و با ستايش خدا در وصف على فرمود:
الحمد لله الذى جعل من اهل بيتى من يحكم بحكم الانبياء.(731)
((ستايش از آن خدايى است كه كسى را در خاندانم قرار داد كه فرمانروايى و داورى اش بسان داورى عادلانه و انسان دوستانه پيامبران خداست .))
اما بازيگران سقيفه و سياست هستى سوز آنان ، مردم را از ادامه راه نيكبختى و رشد باز مى داشت .
دگرباره مردم را در مسير خمودى و ركود، به كام اوهام و خرافات ،
در اسارت بافته ها و يافته هاى قدرت پرستان ،
در كمند تراوشات ذهنى گروهى چاپلوس و بت تراش ،
در چنگال تفسير و توجيه مشتى بى مايه و بى هويت و بى درد و بسته و تاريك انديش و فاقد بينش و توسعه شخصيت و شعور سياسى اجتماعى اسير مى ساخت و در بيراهه هاى اشتباهات هولناك آن سوق مى داد.
چرا كه رهبران برخاسته از سقيفه ، خود، مايه و دانشى نداشتند تا به مردم بدهند، علمى نداشتند تا مردم را بر اساس مفاهيم و معارف بلند قرآن و سنت راه نمايند، عمق و شناختى نداشتند تا ژرفاى دين را بشناسند و بازشناسانند،
انديشورى نبودند تا بينديشند و جامعه را بينديشانند،
درك و دريافت ژرفى نداشتند تا پاسخ پرسش هاى درون مرزها و برون مرزهاى عقيدتى و جغرافيايى را كه رو به اسلام آورده بود بدهند.
عملكرد درخشان و پرجاذبه اى نداشتند تا شيفتگان حق و عدالت و دلباختگان آزادگى و كرامت اسلامى و انسانى را جذب كنند،
و محتوايى نداشتند تا نسل جوان و دانشمندان عقايد و مذاهب را اقناع نمايند.(732)
به همين جهت هم بسان همه خودكامگان و تشنگان قدرت راهى جز سركوب انديشه ها، نگاه داشتن مردم در حصار اختناق و سانسور و تحريم نقل روايات و واپسگرايى و تحميل بافته هاى خود نداشتند.
و ريحانه انديشمند و متفكر و حق مدار و آزاده پيامبر از اين فقر و محروميت مادى و فكرى و دينى مردم رنج مى برد؛
بر اين ستمى كه به دين و دفتر مى رفت ،
بر اين بيدادى كه به امت و جامعه تحميل مى شد،
و بر اين خيانتى كه در حال انجام بود؛ چرا كه پيامبر فرمود:
من تقدم على قوم من المسلمين وهو يرى ان فيهم من هو افضل منه فقد خان الله ورسوله والمسلمين .
((هر كس بر گروهى از مردم توحيدگرا پيشى گيرد در حالى كه مى بيند و مى داند كه ميان آن جامعه ، برتر از او هست ، در آن صورت به خدا و پيامبر و مردم و نسل ها خيانت ورزيده است .))
15- بر فرزندان عدالت خواه و ستم ستيزش
بانوى بانوان ، مام مهر و فضيلت بود و نسبت به فرزندان ارجمندش از همه مادران آگاه و درست انديش ، حساس تر و پرمهرتر.
او نگران فرزندان عدالت خواه و گرانمايه اش در فرداى جامعه اى بحران زده بود كه تيره و تار به نظر مى رسيد؛ چرا كه او فرزندانش را خوب مى شناخت و مى دانست كه آنان نيز بسان نياى گرانقدر و پدر والا و مام پرفضيلت شان ، كسانى نيستند كه شاهد رنج و فشار و درد و اسارت توده باشند و حقوق و امنيت آنان را پايمال سم ستوران بنگرند و آن گاه بى تفاوت از كنار فجايع بگذرند.
كسانى نخواهند بود كه ارزش هاى انسانى را مورد تعرض نظاره كنند و كارى نكنند.
كسانى نخواهند بود كه حقوق و اخلاق و مقررات زندگى ساز قرآن و سنت را هتك شده بنگرند و از مرزهاى آن دفاع ننمايند.
و آنان را با شرايط غمبارى كه پيش آمده بود، همواره در جهادى گسترده و دامنه دار و پايان ناپذير در سنگرهاى گوناگون و چهره هاى متنوع نظاره مى كرد.
فاطمه (عليها السلام ) نگران اين مسائل بود؛ نگران فرزند گرانمايه اش حسن و شهادت جان سوز او، نگران حسين و شهادت قهرمانانه او و يارانش ، نگران اسارت اسيران آزادى بخش بود كه كاروانسالار دخت فرزانه او خواهد بود.
