 البر حتى تنفقوا مما تحبون (499)
آيه قرآن را زمزمه كرد و در همان حال ، پيراهن شب عروسى خويش را از تن در آورد و دور از چشم همگان در پارچه اى بست و به بينواى برهنه داد و خود، بار ديگر همان لباس پيش از عروسى را پوشيد.
((فرشته وحى فرود آمد كه : هان اى پيامبر خدا! پروردگارت درودت مى فرستد و به من فرمان داده است كه بر دخت گرانقدرت فاطمه اين گل سرسبد هستى و افتخار زنان گيتى ، سلام و درود او را ابلاغ كنم و آن گاه اين جامه بى نظير را كه از ديباى سبز بهشت است ، به پاس انفاق خالصانه و سخاوت و بلندنظرى اش در راه حق ، به او تقديم دارم .)) فنزل جبرئيل قال : يا محمد ان الله يقراءك السلام و امرنى ان اسلم على فاطمة و قد ارسل لها معى هدية من ثياب الجنة ...(500)
2- از ديگر جلوه هاى سخاوت و بلندنظرى بانوى بانوان را مى توان در داستان گردنبند مخصوص او نگريست كه آن را سخاوتمندانه در راه خدا انفاق مى كند.
در روايت است كه پيامبر گرامى در مسجد نشسته بود و گروهى از ياران در كنار او، كه سالخورده اى بينوا سر رسيد و گفت : اى پيامبر خدا! گرسنه ام ؛ مرا سير كنيد.
برهنه ام و بى لباس ؛ مرا بپوشانيد.
فقيرى در راه مانده ام ، توشه و هزينه سفرم مرحمت كنيد.
پيامبر مهر بر او نظر افكند، ديد مرد سالخورده و در شدت فقر و ضعف و ناتوانى است ، اما آن حضرت در شرايطى است كه پس اندازى براى كمك به آن مرد ندارد.به همين جهت فرمود: هان اى سالخورده بينوا! امروز قدرت كمك ندارم ، اما از آن جايى كه راهنماى به كار نيك همچون انجام دهنده آن است ، اينك تو را به خانه دخترم فاطمه رهنمون مى گردم ، اميد كه او بتواند به تو كمك كند و تو را از فقر و پريشانى رهايى بخشد.
و آن گاه به خانه ريحانه اش اشاره كرد و فرمود: برو آن جا، به خانه فاطمه .او بانويى است كه خداى و پيامبرش را دوست مى دارد و خدا و پيامبرش نيز او را؛ او همواره در پى خشنودى خداست و رضاى او را بر خواسته خويش ‍ مقدم مى دارد، و به بلال دستور داد تا او را به خانه دخت گرانمايه اش كه به ديوار مسجد چسبيده بود راهنمايى كند.
آن مرد به خانه دختر پيامبر رسيد.در زد و با صدايى رسا گفت :
سلام بر شما، اى خاندان رسالت !
و اى ساكنان فرودگاه فرشته وحى !
و اى كسانى كه قرآن در خانه شما فرود آمد!
دختر پيامبر پاسخ او را داد و از پشت در پرسيد: شما كه هستيد؟
گفت : بانوى گرانمايه ! سالار زنان ! بينوايى گرسنه و گرفتارم ؛ نزد پدر گرانقدرت سالار انسانيت رفتم و از او كمك خواستم ؛ او خانه شما را نشان داد.مرا يارى كنيد.خداى يارتان باد و پاداش نيكويتان ارزانى دارد.
آن روز، سومين روزى بود كه در خانه اميرمؤمنان و فاطمه (عليها السلام ) غذا يا مواد خوراكى يافت نمى شد، به همين جهت دخت گرانمايه پيامبر پوستى را كه دو كودك عزيزش حسن و حسين بر روى آن مى خوابيدند و فرش خانه بود برداشت و به سالخورده بينوا داد تا آن را بفروشد و نيازهاى خويش را با بهاى آن تاءمين كند؛ اما مرد فقير نپذيرفت و گفت : فاطمه جان ! من گرسنه ام و بدون لباس و فاقد و زاد و توشه ؛ از اين پوست كارى ساخته نيست كه با بهاى آن بتوانم اينها را تاءمين كنم .
اين جا بود كه قلب بشردوست و يكتاپرست فاطمه به ياد آيه شريفه اى از قرآن افتاد كه :
لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون (501)
((هرگز به نيكى و نيكوكارى نخواهيد رسيد، تا از آنچه دوست مى داريد، در راه خدا انفاق كنيد.))
