ختن حقوق و امنيت و آزادى مردم و قانون ستيزى و قانون گريزى و قانون شكنى - بر پيشانى نظام سقيفه بخورد؛ به همين جهت از همه جا مانده و از سوى فاطمه رانده شده ، به اميرمؤمنان روى آوردند و مصرانه از او تقاضا كردند كه راه عيادت از ريحانه پيامبر را با اجازه ملاقات گرفتن از بانوى بانوان ، براى رهبر نظام سقيفه و مهره اصلى آن فراهم آورد.
آن حضرت نزد فاطمه رفت و فرمود: هان اى بانوى آزاده ! فاطمه جان ! عمر و ابوبكر نزد من آمده و تقاضاى ملاقات دارند؛ مى خواهند از شما عيادت كنند، آيا اجازه مى دهى ؟
دخت فرزانه و دورانديش پيامبر كه از شرايط و موقعيت امير فضيلت ها و نيز از بازيگرى دستگاه ، آگاه بود و نيز فرصت سرنوشت سازى را براى اتمام حجت ديگرى پيش رو مى ديد، پاسخ داد:
على جان ! شما نظر مرا خوب مى دانى ؛ با اين وصف خانه ، خانه شماست و شما سالار من هستى .يا على ! البيت بيتك والحرة امتك .
اسناد تاريخى اهل سنت در اين مورد آورده اند كه : عمر، مرد زورمدار نظام سقيفه ، به رهبر آن گفت : بيا تا با هم به خانه دخت فرزانه پيامبر، فاطمه برويم ؛ چرا كه او را به خشم آورده ايم .
آن دو با هم به در خانه آن حضرت رفتند و اجازه ورود گرفتند اما دخت گرانمايه پيامبر به آن دو اجازه عيادت نداد؛ به ناگزير به سوى اميرمؤ منان رفتند و تقاضاى خويش را با او در ميان نهادند و آن حضرت آنان را به خانه برد.هنگامى كه آنان وارد شدند، فاطمه (عليها السلام ) از آنان روى برگردايند و به طرف ديوار نشست ، آن دو به دخت پيامبر سلام كردند اما آن حضرت پاسخ آنها را نداد...(683)
و در اسناد تاريخى و روايى شيعه اين جريان بدين صورت آمده است :
هنگامى كه فاطمه (عليها السلام ) بر اثر فشار روحى و صدمات ضربات ظالمانه در بستر بيمارى افتاد، ابوبكر و عمر به منظور عيادت آن حضرت ، به در خانه اش رفتند اما آن بانوى بزرگ اجازه ورود نداد.هنگامى كه ابوبكر چنين ديد، پيمان بست كه ديگر زير سقف نخواهد خوابيد تا اين كه فاطمه (عليها السلام ) به او اجازه ورود بدهد و او بتواند خشنودى خاطر آن حضرت به خاطر غصب خلافت ، مصادره فدك ، يورش به خانه او و به آتش ‍ كشيدن آن و زدن وى و شهادت فرزندش جلب نمايد.
آن گاه عمر به سوى اميرمؤمنان شتافت و از او تقاضا كرد براى آنان اجازه ورود بگيرد...(684)
اظهار ندامت شديد رهبر نظام سقيفه
سرانجام آن دو با كرامت و بزرگوارى اميرمؤمنان - كه بسان باران رحمتى بر عدالت پيشه و ستمكار مى باريد - اجازه ورود يافتند، اما هنگامى كه به خانه در آمدند و به بانوى بانوان سلام كردند، آن حضرت از آن دو روى بگردانيد و پاسخ ‌شان را نداد.
آنان چندين بار كوشيدند تا در برابر چهره ملكوتى فاطمه قرار گيرند و پاسخ سلام خويش را دريافت دارند اما دخت فرزانه پيامبر همانگونه كه در بستر بيمارى خفته بود، از بانوان پرستار خويش خواست كه پارچه بر روى چهره اش بيفكنند تا چشم حق بين او بر چهره آن دو نيفتد...
رهبر نظام سقيفه گفت : دختر گرانمايه پيامبر! ما بد رفتيم ، نادرست عمل كرديم ، راه بيداد پيموديم و اينك پشيمانيم و عذرخواه ؛ و آمده ايم تا تقاضاى عفو كنيم و خشنودى شما را فراهم سازيم و موجبات ناخشنودى را از ميان برداريم و شما ما را مورد بخشايش قرار دهى .
اما هم خود آنها و هم دخت فرزانه پيامبر مى دانستند كه آن دو بازى مى كنند و دروغ مى گويند.آنان مرد بازگشت به حق نبودند.نه شهامت دست كشيدن از خلافت را داشتند و نه بازگردانيدن فدك و نه آن جنايت هايى كه پس از آن دو گناه مرتكب شدند و نه اعلان شهامتمندانه گناه و انحراف و بازگشت خويش در برابر بازى خوردگان .
