ر خويش را بر مغسل نهاد.
((اسماء))، آن شاگرد لايق فاطمه ، آب ريخت و على (عليه السلام) آن پيكر پاك را از زير پيراهن غسل داد و باران اشك از ديدگان فرو باريد.
وداع آخرين
پس از مراسم غسل ، آن نازنين بدن را با حنوط بهشتى كه فرشته وحى براى پيامبر آورده بود و آن گرامى مقدارى از آن را باقى نهاده بود، حنوط كرد و آن گاه در هفت قطعه پارچه كفن نمود.
هنگامى كه كار رو به پايان بود،! اين سو و آن سوى خويش نگريست و ديد كه فرزندان فاطمه دست غم و اندوه در آغوش گرفته و باران اشك مى ريزند و مى سوزند و ((مادر! مادر!)) مى كنند، اما به سفارش پدر، هرچه مى گدازند و ذوب مى شوند، صداى خويش را آهسته تر مى سازند.
لحظات عجيبى بود، بى نظير، وصف ناپذير، پرغوغا، لحظه وداع آخرين .
درياى عواطف پاكى على به موج آمد، اما مگر نه اين كه خود همه را به آرامش فراخوانده است ؟
فرمود: حسن جان !
حسين عزيز!
دختران ارجمندم ! بياييد و از مادرتان توشه برگيريد.
از او خداحافظى كنيد.
او را وداع نماييد كه وقت جدايى است .
لحظه فراق است و ديدار تا بهشت خدا و تا ملاقات او فاصله است .
فرزندان دلبند فاطمه كه تشنه مادر بودند، خود را روى پيكر پاك او افكندند و بسان شمع برگرد پروانه سوختند و با قطرات بى شمار و درشت اشك هاى خويشتن كه خون دلشان بود، كفن مقدس مادر جوان و پرمهر و پرافتخارشان را اشك آلود ساختند و با شور و شراره دل و موج عواطف و احساسات و سوز و گداز، رستاخيزى در خانه على به پا ساختند.
اى واى بر آن رخساره نيلى !
على (عليه السلام) كه دستى روى قلب شعله ور خويش داشت ، فرمود:
فرزندانم ! آرام تر، آهسته تر، خداى شما را پاداش دهد!
نمى دانم چگونه شما را تسليت گويم ؟
شما حق داريد؛ مگر مى توان مادرى چون فاطمه در دنيا يافت ؟
او تك بود؛ بى همتا و بى همانند بود؛ بى نظير بود؛ برتر از فرشته بود اما چه بايد كرد؟
اى دريغ از آن جوانى مادرتان فاطمه !
اى واى بر آن بازوان تازيانه ديده !
اى واى بر آن سينه صدمه خورده !
اى واى بر آن رخساره نيلى !
اى واى بر آن كبودى پهلو!
اى واى بر آن جراحت بازو!
اى واى بر آن دل پر درد!
اى واى بر آن قلب سوخته !
و اى درد از آن نگرانى آينده !
اى دريغ بر آن رخساره پرنور!
بر آن سيماى ملكوتى ،
بر آن دردهاى انباشته درون سينه ،
بر آن قلب شعله ور و پرالتهاب ،
بر آن زخم هاى عميق و التيام ناپذير،
و بر آن پيكر كبود از تازيانه هاى بيداد.
نماز بر آن گوهر گرانمايه
حسين جانم !
حسين عزيزم !
فرزندان ارجمندم برخيزيد!
خوب از دل شما باخبرم ؛ شما حق داريد باران اشك بباريد،
او را صدا بزنيد!
او را بخوانيد! ((مادر!)) ((مادر!)) كنيد!
مادر شما بى همتا بود، بى نظير بود، تك بود، نمونه ندارد، اما، انا لله وانا اليه راجعون
برخيزيد و ياران و دوستداران را فراخوانيد تا به وصيت او عمل كنيم .
ابوذر را، سلمان را، عمار را، حذيفه را، عبدالله را، فضل بن عباس ، عقيل و مقداد را.
بياييد براى نماز؛ بياييد تا از نماز و شكيبايى در اين سوگ عظيم بهره جوييم .يارى بطلبيم و از خداى نماز مدد بگيريم .
واستعينوا بالصبر والصلوة وانها لكبيرة الا على الخاشعين (749)
الصلوة ...
نماز بر آن گوهر گرانمايه جهان هستى خوانده شد.((امير والايى ها)) دست هاى اندوه زده و لرزان خويش را به سوى آسمان گرفت و نيايشگرانه گفت :
اللهم انى راض عن ابنة نبيك ، اللهم انها قد اوحشت فآنسها،
اللهم انها قد هجرت فصلها، اللهم انها قد ظلمت فاحكم لها و انت خير الحاكمين .
