 ، آزادگى ، آزادمنشى ، بشردوستى ، مردم خواهى ، همگامى ، همراهى ، شكيبايى ، بردبارى ، مسالمت ، صلح جويى ، نقدپذيرى ، تحمل ، مدارا، و پاسخ ‌گويى نظام علوى ،
و سرانجام از آينده خونبار،
استبداد و اختناق و سركوب و خشونت ديرپا و بى رحمانه ،
از پايمال شدن حقوق بشر و حرمت انسان ها،
از فقر، ذلت ، اسارت ، سانسور، حقارت ، ذليل پرورى ، و رواج تملق و چاپلوسى و بت سازى و بت تراشى از شيفتگان قدرت و تشنگان جاه و مقام به نام خدا و در ستار مذهب و مكتب ، و از آينده تيره و تارى كه در پيش بود، با فرزانگى و درايت و آينده نگرى وصف ناپذيرى سخن گفت .
1- نكوهش مردم دنباله رو و واپسگرا
آن حضرت در آغاز سخن ، در نكوهش بازيگران و مردم دنباله رو و واپسگرا و بازى خورده ، كه در برابر سياست بازى سردمداران جاه طلب و حركت ارتجاعى آنان ، برخى مرعوب و برخى مجذوب و برخى مغرور و پاره اى به آفت بى تفاوتى گرفتار شدند، چنين فرمود:
اصبحت والله عائفة لدنيا كن ، قالية لرجالكن ، لفظتهم بعد ان عجمتهم وشنئتهم بعد ان سبرتهم ، فقبحا لفلول الحد، واللعب بعد الجد، وقرع الصفاة ، وصدع القناة ، وخطل الآراء، وزلل الاهواء، وبئس ما قدمت لهم انفسهم ان سخط الله عليهم وفى العذاب هم خالدون ، لا جرم لقد قلدتهم ربقتها، وحملتهم اوقتها، وشننت عليهم غاراتها، فجدعا وعقرا و بعدا للقوم الظالمين
به خداى سوگند! در حالى كه شب را به سحر آوردم كه از دنياى استبدادزده و حقارت بار شما بيزارم و نسبت به مردان دنيادار و فرصت طلب شما سخت خشمگين .مردان شما را در فراز و نشيب روزگار و در برابر رخدادها آزمودم و آنان بيزارى و نفرت را برانگيختند.
دين باورى و دين دارى و آزادگى و حق طلبى آنان را محك زدم ، اما آنان سست عنصر و ناجوانمرد از بوته آزمايش سربرآوردند.
آنان اينك به شمشيرهاى شكسته و زرنگار گرفته و از كارافتاده مى مانند و چه زشت است اين كندى پس از آن برندگى ، و اين سستى و بى تفاوتى پس ‍ از آن همه تلاش و جهاد و پايدارى !
و چه بد منظره است اين شكاف خوردن نيزه جوانمردى و ظلم ستيزى و تسليم حقارت بار در برابر فريب و بيداد! و چه رنج آور است اين انحراف از هدفها و آرمان ها و تباهى در خرد و انديشه و لغزش در مسير زندگى و روند جامعه !
و راستى را كه براى خويشتن چه بد ذخيره و زاد و توشه اى از پيش ‍ فرستادند؛ چرا كه خشم خدا بر آنان فرود آمده و در عذاب دردناك جاودانه خواهند بود.
آرى ، با اين مسئوليت ناپذيرى و بى تفاوتى آنان در پيكار سرنوشت ، من نيز به ناگزير كار را به آنان واگذاردم و ريسمان اين مسئوليت را بر گردن آنان افكندم و با بيان حقيقت و باراندن دليل و برهان ، ننگ و عار را بر سر آنها ريختم .
پس بينى آن گروه بيدادگر بريده باد و لب و دهانشان زخم خورده ، و نابودى و هلاكت سرنوشت شان باد!
2- افشاى انگيزه هاى واقعى اقتدارگرايان سقيفه
ريحانه سرافراز پيامبر در دومين فراز از سخن جاودانه اش به انگيزه هاى كينه توزانه و جاه طلبانه سردمداران سقيفه پرداخت و از علل دشمنى آنان با اميرمؤمنان ، با درايت و هوشمندى بسيار پرده برداشت و اين گونه به روشنگرى پرداخت :
ويحهم ! انى زعزعوها عن رواسى الرسالة ، وقواعد النبوة والدلالة ، ومهبط الروح الامين ، والطبين باءمور الدنيا والدين ؟ الا ذلك هو الخسران المبين ، وما الذى نقموا من ابى الحسن ؟ نقموا منه والله نكير سيفه ، وقلة مبالاته لحتفه ، وشدة وطاءته ونكال وقعته ، وتنمره فى ذات الله .
