نگ و ارزش ها و هدفها و آرزوها و آرمان ها و انتظارات او را از زندگى ، شناخت سعادت و نيكبختى و موانع و مشكلات آن ، شناخت راهكارهاى زندگى لبريز از عشق و مهر و شناخت علل نابسامانى ها و كشمكش ها ناسازگارى ها و چگونگى جلوگيرى از بروز آن ها در زندگى مشترك را مى طلبد و درست به همين دليل است كه در نگرش انسانى اسلام از كار و نقش زن در همسردارى شايسته و عادلانه و انسانى ، به جهاد در راه حق و عدالت ، يعنى در رديف بزرگترين كار اجتماعى و سياسى ممكن تعبير شده است .جهاد المراءة حسن التبعل (579)
2- رعايت حقوق و حرمت همتاى زندگى
سبك و سيره ريحانه پيامبر در زندگى مشترك ، رعايت دقيق و ظريف حقوق و حرمت همتاى زندگى اش بود.
او الهام بخش و آموزگار اين اصل اساسى بود كه حقوق و وظايف در همه جا به ويژه در زندگى خانوادگى و اجتماعى و سياسى دوشادوش يكديگر و در كنار هم قرار دارند؛ از اين رو كسى كه انتظار دارد حقوق و آزادى و امنيت و حرمت او از سوى ديگران رعايت گردد و شخصيت و كرامت او گرامى داشته شود، خود بايد حقوق و آزادى و امنيت و حرمت ديگران را پاس ‍ دارد.
زن با شوهرى كه حقوق و حرمت همتاى زندگى خويش را گرامى ندارد و يا حكومت و نظام و پيشوايى كه عدالت و آزادى ، رفاه و آسايش و امنيت و مشاركت در امور و حق حاكميت بر سرنوشت و آزادى بيان و قلم و انتقاد و چون و چرا را براى مردم تضمين نكند و به راستى در اين جهت گام برندارد، چگونه مى تواند انتظار همكارى و هميارى و هماهنگى و قانونگرايى و حق شناسى داشته باشد؟
اميرمؤمنان در مورد حقوق متقابل دولت و ملت مى فرمايد:
ان لى عليكم حقا ولكم على حق ...(580)
هان اى مردم ! من بر گردن شما حقوقى دارم و شما نيز در برابر آن بر عهده من حقوقى داريد؛ چرا كه حقوق ، همه جا متقابل است و نه يكطرفه و يك سويه .
و مى فرمايد:
اما بعد فقد جعل الله لى عليكم حقا بولاية امركم ولكم على من الحق مثل الذى لى عليكم ...(581)
هان اى بندگان خدا! پروردگارتان براى من به خاطر به كف گرفتن زمام امور جامعه شما حقوقى قرار داده است و براى شما نيز بر عهده من همان گونه حقوقى برابر مقرر داشته است .
گواهى اميرمؤمنان
همان گونه كه اشاره رفت ، ريحانه سرفراز پيامبر، آموزگار رعايت حقوق و حرمت انسان ها در ابعاد گوناگون زندگى ، از آن جمله در كانون خانه و نظام خانواده بود.
اميرمؤمنان در گواهى بر اين حقيقت و در ترسيم اين پاسدارى از حقوق و حرمت متقابل مى فرمايد:
فوالله ما اغضبتها ولا اغضبتنى و لا عصت لى امرا...(582)
به خداى سوگند نه من در زندگى مشترك هرگز او را ناراحت ساختم و نه او مرا؛ و هرگز در كارى با من از در مخالفت وارد نشد.
3- شور و عشق پاك و جاودانه
طبيعى است كه از چنين شناخت و شعور و دريافتى از همتاى والاى زندگى مشترك ، چيزى جز شور و عشق پاك ، آسمانى ، ماندگار و وصف ناپذير بر نمى خيزد.
اگر كسى بتواند پرتوى از عظمت على و فاطمه را در نظرگاه يكديگر درك كند، آن گاه به راز عشق آسمانى و مقدس و وصف ناپذير آن دو انسانى والا و بى مثال در زندگى مشترك شان پى خواهد برد.
آن گاه در مى يابد كه چرا امير والايى ها با آن شكوه و عظمت ، آن هم در آن روزگار تيره و تار زندگى زن كه برايش حقوق و حرمت و كرامت و بهايى نبود، يار سرفراز زندگى خويش را سالار و سرور خويش مى خواند.يا سيدتى ما يبكيك ؟
و چگونه اندوه زدگى و ناراحتى او برايش رنج آور و دردناك و طاقت فرساست ؟
چگونه او را مايه شادى و شادمانى قلب ، روشنى بخش زندگى و خورشيد گرمابخش و صفابخش هماره دل خويش عنوان مى دهد و باصفا و صراحت مى فرمايد: او به گونه اى بود كه هرگاه به جمال نورافشان و سيره و سبك درخشانش نگاه مى كردم ، غم و اندوه از گستره دلم زدوده مى شد.