((بار خدايا! من از دخت فرزانه پيامبرت راضى و خشنودم ؛ اينك كه او گرفتار وحشت است ، تو هم دم يار او باش !))
خداوندا! اين مردم حق ناشناس از او بريدند؛ اينك تو اى آفريدگار پرمهر، با او پيوند كن !
بار خدايا! بيدادگران به او ستم كردند؛ اينك تو بر اين مظلومه پرواپيشه داورى كن كه تو بهترين حاكمان و داورانى !)) و آن گاه اميرمؤ منان نماز را خواند.
پس از نماز، دست ها را به سوى آسمان برد و به نيايش پرداخت كه : بار خدايا! اين دخت گرانقدر پيامبرت ، فاطمه ، است كه او را به لطف خويش از ظلمت ها به سوى انوار تابناك بردى .و در اين هنگام ديدند آن نقطه نورباران شد.
رازى انديشاننده و تفكرانگيز
اينك پيكر مطهر فاطمه ، بزرگ آموزگار رادى و آزادگى آماده حركت است ، اما كجا؟
به سوى كدامين نقطه ؟
اين راز است ؛ رازى تفكرانگيز و رمزى انديشاننده ،
اين اعتراض است ؛ اعتراضى به گستره عصرها و نسل ها تا دامنه رستاخيز.
اين پيكار ديگرى با بيداد است و مبارزه اى با ستم و انحراف .
اين اعلان ناخشنودى فاطمه (عليها السلام )، همو كه خشنودى اش ‍ خشنودى خدا و پيامبر اوست و خشمش ، خشم خدا و پيامبر و ميزان و ملاك و معيار حق و عدالت است .
اين دانشگاه است براى آموختن حقايق بسيار، پاسخ يافتن به چراهاى بى شمار.
آرى ، پيكر پاك دخت فرزانه پيامبر اينك بر دوش على است و روش شانه ياران ، آهسته و بى صدا، مباد دشمن بيدار شود.
اشك ها جارى است ، سينه ها سوزان است ، دل ها مى گدازد، قلب ها شعله ور است اما صداها با زحمت بسيار كنترل مى شود.
به نقطه مورد نظر رسيدند؛ گويى ((امير))، گمشده اى مى يابد؛ صدايى شگفت همه را متوجه ساخت : الى الى ...
خداى حق شناس فاطمه را به سوى خويش خواند.
اين جا! اين جا! مزار فاطمه اين جاست .اين جا دروازه اى از دروازه هاى بهشت است .
ديدند قبرى آماده و مهياست ؛ اين آرامگاه دخت فرزانه محمد (صلى الله عليه و آله ) است .
مزار گمشده
خدايا چگونه ؟
چگونه اى دل را راضى كنم ؟
چگونه با اين دست اين ريحانه عطرآگين بوستان محمد (صلى الله عليه و آله ) را در دل خاك گذارم ؟
چگونه بر اين جدايى و فراق نور در اين ظلمتكده دنيا تاب آورم ؟
چگونه اقيانوس صفا، وفا، آزادگى ، پروا، ايمان ، عشق ، شور، درستى ، شجاعت ، شهامت ، درايت ، عظمت ، شكوه ، مهر، ادب ، كرامت ، والايى ، حيا، شكيبايى ، مديريت ، دانش ، بينش و همه ارزش هاى اخلاقى و انسانى را اينجا نهان كنم و بازگردم ؟
چگونه اين لؤ لؤ نورانى ،
اين ستاره فروزان ،
اين ماه جمال و كمال ،
اين تبلور شايستگى ،
اين رمز جاودانگى و اين يادگار نورافشان پيامبر را در خاك تيره فرود آورم ؟
چگونه تنهايى پس از او را تصور كنم ؟
اين همه اندوه را به كجا برم ؟
هان اى زمين خدا! اين امانت گرانبهاى من است ، نه تنها امانت من كه امانت خدا و پيامبر اوست ؛ و اينك امانت را در دل تو به وديعت مى نهم .
يا راض استودعك وديعتى ، هذه بنت رسول الله (صلى الله عليه و آله )
((ندا آمد كه هان على جان ! من از تو نسبت به او پرمهرترم و مداراكننده تر؛ بر گرد و نگران او نباش ، باز هم وعده خدا...))
يا على ! انا ارفق بها منك فارجع ولا تهتم (750)
سلام بر تو اى فاطمه عزيز!
جان گرانمايه على !
اينك تو را به خدايى مى سپارم كه از هر كس ديگر بر بنده برگزيده اى چون تو پرمهرتر است .
بسم الله و بالله و على ملة رسول الله ...
فاطمه جان ! ماه نورافشان آسمان زندگى على !
تو، امانت گرانبهاى خدا و پيامبر، را به سوى آنان باز مى گردانم !
و آنگاه به تلاوت اين آيه شريفه پرداخت :
منها خلقنا