ارگيرى سياست فريب و خدعه از سوى سردمداران وقت ، گويى هم خرد و انديشه آنان ربوده شده بود و هم غيرت دينى و شرافت و مردانگى شان ، و باران جان بخش سخنان او بسان باران در شوره زار بود و يا درخشش خورشيد در شهر خفاشان .
اما هر چه بود، او به رسالت خويش عمل كرد و مشعل پيكار را فروزان تر ساخت و پرچم آزادى و آزادى خواهى و حق طلبى را برافراشته داشت .
درخشش خورشيد در شهر خفاشان
او با تن خسته و قلب آكنده از غم و اندوه كه توان راه رفتن نداشت ، سوار بر مركب شد و به همراه همراز و همسنگر مظلوم و تنها و دو فرزند ارجمندش ‍ به خانه ها و محله انصار و مهاجر رفت .دو كودك گرانمايه اش كه پس از رحلت نياى گرانقدر خويش به ناگاه در مسير گردباد حوادث گرفتار آمده و ناباورانه يورش جلادان نظام سقيفه به خانه پدر و شعله هاى آتش را بر در خانه خويش ديده بودند و با آن سن و سال كم ، هم شاهد فرود آمدن تازيانه هاى ظلم بر پيكر مادر بودند و هم مى ديدند كه با نهايت ستم و ناجوانمردى ريسمان بر گردن خورشيد افكنده و از او براى شب سياه اختناق و استبداد بيعت مى خواهند، در اين مرحله نيز شاهد مبارزه و روشنگرى مادر بودند و همسنگر و همراه و همپاى او در اين جهان سترگ و پيام رسانى اش به عصرها و نسل ها.
ريحانه پيامبر شبانه به خانه هركدام از مدعيان ايمان و جهاد و هجرت مى رفت و بر در خانه هاى آنان مى ايستاد و گاه بر محفل آنان وارد مى گشت و شجاعانه و درايتمندانه نور مى پاشيد و از سر خيرخواهى و دلسوزى مى فرمود:
يا معشر المهاجرين و الانصار! انصروا الله وابنة نبيكم ، وقد بايعتم رسول الله يوم بايعتموه ان تمنعوه وذريته مما تمنعون منه انفسكم وذراريكم .ففوا لرسول الله ببيعتكم !(701)
((هان اى گروه مهاجر و انصار! خدا را از يارى رساندن به دختر پيامبرتان يارى كنيد.شما بوديد كه هنگام بيعت با پيامبر گرامى ، پيمان بستيد كه همانگونه كه از فرزندان و خاندان و حقوق خويش در برابر هر گزند و زيان و تجاوزى دفاع مى كنيد و خطرات را از آنها دفع مى نماييد، فرزندان پيامبر و آيين و آرمان او را نيز بسان فرزندان خود به حساب آوريد و از حقوق آنان دفاع كنيد.اينك اگر مرديد، بدان پيمان و بيعتى كه با پيامبر بستيد وفا كنيد!))
اما دريغ و درد كه زر و زور و تزوير، ديگر نه گوش شنواى حق نهاده بود و نه قلب حق پذير؛ و دم مسيحايى فاطمه كه مى توانست مردگان را زنده كند و كوران را بينا سازد و گنگ ها را گويا و برص و وبا گرفته ها را شفا بخشد، در آن دل مردگان و مسخ ‌شدگان و غيرت و شرافت و جسارت باختگان و گرفتاران در چنگال استبداد، آن گونه كه بايد، اثر ننهاد.
آنان از كرده هاى خويش اظهار ندامت مى كردند، اين پا و آن پا مى شدند، دست تاءسف بر روى دست مى زدند، اما جراءت اعتراض ، چون و چرا، پرسش و چالش ، قيام و خروش ، حركت و جارى شدن و به زباله دان تاريخ ريختن برج و باورى ستم و انحصار و تاريك انديشى را در خود نمى ديدند و هر كدام توجيه و بهانه اى مى آوردند.
نه كسى به آن آزاده زن آفرينش پاسخ مساعد و مثبت مى داد و نه كسى وعده حمايت از حق و عدالت براى اصلاح امور.چنان كه گويى آن سخنان موج انگيز و شعورآفرين باران زندگى ساز بود بر كويرى شوره زار و يا خورشيدى كه بر شهر خفاشان نورافشانى مى كرد.
فاجعه بزرگ
بانوى بانوان گيتى ، سرانجام با اميرمؤمنان و دو فرزندش به در خانه ((معاذ بن جبل )) رسيد و به دعوت آنان وارد خانه شد.
