كم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخرى (751)
((ما شما را از اين زمين آفريديم ؛ دگرباره شما را در آن بازمى گردانيم ، سپس ‍ در آستانه رستاخيز و هنگامه حساب و كتاب و پاداش و كيفر، شما را از آن بيرون مى آوريم .))
فراق از پيكر پاك او
مرحله ديگرى از فراق سر رسيد.
فراق از پيكر پاك او، تنها خدا از قلب على در آن شرايط غمبار آگاه است و ميزان حزن و اندوه او را مى داند.نه قلمى توانا مى تواند آن را ترسيم كند و نه گوينده اى چيره دست مى تواند بازگويد.
خشت هاى قبر را گرفت تا بچيند، اما چگونه ؟
هان اى خشت هاى تيره ! مگر شما مى توانيد ميان من و او جدايى بيفكنيد؟
جان من با جان گرامى او، و قلبم با قلب پرمهرش ، و هستى ام با هستى او چنان با هم گره خورده و عجين گشته است كه نه خشت ها و نه خاك تيره و نه فاصله شرق و غرب گيتى نيز نمى تواند ميان ما جدايى افكند.
و آن گاه خشت ها را چيد و در آن دل شب ، آن گل عطرآگين بوستان محمد،
آن خورشيد انسانيت ،
آن چشمه جوشان اميد و نويد
آن سايه آرامش بخش اعتماد و اطمينان ،
آن كوه سر به آسمان ساييده شكوه و عظمت ،
آن سرو تناور آزادى و رادى ،
آن فاتح فرخ پى فرازهاى فرزانگى ،
آن چشم بيدار عصرها و نسل ها،
آن تجسم آرزوها و آرمان هاى والا،
آن پرچم برافراشته عدالت خواهى و آزادگى ،
آن رايت هماره در اهتزاز حقوق بشر،
آن ديده بان پرخروش حريم قرآن ،
آن شير بيشه پارسايى ،
آن تجسم اخلاص و ايثار،
آن يگانه رادى و سرافرازى ،
آن شوكت شكوهمند شاخسار رسالت ،
آن سر خيل سرفراز كاروان نور،
آن بزرگ آموزگار شرافت و كرامت ،
آن سند حيات دين و دفتر،
آن قصيده بلند حريت ،
آن مؤ ذن معبد عشق ،
آن كانون همايش شيفتگان امامت راستين ،
آن محور چرخش پروانگان ولايت ،
آن ستيغ سترگ شكيبايى ،
آن بلنداى درايت و معرفت ،
آن اوج انديشه و ايمان ،
آن تبلور جمال و كمال ،
آن معناى روشن شجاعت و شهامت ،
آن مظهر راستين ژرف انديشى و آينده نگرى ،
آن بانوى بانوان و قهرمان قهرمانان ،
آن جان جانان و عزيز عزيزان ،
آن پاسدار حريم ايمان و حرمت انسان ،
آن حماسه سراى حماسه جاويدان ،
آن نگاهبان نور،
آن سمبل راستى و درستى ،
آن نمونه والاى بشردوستى ،
آن اسطوره وفا و صفا،
آن مشعل نورافشان شاهراه هدايت ،
آن ميهمان هماره دل ها و قلب هاى ارزشخواه و بشردوست ،
آن برترين زنان جهان هستى ،
آن چكيده فضيلت ها،
آن عصاره ارزش ها،
آن حوريه انسان نما،
و آن شبيه ترين انسان در سيما و سيرت به پيامبر، را به خاك سپرد.
هنگامى كه خاك ها را بر آن نازنين بدن افشاندند و پرده از خاك تيره ميان او و محبوب دل پيامبر، فاصله افكند، به يكباره امواج ديگرى از غم و اندوه ، گستره دل و آسمان زندگى اش را فروپوشاند؛ چرا كه تا كنون پيكر پاك او همراهش بود و روح و جان مطهر او و مهرش روشنى بخش دلى بى قرارش .اما اينك ديگر گامى بيشتر فاصله افتاد.
شراره دل بى قرار
بر تربت او نشست و رو به روضه پيامبر، شراره دل و گدازه جان را رها كرد و شعله ها چنين زبانه كشيد:<
  السلام عليك يا رسول الله عنى و عن ابنتك النازلة فى جوارك والسريعة اللحاق بك ! السلام عليك عن ابنتك وزائرتك ...
((سلام بر من و دخت گرانمايه ات - كه در همسايگى ات فرود آمد و بى درنگ به شما پيوست - بر تو باد اى پيامبر خدا.
سلام من و دخت زيارت كننده ات بر تو باد اى پيامبر خدا.
سلام همو كه در بقعه و بارگاهت در خاك آرميده و خدا شتافتن و زود پيوستن او به شما را برايش برگزيد.