فاطمه (عليها السلام ) نگران همان رخدادهاى غمبارى بود كه خود پيامبر را نگران و ناراحت ساخته بود؛ به گونه اى كه باران اشك از جام ديدگان فرو باريد و هنگامى كه از او پرسيدند، چرا؟ فرمود:
ابكى لذريتى وما تصنع بهم شرار امتى من بعدى ، كاءنى بفاطمة بنتى وقد ظلمت بعدى وهى تنادى يا ابتاه فلا يعينها احد من امتى
((براى فرزندان خويش و بر آنچه از بدكاران امت بر آنان پيش خواهد آمد، گريه مى كنم .گويى دخت گرانمايه ام ، فاطمه ، را مى نگرم كه پس از من آماج ظلم و بيداد قرار مى گيرد و هر چه فرياد دادخواهى سر مى دهد و پدر پدر مى گويد، كسى به يارى او بر نمى خيزد.))
و نيز فرمود:
وانى لما راءيتها ذكرت ما يصنع بها بعدى كاءنى وقد دخل الذل بيتها وانتهكت حرمتها، وغصبت حقها، ومنعت ارثها، واسقطت جنينها وهى تنادى : يا محمداه ! فلا تجاب ، وتستغيث فلا تغاث ...(733)
((زمانى كه دخت گرانمايه ام را ديدم ، رفتار بيدادگرانه اى را كه پس از من با او مى شود به ياد مى آورم ؛ گويى مى نگرم كه خشونت و خودكامگى به منظور به ذلت كشيدن او، تا در خانه اش پيش مى رود و حريم او شكسته مى شود و ابتدايى ترين حقوقش پايمال مى گردد و از ارث خويش كه روشن ترين حق اوست ، بازداشته مى شود.پهلوى او را مى شكنند و فرزندش ‍ را به شهادت مى رسانند.
صداى او را مى شنوم كه فرياد دادخواهى به نام من سر مى دهد، اما به وى پاسخ مثبت نمى دهند و به يارى او و دفع شرارت ظالمان از او و خاندانش ‍ به سوى وى نمى شتابند.))(734)
و نيز دخت سرفراز خويش را به سينه چسبانيد و گريست و فرمود:
يا فاطمة لا تبكين فداك ابوك ، فانت اول من تلحقين بى مظلومة مغصوبة ، وسوف تظهر بعدى حسيكة النفاق و يسمل جلباب الدين وانت اول من يرد على الحوض .(735)
((فاطمه جان ! آرام باش ! پدرت به قربانت ! تو نخستين فرد از خاندان وحى و رسالت خواهى بود كه مظلومانه و با حقوق پايمال شده به دست اشرار امت ، به من خواهى پيوست و به زودى خار و خس نفاق و كينه و دشمنى آشكار مى گردد و جامه دين فرسوده و كهنه مى شود و تو نخستين كسى هستى كه در كنار حوض كوثر بر من وارد خواهى گشت .))
و افزود:
يا اباذر انها بضعة منى فمن آذاها فقد آذانى ، الا انها سيدة نساء العالمين (736)
((هان اى اباذر! فاطمه پاره وجود من است ؛ از اين رو هر كس او را بيازارد، مرا آزرده است .به هوش باشيد كه او سالار بانوان گيتى است .فرزندم حسين از اوست و مهدى آل محمد از حسين ، فرزند او.))
و ديگر فاطمه نگران همان چيزهايى بود كه اميرمؤمنان نگران بود و چاره اى جز صبر و شكيبايى قهرمانانه نداشت و در برابر خشونت و ميداندارى ((عمر)) مى فرمود:
لولا كتاب من الله سبق لعلمت انك لا تدخل بيتى .
((اگر فرمان شكيبايى نداشتم ، مى دانستى كه جراءت ورود به خانه مرا نداشتى .))
و مى سوخت و مى گداخت كه :
يابن السوداء، اما حقى فقد تركته مخافة ان يرتد الناس عن دينهم ، واما قبر فاطمة فو الذى نفس على بيده لئن رمت واصحابك شيئا من ذلك لاءسقين الارض من دمائكم .(737)
اى عنصر سياهكار! تو مى پندارى كه من از ترس شمايان شكيبايى پيشه ساخته ام و از حقوق خويش چشم پوشيده ام ؟
آرى ، من از حق خويش صرف نظر كردم اما به خداى سوگند اگر خيره سرى كنيد و بخواهيد وصيت هاى دخت گرانمايه پيامبر را پايمال سازيد، زمين را از خونتان رنگين خواهم ساخت .بخش 21: آخرين وضو يا وضوى پرواز
آخرين وضو
رنج و اندوه عميقى كه شهادت جان سوز دخت 