رزانه پيامبر را در پى داشت ، از ساعتى پيش از غروب خورشيد جهان افروز رسالت ، آغاز گشت و از همان جا علايم ناراحت كننده آن ، يكى پس از ديگرى پديدار شد و هر لحظه فشار بيشترى بر گستره قلب و روح ظريف و لطيف و تابناك او وارد آورد.
نخست خبر ناراحت كننده تخلف سران قوم از ((سپاه اسامه )) رسيد، با اين كه پيامبر بارها فرمان حركت آن را داده و تخلف كنندگان و كارشكنان و سرپيچندگان را لعن و نفرين كرده بود.
پس از آن ، اين نشانه انحراف و انحطاط خود را نشان داد كه برخى در لباس ‍ دوستى و ارادت در كنار بستر پيامبر به او جسارت كردند و با سردادن شعار بى ادبانه و كفرآميز حسبنا كتاب الله ، مانع نوشته شدن آخرين سخنان سرنوشت ساز و راه گشاى پيامبر شدند و گفتند: ان الرجل ليهجر
به دنبال آن ، خبر گردن آمدن شمارى از شيفتگان قدرت و تشنگان جاه و مقام در سقيفه به منظور به انحراف كشاندن جامعه و تاريخ پخش شد، با اين كه جامعه جوان در مسير رشد و ترقى و شكوفايى و توسعه بود و پيامبر نيز به دستور خدا، رهنمودهاى لازم را داده و هنوز آخرين سفارش او در گوش ها طنين افكن بود كه :
من كنت مولاه فهذا على مولاه
((هركس مرا دوست و سررشته دار خويش مى شناسد، اين على است كه سرور و سررشته دار اوست .))
و از پى آن خبر دردناك ، آن بيعت تحميلى و شوم رسيد كه در حقيقت ، سنگ بناى انحطاط و انحراف و فجايع پس از آن ، در تاريخ اسلام تا دامنه رستاخيز بود.
پس از آن ، غصب فدك و مصادره آن ،
يورش به فرودگاه وحى و رسالت ،
به آتش كشيدن در خانه دخت فرزانه پيامبر،
و آماج تازيانه و پشت شمشير قرار دادن پاره وجود آن حضرت ،
ريسمان افكندن بر گردن خورشيد آزادى و عدالت و بيعت خواستن از او براى حاكميت شب تار استبداد و انحصار و جمود و خشونت و بعد هم كه ديگر، حاكميت بيداد به جاى داد،
استبداد به جاى آزادى ،
تبعيض به نام برابرى ،
ترور و ناامنى به جاى امنيت ،
پايمال ساختن حقوق به نام رعايت حقوق ،
فريب و ظاهرسازى به جاى راستى و اخلاص ،
بازى با مفاهيم و ارزش ها به جاى عمل و آراستگى بدانها،
ميداندارى فرصت طلبان و اراذل و اوباش و بى محتواها به جاى شايسته ترين ها.
و هر روز اندوه ، روى اندوه و فشار، روى فشار و رنج و ناراحتى افزون بر رنجهاى گذشته .
بيا كه در شوق ديدار تو هستم
اندوه فاطمه (عليها السلام ) همچنان ادامه يافت تا سرانجام بر اثر فشارهاى شكننده روحى ، زخم زبان ها و حق كشى ها و شدت يافتن درد و رنج جسمى و صدمات وارد آمده بر پهلو و بازو و سينه ، دخت محبوب و سرفراز پيامبر به بستر شهادت افتاد.هم برنامه هاى روزانه اش تعطيل شد و هم رفتن هر بامدادش به ((بيت الاحزان )).
ديگر ديدار نزديكان نيز ممنوع گرديد و آن بانوى بهشت آماده سفر شد.
گويى آخرين روز درخشش خورشيد وجودش بود كه ساعتى آرامش ‍ خاصى او را فراگرفت و همان گونه كه در بستر بود، خوابيد؛ در عالم رؤ يا پدر گرانمايه اش را در قصرى از در سفيد؛ در بهشت زيبا و پرطراوت خدا نظاره كرد و ديد كه او آغوش گشوده و ندا مى دهد كه :
هان ! فاطمه جان ! پاره تن پدر، رگ حيات و قلب پدر، بيا! بيا دخت محبوب و فرزانه ام ، بيا كه در شور و شوق ديدار تو هستم ؛ تو امشب ميهمان پدر خواهى بود.
از آن خواب آرام بخش و شادى آفرين بيدار شد.به ياد راز سر به مهرى افتاد كه پدر به هنگامه رحلت به گوشش زمزمه كرده بود كه :
دخت محبوبم ! شكيبايى پيشه ساز، مژده ات باد كه به زودى به من خواهى پيوست تو نخستين فرد از خاندانم هستى كه به من ملحق خواهى شد.