هان اى پيامبر خدا! جام شكيبايى ام در فراق دخت محبوبه ات لبريز گشته و توان و طاقتم در فراق جان سوز سالار زنان جهان به پايان رسيده است .
اما جز صبر و شكيبايى چه مى توان كرد؟ و جز پيروى از تو اى پيامبر خدا - كه گريه بر مصيبت ها و پايدارى در راه حق ، سيره تو بود - راه ديگرى نيست و من در سوگ تو نيز جز شور و غوغاى دل و باران اشك از ديدگان ، راه ديگرى نداشتم و شكيبايى در غم فقدان شما را بايد در اين سوگ نيز سيره خويش سازم .
اى پيامبر خدا! پس از آنكه جان پاك تو - همانگونه كه سرت بر روى سينه ام بود - به سوى خدا پركشيد و من با دست خويش چشمان شما را بستم و پيكر پاكتان را غسل دادم و كفن نمودم و سر مقدستان را بر لحد آرامگاهت نهادم ، آرى در برابر تقدير و سرنوشت كارى ساخته نيست و جز خشنودى و رضايت از تدبير الهى چه مى توان كرد؟))
انا لله وانا اليه الراجعون
و آن گاه از ژرفاى جان سوخت و افزود كه :
فلقد استرجعت الوديعة واخذت الرهينة ...
اى پيامبر خدا! ((اينك آن امانت گرانبها بازگشت داده شد،
آن وديعه الهى دريافت گرديد،
و
و فاطمه (عليها السلام ) از شعله ها و شراره هاى ستم و ارتجاع و تاريك انديشى رهايى يافت و از اين پس ديگر براى من چقدر اين چهره آسمان نيلگون و زمين ، تيره و غم گرفته و زشت جلوه مى كند!))
و باز سوخت و گداخت كه :
يارسول الله اما حزنى فسرمد، و اما ليلى فمسهد الى ان يختار الله لى دارك التى انت بها مقيم ...
((اى پيامبر خدا! ديگر از اين پس ، اندوهم را پايانى نشايد و شب هاى تارم را تاب و قرار و خواب هرگز!
غم و اندوه ، ديگر قرين من است تا آن گاه كه خداى پرمهر خانه اى را كه تو در آن اقامت گزيده اى ، براى من برگزيند.
اى پيامبر خدا! دل پراند و هم لبريز از خون است و قلبم آكنده از اندوه ؛ غمى دارم كه اين دل را خون مى كند و اندوهى كه طوفان برپا مى سازد و فوران مى نمايد.
آخر چه زود خدا ميان ما طرح جدايى و فراق افكند؛ من از اين فراق تنها به خدا شكايت مى برم .)) آن گاه زمزمه كرد كه :
وستنبئك ابنتك بتضافر امتك على هضمها، فاءحفها السؤ ال واستخبرها الحال ...
هان اى جان جانان !
((به زودى دخت فرزانه ات به شما خواهد گفت كه چگونه امتت بر ضد ما هم دست و هم داستان شدند و چسان حقوق او را پايمال ساختند.
شما از او اين ماجرا بپرس ، او را سؤ ال پيچ كن و گزارش رخدادهاى غمبار پس از رحلت خويش را از او بخواه .
اى پيامبر خدا! چه دردها كه دخت گرانمايه ات در سينه نهان داشت و بسان آتش در قلبش زبانه مى كشيد اما ميدان و مجال و آزادى براى گفتن نداشت ؛ و اينك آنجا بروز خواهد داد و به شما خواهد گفت .او سفره دلش را نزد شما خواهد گشود و بار غمهاى گران را به زمين خواهد نهاد و خدا كه بهترين داوران است داورى خواهد نمود.))
و به سخنان جان سوز خويش ادامه داد كه :
والسلام عليكما يا رسول الله سلام مودع ، لا قال و لا سئم ...
((سلام بر تو اى پيامبر خدا و دخت فرزانه ات و بدرود.
اين سلام آخرين امشب ، نه از سر دلتنگى است و نه خشم و ناراحتى ؛ چرا كه اگر از اين جا مى روم نه از دلتنگى من است ، و اگر بمانم نه از سر بدگمانى به وعده هاى خدا به شكيبان .
آه از اين فاجعه !
فرياد از اين غربت و تنهايى !
واى از مصيبت !
خدايا! جز شكيبايى چه مى توان كرد؟
باز هم صبر و شكيب در پيش گرفتن بهتر و زيبنده تر است .))
فاطمه جان !
و لولا غلبة المستولين علينا لجعلت المقام عند قبرك لزاما...
((اگر بيم از چيرگى و استيلاى دشمن نبود، كنار تربت پاك تو را اقامتگاه هميشگى خويش برمى گزيدم و بسان معتكفان در اينجا 