به اعتكاف مى نشستم و همچون مادران جوانمرده بر اين فاجعه بزرگ ناله سر مى دادم .))
يا رسول الله ! فبعين الله تدفن ابنتك سرا و يهتضم حقها قهرا ويمنع ارثها جهرا...
((اى پيامبر خدا!
خودت نظاره مى كنى كه دخت ارجمندت در برابر ديدگان تو شبانه و نهانى و غريبانه به خاك تيره سپرده شد؛ خود شاهدى كه حقوقش پايمال گشت و با زورمدارى و بيداد، به طور آشكارا ارث او به تاراج رفت ؛ با اينكه نه زمانى طولانى از غيبت خورشيد وجود شما گذشته بود و نه ياد و نام بلندآوزه ات كهنه شده بود.
اكنون اى كاروانسالار عدالت و آزادگى ! من شكايت خويشتن را به خداى مى برم و با ياد و نام تو و درد دل با تو زخم هاى دل پر درد و غم را آرامش و قرار مى بخشم .
سلام و بخشايش و رحمت خدا و بركات او بر تو و بر دختر گرانمايه ات فاطمه ، باد!))
اى چراغ دل ويرانه من !
و آن گاه امير رادى و سرافرازى در حالى كه گويى ديگر توان سخن نداشت ، با اشاره دست و سر، همراهان را كمى از تربت فاطمه (عليها السلام ) دور ساخت تا با او راز دل گويد.
خود كنار قبر محبوبه خدا و پيامبر و آرام جان خويش نشست ، دستى روى قلب اندوه زده خود نهاد و دست ديگرش را روى تربت او و به زمزمه پرداخت :
نفسى على زفراتها محبوسة 	  	يا ليتها خرجت مع الزفرات
لا خير بعدك فى الحياة وانما 	  	ابكى مخافة ان تطول حياتى
اى خدا! پرنده روح على زندانى آشيان تن گشته است ؛ كاش اين روح به همراه اين ناله هاى جان سوز و آتشين از اين كالبد خاكى خارج مى شد.
جان على ! پس از تو در اين زندگى ، ديگر نه خيرى است و نه روح و معنا و مفهومى ، و من از اين گريانم كه مباد زندگى به طول انجامد و عمرم ادامه يابد.
فاطمه جان ! اينك مى نگرم كه فشار غم و اندوه و مشكلات زندگى پس از تو بر من بسيار است و كسى كه اين گونه آماج ناراحتى و رنج قرار گيرد، تا فرا رسيدن مرگ آرامش نمى يابد.
فاطمه جان ! من چسان تو را كه خداوندگار مهر و كانون محبت و شالوده و اساس عشق مقدس ما بودى به خاطر نياورم ؟! من به ياد تو شب تيره را به سحر مى برم ؛ گويى كه بايد همه غم هاى گذشته ام را مرور و تجديد كنم .
و با همه وجود سرود كه :
لكل اجتماع من خليلين فرقة 	  	وكل الذى دون الفراق قليل
وان افتقادى فاطما بعد احمد 	  	دليل على ان لا يدوم خليل
((سرانجام ميان هر دوست پرمهرى ، فراق و جدايى است ، اما اين جدايى ها و هجران ها به اندازه جدايى و مرگ تاب آوردنش مشكل و طاقت فرسا نيست ؛ چرا كه هر چيزى جز مرگ ، تحملش ممكن است .
از اين كه من هر روز دوست و يارى را از دست مى دهم ، و پس از مرگ محمد (صلى الله عليه و آله ) اينك به غم و اندوه تو گرفتار شده ام ، خود دليل گويايى است كه دوستى هاى دنيا زودگذر و كم دوام است .))(752)
و اين گونه شعله ها و شراره هاى دل شوريده و شعله كشيده را به آسمان فرستاد:
فراقك اعظم الاشياء عندى 	  	وفقدك فاطم ادهى الثكول
ساءبكى حسرة وانوح شجوا 	  	عل خل مضى اسنى سبيل
((فاطمه جان ! دورى و فراق تو براى من سخت است ؛ اما از دست دادن چون تو گرانمايه اى ، سخت ترين فراق ها و طاقت فرساترين از دست دادن دوستان است .
فاطمه جان ! از اين پس كار ((على )) در غم تو گريه خواهد بود و شيون حزن انگيز؛ گريه و نوحه سرايى بر دوست پرمهر و والايى كه مرا تنها نهاد و خود به بهترين سفر و راه گام سپرد.))
