فدار و پرمعنا و درس آموز نيز به گوش عصرها و نسل ها برساند و چنين كرد.
به گونه اى كه به صورت يكى از چند گريه كننده هدفدار تاريخ انسان به شمار آمد.
12- با وصيت هوشمندانه و بى نظير
ريحانه پيامبر با شهادت پرافتخار و مظلومانه ، با وصيت به مراسم غسل ، كفن ، تشييع و خاكسپارى شبانه و با سفارش به ناشناخته ماندن آرامگاهش ، پرچم اعتراض و مقاومت را بلندتر و پرشكوهتر و برانگيزاننده تر ساخت ؛ چرا كه آن حضرت با درايتى وصف ناپذير به اميرمؤمنان وصيت كرد كه :
1- بيمارى او و شهادتش را محرمانه نگاه دارد.
2- او را شبانه غسل دهد.
3- در دل شب پيكرش را كفن كند.
4- شبانه بر او نماز گزارد.
5- شبانه پيكر او را تشييع كند.
و او را غريبانه به خاك سپارد.
6- به سردمداران سقيفه اجازه شركت در تشييع و نماز بر پيكر او را ندهد.
انى اوصيك ان لا يلى غسلى وكفنى سواك ...و بحق محمد رسول الله ان لا يصلى على ابوبكر ولا عمر(635)
7- قبرش نيز گمشده بماند!
ولا تعلم قبرى احدا...(636)بخش 15: روشنگرى ها و مبارزات ريحانه پيامبر
روشنگرى ها و مبارزات ريحانه پيامبر
زندگى سراسر افتخار بانوى بانوان به شكوفه ها و گل ها و لاله هاى عبادت خالصانه و عارفانه خدا و جهاد آگاهانه و هدفدار و خستگى ناپذير در راه او عطرآگين است ، اما اوج اين جهاد سترگ و شكوهمند در آخرين بخش از زندگى او شگفت تر تبلور يافته است .
تاريخ نشانگر اين واقعيت است كه در همان لحظاتى كه سر مقدس پيشواى بزرگ و توحيد بر دامان عزيزترين و محبوب ترين شاگرد و برادرش ‍ اميرمؤمنان و دخت گرانمايه اش فاطمه بود و دو نور ديده و ريحانه زندگى اش حسن و حسين را بر سينه مى فشرد و در همان حال كه ديدگان حق بين و نافذش را روى هم مى نهاد و زبان حق گو و ستم ستيزش در كام آرام مى گرفت و روح بلندش پرواز ديگرى را در پيش داشت ، گروهى متشكل و جسور و شيفته قدرت و جاه و مقام ، به جاى همدردى و همراهى با خاندان وحى و رسالت و تاءكيد بر ادامه راه پرافتخار پيامبر، سوگمندانه پس از تخلف از سپاه ((اسامه )) فرمانده برگزيده پيامبر و كارشكنى در حركت مجاهدان به سوى هدف ، در نقطه اى به نام ((سقيفه )) گرد آمدند و زمزمه شوم ناديده گرفتن فرمان خدا و پيامبر و گزينش زمامدار پس از پيامبر را سر دادند.
و اين دومين اثر و علامت ناراحت كننده اى بود كه بر قلب فاطمه فشارش را آغاز كرد.
از سويى خبر غمبار و تكان دهنده رحلت پيامبر مدينه را در هم نورديد و همه را در سوگى عميق فرو برد و از دگر سو خبر گرد آمدن گروهى در ((سقيفه ))؛ كه اين نخستين خبر شوم پس از رحلت پيامبر بود.
اندكى بعد، هنوز پيكر پاك محمد (صلى الله عليه و آله ) بر زمين بود كه دومين خبر شوم پخش شد و همه ناباورانه و بهت زده دريافتند كه گويى جاه طلبى و مقام پرستى و اهداف و انگيزه هاى مادى و دنيوى باعث شد تا گروهى حق و عدالت و سرنوشت نسل هاى آينده و همه محرومان تاريخ را به بازى توجيه و تاءويل گيرند و تنها به رياست و قدرتمدارى خويش ‍ بينديشند و آينده غمبار و تراژدى پايان ناپذيرى را براى جهان رقم زنند؛ دانسته يا ندانسته ؛ نمى دانم ؟
و اين گام هاى شوم استبدادى و ارتجاعى براى بانوى بانوان كه سمبل آزادى و آزادگى و در اوج ژرف انديشى و آينده نگرى مى زيست و همواره پيشتاز ايمان و جهاد و هجرت و عدالت خواهى بود، سخت نگران كننده مى نمود و به دلايل ذيل سخت سؤ ال انگيز.