...ابشرى بسرعة اللحاق بى ، فانك اول من يلحق بى من اهل بيتى .
غم و اندوه از قلب مصفايش زدوده شد و موج نشاط و نسيم باطراوت ، گستره دلش را گرفت .
او مژده پرواز، بشارت ديدار و دعوت حركت دريافت داشته است و اين برق شادمانى كه در آسمان ديدگانش مى درخشد، شادمانى ديدار است .
اما يكباره به ياد امير شايستگى ها و رادى ها افتاد كه ديگر تنهاى تنها مى ماند؛ به ياد فرزندان زيبا، دوست داشتنى و خردسالش ، آنان را چگونه ترك كند؟ خدايا! چگونه آنان را تنها بگذارد آن هم در ميان اين شرايط بحران زا و ابرهاى تيره و تارى كه بر آسمان زندگى جامعه سايه افكنده است ؟
بار ديگر امواج غم ها بر دل پرمهر و قلب پاكش سايه گسترد.
على جان ! ديگر بدرود
ساعتى پيش ، پرستارانش ((اسماء)) و ((فضه )) و ((ام ايمن )) و ((ام سلمه )) او را با شادمانى از رو به بهبود گذاردن حالش ، براى استراحت تنها گذاشتند و اميرمؤمنان نيز از پى كارى بيرون رفت و كودكان ارجمندش نيز به منظور آرامش و استراحت مام فضيلت ها، اتاق او را ترك كرده بودند.
بانوى بانوان در اين فرصت برخاست ، نخست نظم و سازمانى به خانه على داد، آن گاه لباس هاى فرزندانش را شست و مرتب كرد و سپس به شستشوى خود آنان پرداخت و گيسوانشان را شانه زد و چهره هايشان را غرق بوسه ساخت و آخرين توشه ها را از آنان برگرفت .
پس از همه اين كارها به خود پرداخت ؛ نخست غسل شهادت كرد، وضوى پرواز گرفت و رخت ضيافت خدا و ميهمانى پيامبر بر تن كرد.در اين لحظات بود كه اميرمؤمنان به خانه بازگشت .
فاطمه جان ! خداى را سپاس از بستر بيمارى برخاسته اى ؟
آرى سالار فاطمه ! برخاسته ام اما براى حركت ، خداحافظى و آمادگى ؛ و آن گاه خواب خويش را براى على (عليه السلام) باز گفت .
دست على (عليه السلام) را گرفت و گفت : على جان !
هان اى سالار هميشه ام !
اى شوى پرافتخارم !
اى همسر مهربانم !
اى پدر سرفراز كودكان خردسالم !
على جان ! بدرود، بدرود كه من آماده پركشيدن هستم .
امشب به پدر خواهم پيوست و به ميهمانى او و ضيافت فرشتگان خدا، به ديدار پدر و به بهشت پرطراوت و زيبا.
من دخت بهشتم .
فرزند توحيد و معادم ،
پاره وجود رسالت و نبوتم ،
محور و مركز دايره امامت و مام پيشوايان نورم ،
در شور و شو پروازم ؛ تنها نگرانى ام شما هستى و تنهايى تو و كودكان ارجمندم ، اما شما را نيز به خدا مى سپارم .
سالار من !
در زندگى مشترك ما چيزى جز آبشار زلال و شفاف وفا، صفا، امانت ، پاكى ، عفاف ، قداست ، راستى ، درستى ، بينش ، خرد، آگاهى ، ايمان ، پروا، مهر، عشق و ايثار و فداكارى ، جارى نبود.
خداى را سپاس ، هرگز نه انديشه دروغ بود و نه فريب ، نه بازيگرى بود و نه بى مهرى و بى وفايى ، نه حرفى برخلاف خواسته خدا بود و نه حركت و سخنى در جهت ناخشنودى تو؛ آخر زندگى مشترك ما بر پايه ارزشهاى الهى ، انسانى و بنيادهاى اخلاقى پى ريزى شده بود و با مهر و عشق به خدا آزين يافته بود؛ با اين وصف مگر جز اين مى توانست باشد؟
آخر من شما را نه تنها به عنوان همتا و همسنگر زندگى و پدر فرزندانم مى نگريستم كه پيش از اينها از زبان پيامبر و پس از آن در ميدان عمل ، شما را صراط مستقيم يافته بودم .ياعلى ! انت الصراط المستقيم (738)
دوستى و مهر به تو را نشان ايمان و دشمنى ات را نشان نفاق و بى ايمانى از زبان پيامبر شناخته بودم .ياعلى ! حبك ايمان و بغضك نفاق (739)
تو را محور حق يافته بودم و حق را هماره بر زبان و گستره قلب و در ديدگان نافذ و حق بين و عملكرد خالصانه ات نظا