واى بر آنان ! آنان چگونه حق را از محور و مركز و بنيان رسالت دور ساختند؟
چگونه پايگاه نظام عادلانه و بشردوست نبوى را از فرودگاه وحى و فرشته امين به نقطه ديگرى بردند؟
آنان چگونه شخصيت هاى كارآمد و آگاه به امور دين و دنياى مردم را كنار زدند و عناصر تاريك انديش و نالايق و ناآگاه را به جاى آنان گماشتند.
هان ! آگاه باشيد كه اين زيانى سخت جبران ناپذير و آشكار است !
آخر چه عاملى باعث شد كه آنان از ابوالحسن كينه به دل بگيرند و او را كه خدا و پيامبرش براى هدايت جامعه برگزيده بودند، كنار نهند؟
بگذاريد من حقيقت را به شما و براى ثبت در تاريخ بگويم .
آنان بدان دليل كينه على را به دل گرفتند كه شمشير عدالت او، به هنگامه ضرورت آشنا و بيگانه نمى شناخت ،
بدان دليل كه او در اوج شجاعت و شهامت ، از مرگ در راه حق و عدالت هراسى به دل راه نمى داد،
بدان دليل كه با يك لبه شمشير كفر و تباهى و خشونت و حق ستيزى را به دقت و شهامت از هم مى شكافت و مى بريد و با لبه ديگر آن ، تجاوزكاران را سر جاى خود مى نشاند و براى ديگران درس عبرت مى ساخت ،
بدان دليل كه تنها در راه خشنودى خدا - آن گاه مى بايست - خشم مى گرفت و از هيچ چيز و هيچ كس نمى هراسيد،
و بدان دليل كه او اهل بازى و سازش و رياكارى و مداراى با بيداد و تباهى نبود.
اين ها انگيزه هاى خشم و كينه جويى نسبت به اميرمؤمنان بود.
3- ترسيمى از ويژگى هاى دولت علوى
آن حضرت در سومين فراز سخن تاريخى و روشنگرانه اش ، به ترسيمى جالب و زيبا از حكومت عادلانه و آزادمنشانه و انسانى علوى پرداخت و برنامه هاى مترقى و آرمانى او را براى اداره و رستگارى جامعه به گونه اى فشرده در چشم انداز حق جويان قرار دارد.در اين مورد چنين فرمود:
وتالله لو مالوا عن المحجة اللائحة وتكافوا عن زمام نبذه اليه رسول الله وزالوا عن قبول الحجة الواضحة لردهم اليها و حملهم عليها ولسار بهم سيرا سجحا، لا يكلم خشاشه ، ولا يكل سائره ولا يمل راكبه ولاوردهم منهلا صافيا رويا تطفح ضفتاه ، ولا يترنق جانباه ، ولا صدرهم بطانا، ونصح لهم سرا واعلانا، ولم يكن يحلى من الغنى بطائل ، ولا يحظى من الدنيا بنائل ، غير رى الناهل وشبعة الكافل ، ولبان لهم الزاهد من الراغب ، والصادق من الكاذب ؛
ولو ان اهل القرى آمنوا واتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء والارض ولكن كذبوا فاخذناهم بما كانوا يكسبون (688)
والذين ظلموا من هؤ لاء سيصيبهم سيئات ما كسبوا وما هم بمعجزين (689)
اما به خداى سوگند! اگر شما و مردانتان در برابر قدرت طلبان خودكامه مى ايستاديد و با يارى او اجازه نمى داديد زمام هدايت و اداره جامعه و دينتان را - كه پيامبر به دست اميروالايى ها سپرده بود - بربايند، بى هيچ ترديدى ، او اداره جامعه و كارهاى آن را سامان مى بخشيد و به آسانى و توانمندى در مسير رشد و سعادت ، هدايت مى كرد؛ هم هيچ حقى از كسى پايمال نمى شد و هم حركت اين مركب و كاروان اينقدر رنج آور و غمبار نمى بود.
او با ويژگى هاى خويش ، جامعه را به سرچشمه زلال و شفاف و هماره جوشانى مى رساند كه سرزمين وسعت و بركت و فراوانى بود و كاستى و كدورت نداشت .آب حيات از هر سو سرازير مى گشت و هيچ كس و هيچ موجودى تشنه نمى ماند.
او در نهان و آشكار، نيكى و خير مردم را مى خواست و اگر در جايگاه واقعى خويش قرار مى گرفت ، نه بهره فراوانى از بيت المال براى خود برمى داشت و نه از ثروت دنيا جز به اندازه رفع نياز برمى گرفت .
او معيار و ميزانى بود كه اگر زمام هدايت جامعه در كف باكف