ش چشم پوشيده ام ؟
آرى ، من از حق خويش صرف نظر كردم اما به خداى سوگند اگر خيره سرى كنيد و بخواهيد وصيت هاى دخت گران مايه پيامبر را پايمال سازيد، زمين را از خونتان رنگين خواهم ساخت .
او به التماس افتاد و آن يكى هم اميرمؤمنان را به حرمت پيامبر سوگند داد كه وزيرش را رها كند و مطمئن باشد كه از تصميم خويش پشيمانند.
و آن گاه واپسين لحظات
و سرانجام ، آن لحظات آخرين از راه رسيد، پرده هاى جهان مادى به كنار رفت ، و دروازه سراى جاودانه گشوده شد.
فرشتگان بال در بال در فرودگاه وحى و رسالت فرود آمدند و درهاى آسمان ها تا عرش خدا گشوده شد.بوى عطرآگين بهشت در فضا پيچيد و به مشام جان رسيد و باغ ها، بوستان ها و چشمه سارهاى آن در برابر بانوى سرفراز دو گيتى جلوه گر شد.
حوريان بهشت صف به صف براى استقبال و خوش آمدگويى ايستادند.
فرشته وحى فرود آمد،
روح تابناك محمد (صلى الله عليه و آله ) تجلى كرد،
و آنگاه فرشته مرگ با ادب و تواضع بر درگاه خانه على (عليه السلام) و روياروى فاطمه (عليها السلام ) ايستاد تا روح بلند و ملكوتى او را دريافت و به همراه ديگر فرشتگان به بهشت پرطراوت و پرشكوه خدا برد؛ از همان جايى كه آمده بود.
او كه ديدگان حق بين و نافذ خويش را كه بر روى اين جهان بسته و بر جهان حقيقت گشوده بود، باز كرد و نگاهى پرمعناتر از هميشه به اطراف بسترش ‍ افكند و گفت : على جان ! آنچه را من ديدم شما نيز مى بينيد؟ اينها ساكنان عالم بالا هستند و اين فرشته وحى و او هم پدرم پيامبر است كه به من اشاره مى كند و مى فرمايد:
يا بينة اقدمى فما امامك خير لك
((دخت فرزانه ام بيا! بيا آنچه براى تو مهيا و آماده است برايت بهتر است .))
و آن گاه فرمود:
السلام على جبرئيل ، السلام على رسول الله ، اللهم مع رسولك ، اللهم فى رضوانك وجوارك ...(746)
((سلام بر فرشته امين وحى !
سلام بر پيامبر خدا!
سلام بر همه فرشتگان و حوريان !
بار خدايا! مرا قرين و همراه پيامبرت قرار ده !
خداوندا! مرا در رضوان و همسايگى لطف و مهرت جاى ده !
خدايا! به سوى تو روانم نه چيز ديگر.
شيداى توام نه در هواى ديگر.
پدر جان ! درود بر تو! سلام بر مژده ات و بر وعده هاى راستين ات !
سلام بر تبسم دلنشينت !
سلام بر سيماى پرفروغ و جمال جهان افروزت !
سلام بر چشمان درخشنده ات !
پدر جان ! به ديده منت ؛ آمدم ، آمدم ))
و آن گاه اين نداى مهر واين سرود عشق در كران تا كران هستى طنين افكن شد:
يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية فادخلى فى عبادى وادخلى جنتى .(747)
((هان اى روح آرامش يافته !
اينك خشنود و پسنديده به بارگاه پروردگارت بازگرد؛
و در زمره برترين بندگان من درآى و به بهشت پرطراوت و زيباى من وارد شو!))
فرياد! كه ديگر فاطمه پركشيد و به پدر پيوست .
و آن گاه خون در رگ ها خشكيد!
و آن گاه بود كه ديگر اشك ها خون شد،
خون در رگ ها خشكيد،
قلب هاى گرم و پر طپش يخ زد،
اندوه بر سينه ها كوه شد،
دست ها و پاها از تلاش و تحرك واماند،
خورشيد از آسمان فروغلتيد،
دريا از موج و خروش به ساحل آرامش رونهاد،
پرفرازترين قله استوار و سر به آسمان ساييده از هم پاشيد،
قلب تپنده بشريت به يكباره از حركت باز ايستاد،
باران خير و مهر و رحمت از ريزش باز ماند،
چشمه ساران اميد و نويد خشكيد،
مهتاب اندوه زده و رنگ باخته ، رخ در نقاب كشيد،
افق مه گرفته و غبارآلود، قيرگون گشت ،
و زمين تيره و تار گرديد و لرزه بر اركان آن افتاد،
سوگى سهمگين به گستره عصرها و نسل ها سايه افكند،
غمبارترين روز تاريخ رقم خورد،
اندوه بارترين رويداد روزگاران روى داد؛ چرا كه ريحانه سرفراز و بشردوست پيامبر و گل زيبا و عطرآگين بوستان او، از جور و ستم استبداد سرانجام با پيكرى آزرده و پهلويى خسته و دلى پردرد، غريبانه سر بر بستر شهادت نهاد و براى هميشه دوستداران عدالت و آزادى و شرافت و كرامت را به سوگ خويش نشاند.
