رگر و ستمكار، بلكه احساس مسئوليت انسانى مى نگرد؛ درست همان احساس كه طبيب دلسوز و انسان دوست در برابر بيمار رو به مرگ خويش دارد و يا بسان احساس پيام آورى در برابر جامعه آفت زده ، و يا بينايى كه نابينا و چاه را مى نگرد و مى داند اگر خموشى برگزيند چه فاجعه اى رخ خواهد داد.
لولا حضور الحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر وما اخذ الله على العلماء الا يقاروا على كظة ظالم و لا سغب مظلوم لالقيت حبلها على غاربها...(596)
او سياست و تدبير امور و قدرت ملى و امكانات عمومى را امانت خدا و بندگانش مى نگرد و زمامداران و سياستمداران واقعى را برگزيده و امانتدار مردم و پدر مهربان و دلسوز آنان مى شناسد، و نه قيم ، مالك ، همه كاره و حاكم مطلق و فرمانرواى بى چون و چرا بر سرنوشت مردم و هستى آنان .
ان الله ياءمركم ان تؤ دوا الامانات الى اهلها و اذا...(597)<
او مردم را ملك زر خريد، برده و بنده ، دنباله رو و فرمانبردار سر به زير و آرام حكومت نمى نگرد و دولت و حكومت را نيز دامدار و برده دار بزرگ نمى شناسد كه بى حضور جدى و آگاهانه و بدون مشاركت و معاونت و همراهى و همدلى آنان به اداره امورشان بپردازد و بدون مشورت جدى با آنان ، برايشان تصميم بگيرد و هر چه را خواست و دريافت ، خوب و زيبا و بايسته و ارزش اعلان كند و هر كه و هرچه را نپسنديد، از سر راه بردارد و ضد ارزش عنوان سازد.نه ، هرگز! بلكه در سيستم سياسى و بينش انسانى او مردم همه انسانند؛ درست بسان دولت و حكومت خويش ، قدرت و امكانات و كشور و هر آنچه هست ، از خود آنان است و بايد از اراده و خواست آگاهانه و آزادانه آنان سرچشمه گيرد.آنان بايد بر سرنوشت خويش ‍ به راستى حاكم باشند و بتوانند به آسانى برگزيدگان و نمايندگان و امانتداران واقعى و با كفايت و آزادمنش خود را به خدمت گمارند و هر لحظه اى كه خواستند، از او حساب بكشند، او را مورد انتقاد و چون و چرا و حسابرسى قرار دهند و او با نهايت ادب و تواضع پاسخ ‌گوى گفتار و نوشتار و مسئول رفتار و كردار خويش در همه عرصه ها باشد؛ چرا كه در فلسفه سياسى ريحانه پيامبر، دولت و حكومت براى خدمت و تاءمين سعادت مردم است و نه مردم و قدرت و امكاناتشان براى زمامداران و در جهت تاءمين منافع آنان .
وان عملك ليس لك بطعمة ولكنه فى عنقك امانة و انت مسترعى لمن فوقك ، ليس لك ان تفتات فى رعية ، ولا تخاطر الا بوثيقة ، وفى يديك مال من مال الله عزوجل ، وانت من خزانه حتى تسلمه الى ...(598)
او مردم را بسان پيشوا و دولت و حكومتشان داراى حقوق متقابل مى شناسد.
ايها الناس ان لى عليكم حقا و لكم على حق ...(599)
و از ديدگاه او همه انسان ها صاحب حق حيات ،
حق زيستن به صورت انسانى با شعور و انديشه ،
حق برابرى ،
حق حاكميت بر سرنوشت سياسى و اجتماعى ،
حق تصميم گيرى در روند امور،
حق امنيت جان ، مال ، شغل ، آبرو، مسكن و محل زندگى و...،
حق آزادى فردى ،
آزادى انديشه ،
آزادى عقيده ،
آزادى بيان و قلم ،
حق انتقاد و چون و چرا،
حق دليل خواهى و حسابرسى ،
حق اعتراض و اجتماع مسالمت آميز،
حق اظهار نظر و بيان راءى و ديدگاه ،
حق اندرزدهى و خيرخواهى و هشدار،
حق دفاع ،
حق مقايسه و انتخاب بهترين ها،
و حق داشتن ابزارها و امكانات پيشرفته و سالم پيام رسانى بسان : مطبوعات و رسانه ها، جمعه و جماعت و مسجد و منبر آزاد از سلطه قدرت ها براى رساندن پيام خويش مى نگرد؛ درست بسان همتا و همسنگر گرانمايه اش ‍ اميرمؤمنان .و بر اين باور است كه دولت ها و قدرت ها جز با نظارت آگاهانه و هشيارانه و جدى مردم و پايمردى و پايدارى آنان در طلب حقوق و آزادى خويش و پاى فشردن بر آن ، و جز راه صلاح و سداد نخواهند رفت و حقوق آنان را رعايت نخواهند نمود و هر كه باشند، در معرض آفت خودكامگى و خودمحورى و فساد بوده و بدون نظارت جدى مردم ، به قعر دوزخ حق كشى و استبداد در خواهند غلتيد و ره آورد كارشان جز انحطاط و تيره بختى نخواهد بود؛ چرا كه افزون بر دين و دانش و تجربه بشرى ، تاريخ سياسى نيز گواه است كه قدرت و امكانات باد آورده و بدون حساب و كتاب و سازمان و تشكيلات و ادارات نهانى و غير شفاف و دور از بررسى و نظارت و چشم تيزبين مردم ، به ويژه روشنفكران و نويسندگان و روزنامه نگاران شجاع و تاريكى ستيز جامعه ره آوردى جز تباهى بى حساب و كتاب نخواهد داشت .
