ان كوچه و در برابر عمله هاى ستم و پاسداران اختناق و استبداد شهامتمندانه خروشيد كه :
لا عهد لى بقوم حضروا اسوء محضرا منكم ...ولم تردوا لنا حقا...(617)
من گروهى كج انديش تر و بدتر از شما نمى شناسم كه اين گونه بر حق و عدالت پشت نموده و از ستم و حق كشى طرفدارى كنند! شما پيكر مطهر پيامبر خدا را بر روى دست ما رها كرديد و با شكستن پيمانهاى خود، حقوق روشن و انكارناپذير ما را پايمال ساختيد؛ چنان كه گويى هرگز از رويداد روشنگر ((غدير)) و سفارش پيامبر و رهنمود آيات قرآن آگاهى نداريد!
6- آن نداى رساى حق طلبى و ستم ستيزى نه تنها در برابر حق كشى و زورمدارى به مقاومتى شجاعانه و افتخارآفرين دست زد، كه ديگران را نيز فراخواند و با همه وجود كوشيد تا با روشنگرى ، مردم را از تحمل بيداد و ذلت پذيرى و تحمل حقارت و بت پرستى و بت سازى باز دارد و آنان را بينديشاند و برانگيزد.
7- در اين جهت بود كه به خانه مهاجر و انصار رفت تا نسيمى از روح حيات و حق طلبى و شهامت و شجاعت و آزاديخواهى و آزادگى و عزت طلبى و ستم ناپذيرى خويش را بر آنان بدمد و خيرخواهانه و آموزگارانه و دلسوزانه از تسلط شوم آفت استبداد و انحصار و سركوب و پايمال شدن ابتدايى ترين و طبيعى ترين حقوق و آزادى و امنيت مخالفان ستم ، آن هم به نام دين و به بهانه ديندارى و به نام خدا و پيامبر هشدار دهد.
او به ((معاذ)) فرمود: هان اى معاذ! اينك نزد تو آمده ام تا در برابر حق كشى حكومت از تو يارى بخواهم ...چرا كه رهبر نظام سقيفه حق مرا غصب نموده و كارگزارانم را از زمين شخصى ام رانده و با ددمنشى و زورمدارى به حق كشى پاى مى فشارد.يا معاذ! انى قد جئتك مستنصرة ...و ان ابابكر قد غصبنى على فدك و اخرج وكيلى منها.(618)
8- و سرانجام هم وقتى گوش شنواى حق نيافت و استبداد نوپا و تازه نفس ‍ را در مستى و غفلت و حق ناپذيرى ديد، در قالب دعا و نيايش از حق طلبى و ستم ستيزى سخن گفت و شكايت ظالمان و تجاوزكاران به حقوق و امنيت و آزادى مردم را به خدا برد.اللهم اليك نشكو فقد نبيك ...وارتداد امته علينا، ومنعهم ايانا حقنا الذى جعلته لنا فى كتابك .(619)
و بدين وسيله نشان داد كه به هر حال نبايد تن به حق كشى و بيداد سپرد.
5- پرچم برافراشته مقاومت و اعتراض
واكنش انسانها در برابر جنبشها و حركت هاى گوناگون اجتماعى همانند و يكسان نيست بلكه به تناسب تفاوت شخصيت معنوى و فرهنگى و اخلاقى آنان ، متفاوت و گاه متضاد است ؛ بدين صورت :
1- بسيارى به دليل عدم شناخت و عدم رشد فكرى و اجتماعى و نداشتن هدف و آرمان والا در زندگى ، كارشان دنباله روى از جريانهاى غالب و سينه زدن پاى علم آنان است ؛ از پى هر هياهو و صدايى به راه مى افتد و با هر توفان و بادى مى رقصند؛ نه از نور دانش و بينش و شناختى بهره ورند و نه به پناهگاه فكرى و فرهنگى و عقيدتى درست و مورد اعتمادى تكيه دارند.
اينان قربانيان جهل و فريب اند و در همان حال مى پندارند كه مى فهمند و خود بر شاهراه حق و عدالت گام مى سپارند، و متاءسفانه شمارشان نيز به ويژه در جامعه هاى عقب افتاده و استبدادزده بسيار است .
وهمج رعاع اتباع كل ناعق يميلون مع كل ريح لم سيتضيئوا بنور العلم ، ولم يلجؤ وا الى ركن وثيق .(620)
2- گروه دوم ، فرصت طلبان و عناصر بى هويت و ريشه اند.