ولقد كنت انظر اليها فتنكشف عنى الهموم و الاحزان .
چگونه در برابر گفتار و عملكرد بى نظير و شكوهبار و پرمعنويت آن يار آزاده ، امواج شور و عشق خويش را نثار مى كند و با قدردانى و حق شناسى ويژه اش ، با همه وجود مى فرمايد: جان على به قربانت فاطمه جان !
و يا مى فرمايد: پدر و مادرم فدايت باد!
و چگونه آن بلنداى قله شكيب و پايدارى به هنگامه احساس جدايى يار شكوهبار، عنان قرار از كف مى دهد و جدايى همپرواز سرفراز و بى مثال زندگى اش را سخت سهمگين و گران وصف مى كند و به خدا پناه مى برد.
قد عز على مفارقتك ...
و چگونه آن قهرمان همه ميدانها و شهسوار تيزتك همه عرصه هاى والايى و رادى و پايمردى ، به شنيدن خبر شهادت يار بى نظير زندگى اش ، چنان توان ايستادن از كف مى دهد كه نقش بر زمين مى گردد و زمزمه مى كند كه : پس از اين سوگ بزرگ و فاجعه جبران ناپذير، اين دل بى قرار را به وجود چه كسى آرامش بخشم اى دخت سرفراز محمد! فوقع على (عليه السلام) على وجهه يقول : بمن العزاء يا بنت محمد!
و چنان مى شود كه به حالت غش مى افتد.
فغشى عليه حتى رش الماء ثم افاق .
و بى تاب مى گردد و آن گاه با پاشيدن آب سرد بر چهره اش ، ديده مى گشايد.
و چگونه در سوگ آن يار پرمهر و آزاده مى سوزد و مى گذارد كه :
هان اى پيامبر خدا! از اين پس اين آسمان نيلگون و اين زمين گسترده در برابر ديدگانم چقدر زشت و تيره و تار جلوه مى كند!<
ديگر اندوهم پايان ناپذير و هماره است و شب هايم در بى خوابى و بى قرارى ؛ و هرگز درد و اندوه جانكاه فراق فاطمه از گستره قلبم بيرون نخواهد رفت .
راستى كه از جدايى يار هماره و ميهمان جاويد قلبم ، اندوهى جانكاه دارم كه دل را خون مى كند.
و غمى گران در آسمان زندگى ام سايه افكنده است كه هر لحظه در جوشش ‍ و هيجان است .اما حزنى فسرمد و ليلى فمسهد...
و نيز در مى يابد كه راز آن همه مهر و صفا و عشق و شور عميق و پاك و آسمانى فاطمه به امير والايى ها از كجا سرچشمه مى گيرد.
در مى يابد كه چرا او در پاسخ پرسش پدر كه از شخصيت والاى على مى پرسد، او را بهترين همتا عنوان مى دهد.كيف راءيت زوجك ؟ قالت : يا ابة خير زوج .
و چرا در سخت ترين فراز و نشيب زندگى و بحرانى ترين شرايط، دنيايى از عشق و وفا، و مهر و صفا، و يگانگى و گسست ناپذيرى پيوندش را با او اعلان مى كند و مى فرمايد:
روحى لروحك الفداء...
على جان ! جان فاطمه فداى جانت ! و روحم بلاگردان روح پاك و باعظمتت و همه وجودم سپر وجود گرانمايه ات باد!
هان اى يار پراقتدار! اى اباالحسن ! پيوند من با تو پيوندى آسمانى ، آگاهانه و عاشقانه و خالصانه است ؛ پيوند دو آرمان والا و دو هدف بلند و خدايى و گسست ناپذير است ؛ از اين رو اگر تو در شادى و شادمانى و نيكى و رفاه و آسايش باشى ، فاطمه با تو خواهد بود و اگر هم در كام سختى ها و رنجها گرفتار گردى ، باز هم يار وفادار زندگى ات خواهم بود.
و چرا در آخرين لحظات غمبار زندگى و در آستانه فراق و جدايى از يار و ديار، هنگامى كه دست در دست اميرمؤمنان دارد و گريه مى كند، آن حضرت از او دليل گريه اش را مى پرسد كه مى فرمايد:
ابكى لما تلقى بعدى ...
((على جان ! گريه ام به خاطر گرفتارى ها و رنج هايى است كه پس از من بر تو خواهد رسيد.))
و چگونه به هنگام احساس خطر در مورد جان گرامى على 