فليست تصلح الرعية الا بصلاح الولاة ولا تصلح الولاة الا باستقامة الرعية ...(600)
و با سردمداران سقيفه نيز به خاطر غصب همين حق حاكميت مردم و جانشينى به حق پيامبر و در پيش گرفتن شيوه منحط حق ستيزى و حق كشى و پايمال ساختن حقوق و آزادى و امنيت و حق دفاع مردم و استبدادگرى و خودكامگى شان به مبارزه روشنگرانه و آشتى ناپذير بر مى خيزد.
اما لعمرى لقد لقحت فنظرة ريثما تنتج ثم احتلبوا مل ء القعب دما عبيطا و ذعافا مبيدا...وابشروا بسيف صارم و سطوة معتد غاشم وهرج شامل واستبداد من الظالمين ...
او ابزارها و راهكارها و وسايل سياست و تدبير امور و دخالت در مديريت و تصدى امانت ها را، لياقت و كفايت ، آگاهى و امانت ، صراحت و صداقت ، مهر و محبت ، پرواى واقعى از خدا و قانونمدارى و عمل شايسته و سعه صدر و توسعه شخصيت و بينش ژرف مى نگرد و نه فريب و بازيگرى ، خشونت و بيداد، قساوت و خودكامگى ، جمود و تعصب ، تحميل و تفسيق ، مارك زدن و اتهام بستن و حذف نمودن آزادى خواهان و سلطه ناپذيران و روشنفكران و دلسوزان ؛ چرا كه در بينش سياسى او به هدف مقدس و خداپسندانه و عادلانه ، تنها با شيوه و ابزارها و روش هاى انسانى و مقدس مى توان رسيد و بس و هرگز در بينش و شيوه سياسى آن حضرت هدف وسيله را توجيه نمى كند؛ درست بسان شيوه خداپسندانه و انسانى پدر و همپرواز گرانقدرش .
اء تاءمرون ان اطلب النصر بالجور والله لا اطور به ما سمر سمير وما ام نجم فى السماء نجما.
او همان گونه كه در انديشه و عقيده ، يكتاپرست و توحيدگراست و جز ذات پاك و بى همتاى خدا را نمى پرستد و در خور پرستش نمى نگرد و بر آن است كه ستايش ها و پرستش ها و كرنش ها و خضوع ها و خشوع ها تنها درخور اوست ، در ميدان سياست نيز توحيدگراست و از بت سازى ، شخص ‍ پرستى و كيش شخصيت بيزار است و ساز و افزارهاى آن را نيز از تملق بافى و چاپلوسى گرفته تا دروغگويى و دجالگرى و بت سازى و بت تراشى از قدرتمداران و همشاءن و همطراز يا فراتر از قانون پنداشتن آنان را سخت نفى مى كند و اين سبك منحط و شرك آلود را با دين خدا و خرد سالم سياسى و انسانى ناسازگار مى نگرد.
او هدف از سياست دانى و سياست دارى و دخالت در امور جامعه و مشاركت در تنظيم شئون مردم را نه به هدف رسيدن به ثروت و قدرت بادآورده و تصفيه حسابهاى گوناگون ، بلكه تحقق عدل و داد در ابعاد سياسى ، اجتماعى ، اقتصادى ، قضايى ، حقوقى و تاءمين آزادى و امنيت و حقوق مادى و معنوى جامعه و تك تك انسانها مى نگرد.
اين بينش مترقى سياسى و اين شيوه و سبك انسانى ريحانه پيامبر را در خطبه هاى حماسه ساز، سخنان ارزنده و الهام بخش و شيوه مبارزاتى او مى توان به روشنى 