آنان در پى فريب بودند و تطهير خويش از آن فجايع و باز هم ادامه سياست هاى دجالگرانه و ظالمانه گذشته .
و درود خداى بر آن درايت و شهامت و تدبير شگرفى كه طناب فريب را به گردن خود آنان پيچيد و كمند تزوير را پاره كرد.
هرگز با شما سخن نخواهم گفت
به هر حال دخت انديشمند و آينده نگر پيامبر براى خنثى كردن آن بازى سياسى به آنان فرمود: من هرگز با شما سخن نخواهم گفت مگر اين كه به اين پرسش من پاسخ دهيد.
ميان سخن آن گرانمايه دويدند كه كدام پرسش ؟ به خدا صادقانه پاسخ خواهيم داد.
فرمود: على جان ! از آنان بپرس آيا اين سخن جاودانه پدرم پيامبر را با گوش ‍ خود شنيده اند كه فرمود:
فاطمه از من است و من از اويم ؛ هر كه او را بيازارد مرا آزرده است و هر كه مرا بيازارد خدا را، و هر كس پس از رحلت من او را بيازارد، همچون كسى است كه در زمان حياتم او را آزرده است ؟ آيا اين سخن را به ياد دارند؟
فقالت : انشدكما بالله هل سمعتما النبى يقول : فاطمة بضعة منى وانا منها، من آذاها فقد آذانى ومن آذانى فقد آذى الله ، ومن آذاها بعد موتى كان كمن آذاها فى حياتى ومن آذاها فى حياتى كان كمن آذاها بعد موتى .
آن دو بى درنگ پاسخ دادند: آرى ، به خداى سوگند اين سخن را از پدر گرانمايه ات ، پيامبر شنيده ايم ! قالا: اللهم نعم
فاطمه باز هم از على خواست همان سؤ ال را دگرباره بپرسد، و پس از پرسش ، پاسخ دادند كه آرى به خدا سوگند شنيده ايم !
بانوى بانوان روى نياز به بارگاه آن بى نياز آورد و گفت : الحمدلله
ستايش از آن خداست .و آن گاه دست ها را بيشتر به سوى آسمان برد و نيايشگرانه فرمود: پروردگارا! من تو را به گواهى مى خوانم و از حاضران در اين محفل نيز مى خواهم كه شاهد باشند كه اين دو تن مرا سخت آزردند.خدايا! سوگند به شكوه و عظمت تو باد كه من با اين دو، يك كلمه سخن نخواهم گفت تا تو را در روز رستاخيز ديدار كنم و شكايت خويش از اين دو را به تو باز گويم و بگويم كه اين دو با او و من چگونه بيدادگرانه رفتار كردند.
ثم قالت : اللهم انى اشهدك فاشهدوا يا من حضرنى : انهما قد اذيانى فى حياتى وعند موتى .والله لا اكلمهما من راءسى كلمة حتى القى ربى فاشكوكما اليه بما صنعتما به وبى وارتكبتما منى ...(685)
بدين صورت ، هم خود آن دو و هم آگاهان قرون و اعصار دريافتند كه چه كسانى او را آزردند و هم دريافتند كه آزاردهندگان او در حقيقت خدا و پيامبر را آزرده اند و روشن است كه كسانى كه خدا و پيامبر را بيازارند چه سرنوشت شومى در انتظار آنان است .
ان الذين يؤ ذون الله ورسوله لعنهم الله فى الدنيا و الاخرة واعدلهم عذابا مهينا(686)
((بى ترديد كسانى كه خدا و پيامبر او را آزار مى رسانند، خدا آنان را در اين جهان و جهان ديگر لعنت كرده و برايشان عذابى خفت آور آماده ساخته است .))
و نيز روشن است كه دوستى و مهر ورزيدن به كسانى كه خدا بر آنان خشم گرفته است ، از ديدگاه قرآن سخت محكوم است .
يا ايها الذين آمنوا لا تتولوا قوما غضب الله عليهم قد يئسوا من الاخرة كما يئس الكفار من اصحاب القبور(687)
((هان اى كسانى كه ايمان آورده ايد! مردمى را كه خدا بر آنان خشم رانده ، به دوستى مگيريد.آنها به راستى از آخرت نوميد شده اند؛ همان گونه كه كافران اهل گور نوميد شده اند.))
و آن گاه ديگر هرگز با آنان سخن نگفت و به اعتصاب روشنگرانه خويش با آنان ادامه داد.
اى كاش مرده بودم !
رهبر نظام 