ادزن بزرگ تاريخ در اين انديشه بود كه اين باندبازى و جاه طلبى و خودكامگى و پايمال ساختن حقوق و امنيت مردم و نفى حق حاكميت انسانها بر سرنوشت خويش سرانجام به كجا خواهد كشيد و چه فاجعه هاى سهمگين و دردناكى را به بار خواهد آورد؟
او در اين مورد بود كه فرمود:
ويحهم ! انى زعزعوها عن رواسى الرسالة ، وقواعد النبوة والدلالة ، ومهبط الروح الامين ، والطبين باءمور الدنيا و الدين ؟
الا ذلك هو الخسران المبين ...
((هان ! واى بر آنان ! آخر چگونه سيستم مترقى و عادلانه پيامبر را از پايه هاى رسالت و بنيان هاى اساسى وحى و نبوت دور ساختند و از فرودگاهى كه فرشته وحى در آنجا فرود مى آمد به جاى ديگرى سوق دادند؟
چگونه اداره امور و هدايت شئون و دين و دنياى مردم را از دست با كفايت چهره هاى شايسته و كاردان و لايقى كه در آن كار آموزگار همه بودند، گرفتند؟))
و هشدار مى داد كه :
وابشروا بسيف صارم ، وسطوة معتد غاشم ، وهرج شامل ، واستبداد من الظالمين ، يدع فيئكم زهيدا، وجمعكم حصيدا، فيا حسرة لكم ، وانى بكم ؟ وقد عميت عليكم ؟ انلزمكموها وانتم لها كارهون .(721)
((و اينك پس از اين گام هاى ارتجاعى از سيستم امانتدارى و شايسته سالارى و عدالت و آزادى به سوى خشونت و تاريك انديشى و زورمدارى ، ديگر بشارتتان باد به شمشيرهاى آخته و برنده ، به استبدادى ظالمانه و خشونت بار و به خودكامگى و ديكتاتورى از سوى بيدادگران ...))
12- بر مظلوميت جان سوز اميرمؤمنان
او كه سمبل آزادگى و انسان دوستى بود، بر مظلوميت جان سوز و قهرمانانه برادر و جانشين راستين پيامبر، مرد مردان و اميرمؤمنان ، مى سوخت و از او كه تبلور حق و عدالت و تجسم دين و دفتر بود، شجاعانه و تا پاى جان دفاع مى كرد؛ چرا كه مى ديد تنها جرم او شكوه و عظمت و ايمان و اخلاص و شايستگى ها و ويژگى هاى وصف ناپذير و موقعيت ممتاز او در آيينه وحى و رسالت است و آتش كينه و حسادت و حقارت كينه توزان و حسودان ، تنها بدان جهت بر ضد او شعله ور شده است كه خود را در برابر او حقير مى ديدند و او را در همه ميدانهاى زندگى ، پيشتاز و پيشگام و تك ؛ و اينها كافى بود كه دل هاى فاقد ايمان را آكنده از كينه او سازد و شعله هاى هستى سوز حسادت زبانه كشد و خفاش گونه چشم از نور و روشنايى بپوشند و با بدترين شيوه ها در خاموش ساختن انوار هدايت او و محروم ساختن كشتى طوفان زده جامعه از چنين ناخداى نجات بخش بكوشند.
در اين مورد از جمله مى فرمود:
وما الذى نقموا من ابى الحسن ؟ نقموا منه والله نكير سيفه ، وقلة مبالاته لحتفه ، وشدة وطاءته ونكال وقعته ، و تنمره فى ذات الله ، وتالله لو مالوا عن المحجة اللائحة وتكافوا عن زمام نبذه اليه رسول الله وزالوا عن قبول الحجة الواضحة لردهم اليها وحملها عليها ولسار بهم سيرا سجحا، لا يكلم خشاشه ، ولا يكل سائره و لا يمل راكبه ولاءوردهم منهلا صافيا رويا تطفح ضفتاه ، ولا يترنق جانباه ، ولاءصدرهم بطانا، ونصح لهم سرا و اعلانا.
((هان ! شمايان بگوييد كه چه باعث شد كه اينان از ((اباالحسن ))، اين پدر شايستگى ها و خداوندگار نيكى ها و رادى ها، كينه به دل گيرند و با اين شرارت و شقاوت او را از حق خويش محروم سازند؟
بگذاريد من پاسخ بدهم كه چرا؟
بدان جهت كه زبان حق گو و شمشير عدالت ((على )) آشنا و ناآشنا نمى شناخت و تنها بر اساس حق و قانون به حركت مى آمد!
بدان جهت كه ((على )) در راه خدا از مرگ و شهادت نمى هراسيد.