اسناد تاريخى و روايى نشانگر فاجعه بزرگى است ؛(702) بنگريد:
فاطمه (عليها السلام ) فرمود:
يا معاذ! انى قد جئتك مستنصره ، وقد بايعت رسول الله على ان تنصره ذريته ...وان ابابكر قد عصبنى على فدك واخرج وكيلى منها.
((هان اى معاذ! من براى دادخواهى و طلب يارى از شما در برابر قانون شكنى و قانون ستيزى و بيداد بدين جا آمده ام .
شما با پيامبرتان بيعت نموديد كه او و فرزندان او را يارى كنيد و درست بسان حمايت از حقوق و آزادى خاندان و فرزندان خود از آنان حمايت نماييد.
مى دانى كه خلافت آسمانى برادر و جانشين او را غصب كردند و فرمان خدا و پيامبر را در مورد امامت او زير پا نهادند.
مى دانى كه خانه ما را - كه فرودگاه وحى و فرشتگان بود - مورد يورش قرار دادند و در خانه را به آتش كشيدند.
مى دانى كه به جرم حق گويى و دفاع از حق ، مرا ميان در و ديوار كتك زدند و در كوچه زير تازيانه گرفتند.
مى دانى كه فدك ، بخشش پيامبر خدا به امر، مصادره كرده و وكيل مرا از آنجا راندند.
خود شاهد بودى كه باران استدلال را بر آنان باراندم و به گونه اى موضوع را روشن و آشكار ساختم كه سركردگان رژيم نيز حقانيت مواضع و سخنانم را تصديق كردند، اما با جعل روايت حقوق مرا ندادند.
اينك آمده ام از تو يارى بخواهم .اينك بيا و به پيمان خويش وفا كن و براى دفاع از حقوق و آزادى و روح دين و آيين كه پايمال مى گردد، سخنى بگو و ما را يارى نما!))
معاذ پاسخ داد: دخت سرفراز پيامبر! حيف شد، شما دير آمديد و ما بيعت كرديم !
شگفتا! مگر خريد و فروش كالاست ! پس آن همه آيات و روايات و نص بر امامت ((امير والايى ها)) و ديگر امامان نور كجا رفت ؟
بارى ، معاذ گفت : دخت فرزانه پيامبر! مواضع شما بر حق و سخنان شما درست است اما آيا جز من ، ديگرى هم از شما حمايت خواهد كرد؟ و آيا كسى از فشار خشونت و اختناق جسارت بيان حقيقت را خواهد داشت ؟
فاطمه فرمود: پاسخ مثبت نيافتم .
معاذ گفت : پس از من و يارى من به تنهايى چه كارى ساخته است ؟
و بدين سان او نيز پاسخ منفى داد.
دخت پيامبر برخاست و فرمود: معاذ! ديگر تا حضور پيامبر و وارد شدن بر او با تو سخن نخواهم گفت ؛ چرا كه من با جسم خسته و رنجور و با قلب شكسته و اندوه زده براى دفاع از حق و عدالت بپا خاستم و از شما خواستم تا در برابر بدعت و انحراف مرا يارى كنيد و به عهد و پيمانتان مردانه قيام نماييد، اما شما راه خيانت و سستى را در پيش گرفتيد و حق را تنها و مظلوم ، زير ضربات نظام سقيفه رها كرديد.
پدر! من نيز با تو سخن نخواهم گفت
آن حضرت از خانه معاذ خارج شد و درست در همان لحظه پسرش را ديد و گفت : پدر! دخت فرزانه پيامبر خانه ما را نورباران ساخته بود؟
معاذ گفت : آرى پسرم .
- چه مى فرمود؟
پاسخ داد: او آمده بود تا ما براى دفاع از حق و عدالت از او حمايت كنيم .
- شما چه پاسخى به او داديد؟
گفتم : از ما كارى ساخته نيست ؛ چرا كه ديگران به او پاسخ مساعد نداده اند.
- خوب او چه فرمود؟
معاذ گفت : او سخت آزرده خاطر شد و فرمود كه ديگر تا روز رستاخيز و رسيدن به حضور پيامبر، با من سخن نخواهد گفت .
پسرش گفت : واى بر تو! من نيز با تو سخن نخواهم گفت تا بر پيامبر وارد شوم .
و بدين سان ، فاطمه (عليها السلام ) اين مرحله از روشنگرى و مبارزه با باطل را نيز براى اتمام حجت و ثبت در تاريخ پشت سر نهاد؛ چرا كه هدفش عمل به وظيفه و ابلاغ پيام و روشنگرى بود؛ خواه مواضع بر حق او و امامت راستين شوى گرانقدرش على را بپذيرند و از پى آنان در برابر خشونت و تباهى و دجالگرى و استبداد، با منطق و مسالمت و حق جويى و حق طلبى بايست