1- او مى پرسيد كه چرا؟ آخر چرا؟
مگر پيامبر از همان دعوت جاودانه وانذر عشيرتك الاقربين (637) تا...حجة الوداع ، درست 70 روز پيش از رحلت جان سوز خويش ، همواره به فرمان خدا بهترين و والاترين شاگرد و برادر عقيدتى خويش را به عنوان پيشواى آسمانى مردم معرفى نكرد؟
مگر مردم آگاهانه و آزادانه بر اين گزينش الهى و آسمانى ((آرى )) نگفتند و دست بيعت به امير والايى ها ندادند؟
مگر در آخرين دقايق حيات ظاهرى با اصرار زياد نفرمود كه :
انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى اهل بيتى ...
من به سوى بارگاه دوست روانم ، اما دو امانت گرانبها در ميان شما مى گذارم ؛ يكى قرآن و علوم و مفاهيم و معارف و حقوق انسان ساز آن و ديگرى عترت ، كه آموزگار و مفسر راستين كتاب خدا و الگو و سرمشق واقعى انسانهاى خداجو و ترقى خواه اند.
پس زير پانهادن گزينش خدا و پيامبر و مردم ، چرا؟
پايمال ساختن ((نص )) چرا؟
2- او مى پرسد اگر ((نص )) و گزينش خدا و پيامبر را هم زير پا نهند، مگر خود نمى دانند كه على (عليه السلام) در آيينه وحى و رسالت ، دانشمندترين ، آگاهترين ، بيناترين ، ژرف نگرترين ، خردمندترين ، پرواپيشه ترين ، با ايمان ترين ، شجاع ترين ، بشردوست ترين ، كاراترين ، عادل ترين و تواناترين فرد است ؛ و مگر جهاد او، علم او، تقواى او، عظمت و شكوه او، بشردوستى و مردم خواهى او، اخلاص و انصاف او، آراستگى ها و برازندگى هاى او، شايستگى ها و والايى هاى او، مدالهاى پرافتخار او و...براى همه آشكار نيست ؟ پس چرا معيارهاى برترى نيز بايد قربانى شود و ملاك و ميزان ارزش هاى الهى نيز پايمال گردد؟
3- مگر على (عليه السلام) تربيت شده خود محمد (صلى الله عليه و آله )، آن كاروانسالار توحيد و تقوا نيست ؟ پس چه كسى بهتر از او مى تواند اين كشتى ناخدا از دست داده و توفان زده را به ساحل نجات و تعالى و شكوفايى و صعود هدايت كند؟ و با اين انحراف عميق و سهمگين و هستى سوزى كه در حال شكل گرفتن است ، آينده اسلام و فرداى قرآن به كجا خواهد انجاميد؟
جامعه جوان اسلام به چه سرنوشتى گرفتار خواهد شد و امت چه خواهد كرد و سرنوشت محرومان و رنجديدگان عصرها و نسل ها چگونه رقم خواهد خورد؟
4- آن بانوى آزاده و متفكر در اين انديشه بود كه مگر به بركت قرآن و سيره و سنت پيامبر انگيزه دخالت در سياست - كه زراندوزى و انحصار قدرت بود - دگرگون نگشت و به احساس مسئوليت ها در برابر جامعه و خدمت به حق تبديل نشد؟
مگر ابزارهاى تدبير امور جامعه و معيارهاى تصدى پست ها و مسئوليت ها از بند و بست و زور و فريب و كودتاى عريان و نيمه عريان به ارزش ها و ملاك هايى چون آگاهى و ايمان و يا كارايى و تقواى راستين و صداقت و درايت تبديل نشد؟
مگر با تلاش و درايت پيامبر، ضوابط توحيدى و انسانى جانشين روابط گروهى و صنفى و خانوادگى و فردى نگرديد؟
مگر مردم بر سرنوشت خويش حاكم نگرديدند و آزادى بيان ، قلم ، اجتماعات ، اظهار نظر، انتقاد، حق گويى ، حق جويى ، خيرخواهى در برابر پيشوايان اسلام ، حق امنيت ، دفاع ، حق برابرى ، حق تفكر و تعقل و زيستن به صورت موجودى با خرد و شعور، جاى خود را به تملق و چاپلوسى ، بت تراشى ، بت پرستى و كيش شخصيت و تبليغات يكطرفه و عوام فريبى و عوام بازى نسپرد؟
مگر سانسور چهره ها و شخصيت ها و انديشه هاى بلند در جهت تسلط نالايقان و فرومايگان - كه از راه و رسم استبدادگران است - به بركت سيره و سبك سياسى عادلانه و مردمى با روح و صفاى پيامبر مسخ نگرديد؟
مگر انديشه منحط ((هدف ، وسيله را توجيه مى كند))، به دست پيامبر و در سيره و سنت او به شدت نفى نشد و آن پيشواى راستين در 