و درست همين جا بود كه دست برد و گردنبند ارزشمندى را كه از عروسى خويش داشت و يادگار دختر عموى گرانقدرش حمزه آن قهرمان بزرگ اسلام بود، آن را از گردن خويش در آورد و فرمود:
خذه وبعه فعسى الله ان يعوضك به ما هو خير منه
((هان اى بنده خدا اين گردنبند را بگير و بفروش ؛ اميد كه خداوند گره از كارت بگشايد و مشكل اقتصادى و مالى ات را حل كند و به از آن به تو عنايت فرمايد.))
سالخورده بينوا سپاسگزارى كرد و پس از دريافت گردنبند و دعاى بسيار به فاطمه و فرزندانش ، درب خانه على (عليه السلام) را ترك كرد و به سوى مسجد پيامبر حركت نمود، اما همان جا گردنبند را در معرض فروش نهاد و به پيامبر گرامى جريان عطاى بزرگ دخترش را گزارش كرد.
عمار پرسيد كه گردن بند را چند مى فروشد؟
مرد سالخورده گفت : به غذايى كه مرا سير كند و به لباسى كه مرا از سرما و گرما بپوشاند و به هزينه سفرى كه مرا تا شهر و ديارم برساند.
عمار بى درنگ دويد و حدود بيست دينار پس انداز زندگى خويش را به همراه جامه اى نيكو و زاد و توشه اى كه سالخورده بينوا را به شهر و ديارش ‍ برساند، فراهم آورد و به فروشنده تقديم داشت تا گردنبند را خريدارى كند.
فروشنده با اظهار شگفتى از سخاوت و بلندنظرى عمار، گردنبند را به او واگذار كرد، و عمار آن را عطرآگين ساخت و به صورت جالبى به همراه يك برد يمانى بسته بندى نمود و به دست غلام خويش ، ((سهم )) داد و گفت : خودت و بسته و گردنبند، همه را به پيامبر گرامى تقديم مى دارم .
پيش از رسيدن هديه عمار به پيامبر، مرد بينوا به حضور آن حضرت شرفياب شد و ضمن سپاس خدا، از پيامبر به خاطر راهنمايى اش به خانه فاطمه تشكر كرد.
پيامبر پرسيد: آيا به خواسته ات دست يافتى ؟
پاسخ داد: آرى به لطف خدا هم سير شدم و هم به لباس خوبى رسيدم و هم زاد و توشه براى حركت به سوى شهر و ديارم فراهم آمد.
پيامبر فرمود: پس فاطمه (عليها السلام ) را دعا كن .
مرد سالخورده دست به سوى آسمان برداشت و گفت : بارخدايا! اى آفريدگار و اى روزى دهنده ما! به فاطمه (عليها السلام ) دخت گرانمايه پيامبرت پاداشى ارزانى دار كه نه چشم ها آن را ديده باشند و نه گوش ها شنيده باشند.
هنوز گفتگوى آن مرد به پيامبر به پايان نرسيده بود كه هديه عمار به محضر پيامبر رسيد و غلام او ((سهم )) جريان را باز گفت .پيامبر پذيرفت و همه را به سوى خانه فاطمه فرستاد.غلام در حالى كه بسته گردنبند را روى دست داشت در خانه على (عليه السلام) را زد و دخت گرانمايه پيامبر را از جريان آگاه ساخت .
((سهم )) كه انسان با ايمان و مؤ دبى بود، شگفت زده خنديد.
فاطمه (عليها السلام ) علت خنده و شگفت زدگى او را پرسيد.
پاسخ داد: راستى كه من انفاقى به بركت انفاق شما نديده ام و بلندنظرى و سخاوتى بسان آن چه از شما ديدم ، به گوش هم نشنيده ام ، و از آن عجيب تر بركت گردنبند شماست .
پرسيدند: چرا؟ و چگونه ؟
گفت : عظمت اين گردنبند را بنگريد!
بينوايى را به نوا مى رساند،
برهنه اى را مى پوشاند،
گرسنه اى را سير مى نمايد،
در راه مانده اى را زاد و توشه سفر ارزانى مى دارد،
برده اى را آزاد مى كند،
دل پيامبر را شادمان مى سازد،
و آن گاه پس از همه اينها، باز هم سرانجام به دست انفاقگر و سخاوتمند صاحبش باز مى گردد.
اى درود خدا بر دست انفاقگر و بخشاينده و پراخلاصت ، فاطمه جان !(502)
فقالت : ما يضحكك يا غلام ؟
فقال : اضحكنى عظم بركة هذا العقد، اشبع جائعا، وكسى عريانا، واغنى فقيرا، و اعتق عبدا، ورجع الى ربه
3- جلوه اى از بلندنظرى و سخاوت و گذشت او را مى توان در ضمن وصيت نامه اش نگريست و با همه وجود بر آن عظمت روح و كرا