و خطاب به ديدگانش از ژرفاى جان چنين سرود:
الا يا عين جودى واسعدينى 	  	فحزنى دائم ابكى خليل
((هان اى چشم ! باران اشك ببار و هماره مرا يارى كن كه غم و اندوهم هميشگى است و براى دوست پرمهرى مى گريم . دوست بى همانندى كه كسى نمى تواند با او برابرى كند و جاى او را در گستره قلبم پر نمايد؛ دوستى كه هيچ كس بسان او قلب مرا قلمرو عشق خويش نمى سازد؛ دوست پرمهرى كه از برابر چشم و از كنار من پركشيد و ناپديد شد، اما از كران تا كران قلب و اعماق وجودم هرگز دور شدنى نيست !))
و شايد همين جا بود كه چهره بر تربت عطرآگين و پاك او نهاد و در تاريكى آن شب تيره و آن خلوت عاشق و معشوق ، اين گونه گداخت و دل را تسلى بخشيد.
كسى چه مى داند ديگر چه گفت ؟ شايد اين گونه زمزمه كرد:
گرامى همسرم !
مادر فرزندان ارجمندم ،
شمع شب افروزم ،
چراغ زندگى ام ،
فاطمه جان ! خود بگو، بگو در رساى تو چه گويم ؟
چگونه به خود بباورانم كه خورشيد جهان افروز وجودت از آسمان زندگى على فرو غلتيده است ؟
چگونه بپذيرم كه درياى متلاطم وجودت از خروش و جزر و مد، ساكن و آرام شده است ؟
چگونه به خود بقبولانم كه آن كوه شكيبايى و پايدارى ، اينك از هم پاشيده است ؟
چگونه به دل راه دهم كه آن ابر باران خير رحمت و بركت وجودت ، اينك خشكيده است ؟
چگونه بگويم كه آسمان زندگى ما با شهادت تو خورشيد جهان افروز، تيره و تار شده است ؟
چگونه به زبان آورم كه ماه نورافشانم رخ بر نقاب خاك كشيده و با رخ بر نقاب كشيدنش ، افق خانه ما را مه غليظى از غم و اندوه و سوگ و مصيبت و اشك و آه فرا گرفته و اينك بامداد غمبار و اندوه زده ، سر از بستر برداشته است .
آخر، اى مام فضيلت و سرفرازى ! چگونه به فرزندانت بباورانم كه ديده پرمهر و حق بين و نافذت به هم آمده ، قلب نازنينت از حركت باز ايستاده و تو اى جان جانان ، اى عزيز عزيزان ، اى گرامى تر از همگان و اى يار مهربان ، وضوى پرواز گرفته ، غسل شهادت نموده و رخت شكوهبار سفر ابدى بر قامت زيبا و رساى خويش كرده و بى ما به ديدار پدر شتافته اى ؟
اما...اما ديدگان عصرها و نسل ها را كه الگو و سمبلى ، قهرمان و متفكرى ، شهامت مند و پاكدامنى ، شايسته كردار و ژرف نگرى ، خداى جوى و يكتاپرستى ، حريت طلب و ستم ستيزى ، بشردوست و نستوهى ، چون تو را مى جويند و مى خواهند، گشوده و در انتظار نهاده و خود رفته اى ؟
فاطمه جان ! چگونه بگويم كه با رفتن تو،
سيلاب اشك ها جارى شد،
خون ها در درون رگ ها يخ زد،
كوه هاى اندوه ، سايه سنگين خويش را بر بستر دل ها گسترد،
و ماتم و عزا كران تا كران تاريخ را تا دامنه رستاخيز پوشاند!
فاطمه جان !
اى جلوه نور،
اى يادگار پيامبر،
اى نزديك ترين بازمانده رسالت ،
اى بى واسطه ترين حلقه مهبط وحى ،
اى پرورده دامان كرامت ،
اى محبوب دل پيامبر،
اى حبيبه خدا،
اى شيفته و شيداى حق ،
اى عاشق بى قرار نماز،
اى آموزگار بلند آوازه عفاف ،
اى قامت بلند فرهنگ و انديشه ،
اى راز آفرينش زن ،
اى رمز پيدايش انسان !
اى برترين و پرمهرترين مادر،
خودت بگو، چگونه به فرزندانت بگويم كه با مادر از خانه رفته ام و اينك بى او بر مى گردم و ديگر او نمى آيد؟
فاطمه جان ! آخر به حسين ، به حسن ، به زينب و دخت خردسالت ، خود بگو وقتى سراغ تو را بگيرند چه پاسخ گويم ؟
خود بگو، ديگر انتظارت را نكشند،
ديگر تكيه بر دروازه نيم سوخته خانه ات ، به اميد و آمدنت از مسجد،
از رزمگاه نور و ظلمت ،
راستى و فريب ،
داد و بيداد،
آزادگى و برده صفتى ،
درايت و كودنى ،
و توحيد و شرك و...
و به اميد بازگشت تو بزرگ آموزگار والايى ها از روضه پدر و بيت الاحزان تفكرانگيزت ننشينند،
خود بگو، ديگر چشم به كوچه ندوزند و تو را، اى ماه رخ بر نقاب خاك كشيده ، نج