بدان جهت كه با يك لبه شمشير به دقت و مهارت ، قامت شرك و كفر و فساد و تباهى و تاريك انديشى و قانون ستيزى را به خاك مى افكند و ريشه آنها را مى بريد و با لبه ديگرش بقيه برترى طلبان و تجاوزكاران و پايمال كنندگان حقوق و كرامت بندگان خدا را سر جاى خود مى نشاند.
بدان جهت كه ((على )) در اره خشنودى خدا از هيچ نيرويى باك به دل راه نمى داد.
و بدان جهت كه در كار خدا و راه حق ، مرد سازش و معامله و رشوه و بده و بستان نبود و حقيقت را فداى مصلحت شخصى و گروهى نمى كرد.
اما به شما بگويم ؛ به خداى سوگند كه اگر مردان شما به يارى او مى ايستادند و زمام امور، همان گونه كه به دست او سپرده شده بود، غصب نمى شد، او كارها را سامان مى بخشيد و جامعه را به شايستگى و آسانى در شاهراه هدايت و نيكبختى تا سر منزل مقصود رهبرى مى كرد و كمترين حقى از كسى ضايع نمى شد.))
او به يكى از زنان فداكار و انديشمندى كه حال بانوى بانوان را پرسيد، فرمود:
اصبحت بين كمد وكرب فقد النبى و ظلم الوصى هتك والله حجابه ، من اصبحت امامته مقبضة على غير ما شرع الله فى التنزيل و سنها النبى (صلى الله عليه و آله ) فى التاءويل ولكنها احقاد بدريه ...(722)
((غم و اندوه ، گستره دل و شب و روزم را پوشانده است ؛ غم از دست دادن پدرى چون خورشيد جهان افروز سالت ، غم و اندوه مظلوميت جان سوز شوهر و غصب حق انكارناپذير او و پايمال شدن حقوق و آزادى و امنيت جامعه .
ام سلمه ! ديدى كه به فرمان خدا پشت كردند و سخنان پيامبرش را زير پا نهادند و حرمت او را شكستند و پيشوايى او را انكار كردند و خلافت و امانتدارى از خدا و پيامبر در اداره امور و شئون دين و دنياى مردم را كه در قرآن و سنت به او سپرده شده بود غصب كردند؟ آخر چرا؟
آخر چرا؟ خودم بگويم چرا؟
چون از على به خاطر آن حركت خدايى و ايمان و جهاد خالصانه اش كينه بر دل گرفته بودند؛ كينه هايى از جنگ ((بدر)) و ((احد)) و ((خندق )) كه او در راه حق و به فرماندهى پيامبرش ، مشركان و ملحدان سركرده و نياكان آنان را در هم شكست و كاخ آرزوهاى پوشالى شان را بر سرشان ويران ساخت .))
ششمين امام نور در اين مورد آورده است كه :
لما حضرت فاطمة الوفاة بكت ، فقال لها اميرالمؤمنين : يا سيدتى ! ما يبكيك ؟
قالت : ابكى لما تلقى بعدى !
فقال لها: لا تبكى فوالله ان ذلك لصغير عندى فى ذات الله .(723)
ريحانه پيامبر در آستانه شهادت و واپسين لحظات عمر خويش در حالى كه دست در دست همتاى گرانقدرش داشت ، گريه سرداد و سخت باران اشك باريد.
اميرمؤمنان پرسيد: سالار من ! فاطمه جان ! چرا گريه و بى قرارى ؟
چرا باران اشك و شراره دل ؟
چرا سوز و گداز و آه جان سوز؟
پاسخ داد: على جان ! بر مظلوميت و تنهايى تو مى گريم .
امير والايى ها پاسخ داد: فاطمه جان ! گريه نكن ! اينها در راه خدا براى من آسان است .
13- بر آينده بشريت
او در پرتو درايت عميق و آينده نگرى ژرف خويش ماوراى افق ها را مى نگريست ، فرجام كارها را نظاره مى كرد، ميوه تلخ و زهرآگين اين بذر شوم را مى چشيد و به قرون و اعصار و آينده بسيار دور و به سرنوشت عصرها و نسل ها چشم داشت .
آينده اسلام و امت محمد (صلى الله عليه و آله ) قرار و آرام را از او گرفته بود.
فاطمه (عليها السلام ) آن روز در وراى بند و بست ظالمانه و دجالگرانه سقيفه ، جان گرفتن شيوه هاى ظالمانه و استبدادى و ضد ارزش ها را مى نگريست ، نواخته شدن مارك ارتداد بر چهره حق طلبان و قتل عام هاى ددمنشانه و شرف كشى ها و عربده كشى هاى مستانه و مغرورانه سرداران بى محتوا و ساخته و پرداخته اى چون ((خالد))ها را مى ديد و جنبش ها و شو