‌کرد


نماز عشق نیّت کرد ما بین در و دیوار
ولی زان پس رکوع خود میان کوچه‌ها می‌کرد


مرا می‌برد و دست او به روی شانه‌ی من بود
قد دختر، کنار مادرش کار عصا می‌کرد

علی انسانینگاه بی رمق

علی که آینه‌ی روشن خدای تو بود 
همیشه آینه‌اش روی حق نمای تو بود 

حدیث قدسی «لولاک» معتبر سندی است 
که هر چه کرد خدا خلق، از برای تو بود 

به خشت خشت سرایت، بهشت بَرد حسد 
که توتیای مَلک گَردِ بوریای تو بود 

ملک حضور تو را در نماز عاشق شد 
ولیک شیفته‌تر از مَلک خدای تو بود 

ز پا نشست علی تا تو راه می‌رفتی 
که دید دوش حسین و حسن عصای تو بود 

نگاه بی‌ رمقت با علی سخن می‌گفت 
زبان درد دلت در نگاه‌های تو بود 

به خانه‌ی دل او نور داد و دلگرمی 
جواب گرم سلامی که با صدای تو بود 

ز گریه‌ات همه هستی به گریه می‌افتاد 
همین نه شهر مدینه پر از نوای تو برد

علی انسانیاحرام آیینه


یافتم میقات من پشت دَرَست 

حفظ «رب البیت» از حج برترست 


رَمی شیطان کردم از امر جلیل 

تا بگیرم کعبه از اصحاب فیل 


بسته بودم پشت در احرام خود 

رهسپر کردم به مسجد گام خود 


سعی کردم تا نماند فاصله 

از