رای یاری

میشه که روز فرجش، مارم بیاری

تکیه می ده به کعبه و ،با صوت اعلا

می گه انابن و حیدرو، انابن و زهرا

غصه نخور مهدی می‌آد، با شور و احساس

منتقمت با اون می‌شه، حضرت عباس

حسینی ها به عشق اون، می آن به یاری

دشمنای علی می شن، همه فراری

آخر یه روز گل می کنه، تو آسمونها

نغمه یا علی و با، ذکر یا زهرا

نشون می ده به شیعه ها، یه قبر خاکی

میگه که قبر مادره، اسوه پاکی

از توی قبر اون دوتا رو، بیرون میآره

توی آتیش هردوشونو، باهم می‌زاره

میگه چرا یه خونه رو شما سوزوندین

حرمت صاحب خونشو ، شما شکوندین

میگه گناه مادرم مگر چه بوده

که مزد یاری علی ، رخ کبوده

خدا می دونه مادرم ،خیلی جوون بود

چرا روزای آخرش، قدش کمون بود

کمال مؤمنیعارفه

 عَرَفَ، عِرْفَة عِرْفاناً و عِرفَّاناً و معرفة الشى‏ء: علمه، بذنبه: أقرّ،

العارف: إسم فاعل، يقال «هذا أمر عارف»، أي، معروف،

العُرْف: ضد النكر، 
المَعْرِفة: إدراك الشى‏ء على ما هو عليه. 
زنى را كه داراى شناختى نيكو از معارف حقه باشد، عارفه گويند. و در اينجا زهراء عليهاالسلام زنى آگاه به حق پيامبر صلى اللَّه عليه و آله معرفى شده است، يعنى فاطمه‏ى زهراء عليهاالسلام شناختى كامل از پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله دارند. 
فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام آگاه به حق پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله. 
«... السلام عليك و على ولدك و رحمةاللَّه و بركاته أشهد أنّك أحسنت الكفالة و أديت الأمانة و إجتهدت في مرضات اللَّه و بالغت في حفظ رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و آله، «عارفة» بحقه، مومنة بصدقه، معترفة بنبوته، مستبصرة بنعمته،... 
درود بر تو (اى فاطمه‏ى زهرا!) و درود بر فرزندان تو، رحمت و بركات خداوند بر شما باد. گواهى مى‏دهم كه سرپرستى از رسول‏اللَّه را نيكو به جاى آوردى، حق امانت را، ادا نمودى در حالى كه حق او را به خوبى شناختى و به راستگويى ايشان ايمان دارى و به نبوتش اعتراف دارى.» (1)

  1- بحارالانوار، ج 100، ص 218، ر 17 از مصباح‏الزائر، ص 28 والمزار الكبير ص 23دل سوخته

گفته‏اند اين خبر ارباب عقول
كه چنين آمده در حال رسول(ص)