اينان برخلاف گروه نخست كه فاقد شناخت و آگاهى بودند و از عوام يا عوام زده و عوام زاده ، چه بسا از شناخت و آگاهى نيز بهره ورند، اما بى محتوا و بى هدف و بى آرمانند و تنها در انديشه زر و زور و هواهاى دل خويش ؛ و در اين راه به هر خفت و نكبت ، حتى چاپلوسى ها و تملق بافى ها و ستايش هاى چندش آور و بت تراشى و بت سازى از خودكامگان و بزك كردن چهره كريه انحصار و سركوب تن مى سپارند و منطق و شعارشان اين است كه بايد همرنگ جماعت شد و بر روى موج سوار گرديد و بر سر خوان رنگين زورداران و زورمداران نشست ، خواه به سوى بهشت آزادى و عدالت و تضمين حقوق و امنيت انسانها برند و يا به سوى دوزخ استبداد و ارتجاع و خشونت و تنگ نظررى و تاريك انديشى .
اينها در جامعه شمارشان از گروه نخست كمتر است اما زيان و تباهى شان بيشتر.
3- وگروه سوم ، آگاهان بارسالت و صاحب آرمان و هدف اند.
چهره هاى پيشتاز و سرفرازى كه هم داراى بينش و دانش درست و ژرف و آگاهى و شناختى شايسته و بايسته اند و هم رسالت مدار و داراى احساس ‍ مسئوليت در برابر روند جامعه و تاريخ و دنياى خويش و سرنوشت آيندگان .
اينان در برابر موج فتنه و تباهى و تندباد فريب و دجالگرى و توفان عوام زدگى و عوام زادگى و عوام فريبى ، دليرانه و هوشمندانه و حق طلبانه مى ايستند و در سخت ترين شرايط نيز پرچم مقاومت و اعتراض را برافراشته مى سازند و با همه وجود از حق و عدالت ، آزادى و برابرى ، امنيت و حاكميت بر سرنوشت و ديگر حقوق انسانى دفاع مى كنند؛ گرچه تنها بمانند.
اين چهره هاى سرفراز و تاريخ ‌ساز شمارشان اندك است اما نقششان حياتى و سرنوشت ساز؛ و ريحانه سرفراز پيامبر از برجسته ترين نمونه هاى اين چهره هاى تاريخ ‌ساز و تحول آفرين است .
جلوه ها و شيوه هاى اعتراض دليرانه او
او همان گونه كه در كودكى و نوجوانى در كنار پدر و آموزگارش ، در برابر شرك و بيداد جاهليت ايستاد و پيروزى آفريد، پس از رحلت جان سوز پيامبر و هنگام خطر افتادن دين و دفتر و ناديده انگاشته شدن راه و رسم عادلانه و انسانى او، به وسيله ارتجاع سقيفه نيز خيرخواهانه ، حق طلبانه و آزادمنشانه در برابر آنان بپاخاست و رويارويى موج فتنه و تندباد هستى سوز، دلسوزانه و آزادمنشانه به مقاومت پرداخت و بر خلاف گروه هايى كه به آفت دنباله روى و بى تفاوتى و فرصت طلبى و زرپرستى درغلتيدند، پرچم اعتراض را برافراشت و در همه جلوه ها و شيوه هاى ممكن روشنگرى كرد و طبيبانه و آموزگارانه ، با طاعون فريب و دجالگرى و استبداد در افتاد و اجازه نداد تا جاه طلبان با بمباران دروغ و تحريف حقايق و بازى با ارزش ها و جعل حديث ، همه چيز را به يغما برند و بى سر و صدا و به سادگى ، باطل و بيداد را بر جاى حق و عدالت و استبداد را به جاى آزادى و امنيت بنشانند.
او در جلوه ها و شيوه هاى گوناگونى به اعتراض و مقاومت پرداخت ؛ از آن جمله :
1- از راه روشنگرى و انتقاد و فرياد
ريحانه پيامبر در برابر جنبش ارتجاعى سقيفه كه با فريب و دجالگرى خود را نماينده اسلام و مفسر قرآن و ترجمان وحى و جانشين پيامبر و حاكم مطلق بر دين و دنياى مردم ، به خورد ساده دلان مى داد، و هر گونه چون و چرا، حتى كمترين اعتراض منطقى و مسالمت آميز را مارك ارتداد مى زد و با خشونت آن را سركوب مى كرد، شجاعانه و درايتمندانه به اعتراض ‍ برخاست و با بيان روشنگرانه و زبان حق گو و منطق ستم ستيزش به روشنگرى پرداخت و موجى از آگاهى و حقيقت را در بستر تاريخ جارى ساخت .
او به مسجد آمد و آن حماسه بزرگ را در برابر سردمداران ارتجاع آفريد و براى عصرها و نسل ها به يادگار نهاد و مشعل روشنگر راه قرار داد.
او در بستر شهادت و به هنگام عيادت زنان مهاجر و انصار از وى ، ب