آخر چگونه كودكانت را تنها نهادى ؟!
اسماء، بانوى روشنفكر و فداكارى كه ايمان و عمل و شهامت و وفا را از آموزگار فضيلت ها فاطمه آموخته بود، در سوگ او سينه چاك زد، خود را روى پيكر بانوى بانوان افكند، او را بوسه باران مى ساخت و اشك مى ريخت و مى گفت :
فاطمه جان !
چگونه كودكانت را تنها نهادى و رفتى ؟
فاطمه جان ! چگونه على را در اوج مظلوميت و غربت تنها گذاشتى و پر كشيدى ؟
فضه ، پرستار و شاگرد و خودساخته ديگر آن آموزگار والايى ها، بر چهره خويش زد و از پرده دل و ژرفاى جان ناله سر داد.
كودكان ارجمندش به حجره مادر آمدند و خود را بر روى پيكر بى جان فاطمه افكندند و على (عليه السلام) كه كوه شكيبايى و استوارى بود با شهامت جان سوز و نابهنگام فاطمه ، بى هوش و نقش بر زمين گرديد و آب سرد بر چهره اش پاشيدند تا به هوش آمد.فغشى عليه حتى رش عليه الماء ثم افاق ...
مدينه يكباره ، يكپارچه شيون و اندوه شد و آشنا و بيگانه و دوست و دشمن و زن و مرد و نامرد و پير و جوان ، همه آمدند.
على جان ! تو را به خدا مى سپارم
يكى از وصيت هاى مكتوب فاطمه به خط خود او در كنار بسترش پيدا شد كه اين گونه بود:
بسم الله الرحمن الرحيم
هذا ما اوصت به فاطمة بنت رسول الله (صلى الله عليه و آله )
اوصت وهى تشهد ان لا اله الا الله ،
و ان محمدا عبده و رسوله وان الجنة حق و النار حق وان الساعة آتية لا ريب فيها وان الله يبعث من فى القبور.
يا على ! انا فاطمة بنت محمد زوجنى الله منك لاءكون لك فى الدنيا والاخرة ، انت اولى به من غيرى ،
يا على ! حنطنى و غسلنى وكفنى بالليل وصل على وادفنى بالليل ولا تعلم احدا واستودعك الله واءقرء والدى السلام الى يوم القيامة .(748)
به نام خداوند بخشاينده و بخشايشگر
اين وصيت فاطمه ، دخت پيامبر خداست .
او در حالى وصيت مى كند كه گواهى مى دهد كه خدايى جز يكتا آفريدگار هستى نيست و محمد (صلى الله عليه و آله ) بنده برگزيده و فرستاده اوست .
و بهشت و دوزخ حق است و رستاخيز آمدنى .
على جان ! من فاطمه هستم ، دخت محمد (صلى الله عليه و آله ).
مرا شبانه حنوط كن ،
شبانه غسل بده ،
شبانه كفن كن ،
شبانه بر من نماز گزار و شبانه مرا به خاك سپار و هيچ كس را - جز آنهايى را كه خود مى دانى - آگاه مساز.تو را به خدا مى سپارم و بر فرزندانم تا قيامت درود مى فرستم .بخش 22: لحظه فراق است و ديدار تا بهشت خدا
تدبيرى ديگر
با توجه به اين وصيت فاطمه و وصيت هاى ديگرش به اميرمؤمنان ، آن حضرت تصميم به انجام خواسته هاى او گرفت .به همين جهت با تدبير او، ابوذر اعلان كرد كه پيكر پاك دخت گرانمايه پيامبر با تاءخير به خاك سپرده شد.
و با اين تدبير جز دوستداران پراخلاص ، ديگران رفتند؛ چرا كه فاطمه (عليها السلام ) راه فريب را بر ستمكاران بسته بود و نيز اجازه نداده بود كه عناصر و جريانات ستم ستيز و بى تفاوتى كه در برابر آن انحراف سهمگين و آن فجايع و بيدادگرى ها به يارى حق و عدالت نيامدند و نظاره گر صحنه هاى غمبار گشتند، در تشييع پيكر پاك او حاضر گردند.
از اين رو هنگامى كه تاريكى و آرامش سايه گستر شد، اميرمؤمنان پيكر در هم شكسته همسنگر قهرمان و فداكا