چون كه شمع دل از اين خانه برفت
بر هوا دود ز پروانه برفت

عالمى از غم او محزون شد
حضرت فاطمه بس دل خون شد

بس كه از فاطمه دل سوخته بود
يثرب از ناله‏اش افروخته بود

ناله فاطمه بگداخت بسى
كارها را به هم انداخت بسى

زين مصيبت همه اشباه رجال
به على شكوه كنان پر ز ملال

همه گفتند كه گشتيم ملول
بس كه ناليده در اين شهر بتول

نيست گر پيرو قانون زهرا
مردم آزارى اين شهر چرا؟

همه گفتند بگو با زهرا
روزها گريه كند يا شبها

تا دل فاطمه آشفته شده
خانه‏هامان همه آشفته شده

حرف بر حضرت صديقه رسيد
پاى از دامن آن شهر كشيد 

گفت گر اشك نريزم چه كنم؟
با عدو گر نستيزم چه كنم؟

كوهها يار سزاوار منند
شهدا محرم اسرار منند

چون سخن از شرر آهم رفت
به سر قبر عمو خواهم رفت

تا بگويم ستم ظالم را
مى‏زنم ناله بنى هاشم را

صبح زهرا چو ز يثرب مى‏رفت
رجعتش تا دم مغرب مى‏رفت

ساكن كلبه احزان شده بود
همدم كوه و بيابان شده بود

آب شد در ره آن خاك، تنش
سوخت رخسار حسين و حسنش

سايبانى كه على ساخته بود
دشمن از كينه‏اش انداخته بود

گريه بانگى است كه عالم‏گير است
گريه گر گريه بود شمشير است

محمد سهرابىگوهر عصمت

شهنشاه عدالت پرورى بود
كه او را در خزانه گوهرى بود

چنان در گيتى آن گوهر بها داشت
كه آن شه از بهايش فخرها داشت

به صبح و شام زيب محفلش بود
كه روشن زان گهر چشم دلش بود

زفر آن گهر جان شاد بودش
دل از قيد الم آزاد بودش

اگرچه سروران را سرور آمد
ز شاهان دو عالم برتر آمد

وز آن گهر كه بودش در خزانه
معزر بود آن شاه زمانه

فزون از آن گهر شد اعتبارش
كه شد چون روز روشن شام‏تارش

چو آن شه از بهايش با خبر بود
دلش روشن به مهر آن گهر بود

دل و جان شاد از آن در ثمين داشت
زبان در حمد گوهر آفرين داشت

بهاى زر بلى زرگر شناسد
گدا چون شاه، كى گوهر شناسد

ولى از كينه گوهر ناشناسان
همه گمراه و رهبر ناشناسان

در شادى بر آن رهبر ببستند
بر غم آن شه آن گوهر شكستند

مرا مقصود از آن شاه و گوهر
على مى‏باشد و زهراى اطهر

كه از بيداد گمراهان امت
ز بى شرمى به جاى پاس حرمت

نبى را جان، على را دل بخستند
چو با در پهلوى زهرا شكستند

كسى كه چون بنفشه كرد نيلى
رخ گلنارى زهرا به سيلى

در آن دم كاين خطا ز آن شوم سرزد
طپانچه بر رخ خيرالبشر زد

چو زهرا رفت از اين دار فانى
ز جور كين در ايام جوانى

على در دفن زهرا با دل زار
به قبرستان روان گرديد ناچار

نكرده هيچ كس در زير افلاك
به دست خود عزيز خويش در خاك

دچار اين گرفتارى على شد
گرفتار چنين كارى على شد

به دست خويشتن در خاك جان كرد
درون خاك آن گوهر نهان كرد

خداوندا به زهرا و به حيدر
ز جرم رنجى شرمنده بگذر
مرحوم رنجیعصاره حق

شنيدم من حديثى آسمانى
ز ابن فهد حلى پر معانى

كه زهرا در دم راز و نيازش
برفتى چون به معراج نمازش

جهان بر روح او حقا قفس بود
تجلى خدا در هر نفس بود

ز بصرى جاى ديگر اين شنيدم
كه من عابدتر از زهرا نديم

زبس در طاعت آن ام الكرم بود
دو پاى نازينش پر ورم بود

گرفتم يك نتيجه زين دو مطلب
كه در اوج بلايا ام زينب

همان روزى كه آتش شعله افروخت
همان روزى كه باب اللَّه مى‏سوخت

ادا مى‏كرد در دهليز آن در
نماز عشق، آن هم عشق حيدر

نفس‏هايش شمار افتاده بود او
چوگل در رهگذار افتاده بود او

نماز عشق زهرا ديدنى بود
مصلّى و مصلّى ديدنى بود

على محو نماز ساده او
نمى‏از خون دل سجاده او

نماز عشق را نورى جلى بود
تمام نيت او يا على بود

چو او در پشت در تكبير مى‏زد
عدو با قبضه شمشير مى‏زد

عجب ذكرى عجب خونين سجودى
شرار و بوستان، ياس و كبودى

قنوتى بر ولايت متهم داشت
سبب اين بود بازويش ورم داشت

شنو از خون و دود و شعله تسبيح
كند دشمن خودش اين گونه تصريح:
به بيت فاطميان چون رسيدم
به جز بغض على ديگر نديدم

دلم لبريز از ناحق خود بود
درون من به‏پا بدر و اُحد بود

شنيدم تا زدم بر درب بسته
صداى استخوانهاى شكسته

حاج سید محمد میر هاشمی زیارتگاه بقیع

 غُربت آبادِ ديار آشناييها، بقيع!

همدم ديرينه غم هاى ناپيدا بقيع!

در تو حتّى لحظه ها هم بى قرارى مى كنند

اى تمام واژه هاى درد را معنى، بقيع!

سنگ فرش كوچه هايت، داغ هاى سينه سوز

شمع فانوس نگاهت چشم خون پالا بقيع!

تو بلور روشنايى هاى شهر يثربى

چون نگينى مانده در انگشتر بطحا بقيع!

هم صدا با قرن ها مظلومى آل رسول

حنجرى كو تا در اين غربت كند آوا بقيع!

وسعت غم هاى تو، دل هاى ما را مى برد

تا خدا، تا عشق، تا تنهايى مولا بقيع!

قصّه مظلومى اش را با تو گفت آن شب كه داشت

در گلو بغض غريب ماتم زهرا بقيع!

در هجوم تيرگى ها در شب سردِ سكوت

حسرتى مى بُرد خورشيد جهان آرا بقيع!

اى بهشت آرزو; گم كرده جان هاى پاك

اى زيارتگاه يك عالم دل شيدا بقيع!

آنچه از ايل شقاوت رفت بر آل على

شرح غم هاشان گذشت از خاطرت آيا بقيع؟

اى مزار پنج خورشيد از سپهر روشن