ان دين، پس از رسول‏اللَّه هستند اگر اين مطلب را نمى‏دانى بدان و آگاه باش، من فرزند على و فاطمه هستم....

«ذوالنون گويد: دانستم كه اين نوشته‏ى يكى از فرزندان على عليه‏السلام است كه به آنجا گريخته و اين واقعه در زمان حكومت هارون بوده است. از ساكنين آنجا سؤال نمودم: آيا مى‏دانيد چه كسى اين مطلب را نوشته است؟ گفتند: نه، ما او را نمى‏شناسيم، او يك شب آمد ما او را منزل داديم و فرداى آن شب، اين نوشته را نوشت و رفت. گفتم: چگونه مردى بود؟ گفتند: مردى با هيبت و جلالت، كه از ميان دو چشمش نورى درخشان بود، شبى كه در اينجا بود، يا در ركوع بود و يا سجود و يا قيام، تا صبح شد، آنگاه اين مطالب را نوشت و رفت. (در ذيل روايت، علامه‏ى مجلسى احتمال داده‏اند نويسنده‏ى آن شعر، امام كاظم عليه‏السلام باشند.)»

  1- السماوه، بلدة في العراق. المنجد.

2- تدمر او عروس الصحراء او پالميرا، مدينة في قلب الصحراء السورية. المنجد.

3- (قال المجلسي قدس‏سره ذيل الرواية) 
أقول: لا يبعد كونه الكاظم عليه‏السلام ذهب لإتمام الحجة عليهم. بحارالانوار، ج 48، ص 181 و 182، ر 25، از مقتضب الأثر، ص 55. 
 پروانه ي شمع سحرت مي گردم
اي كعبه خودم دور سرت مي گردم
امروز به جبران نود زخم احد
بنگر كه چگونه سپرت مي گردم
سروده علي اكبر لطيفيانيا فاطمه از اشك ترا مي خواهيم
بيمار تو هستيم و دوا مي خواهيم
هر كس پي حاجتي رود بر در دوست
ما از تو برات كربلا مي خواهيم
سروده ي حبيب الله موحدعمريست دلم گشته هلاكت زهرا
دست من و آن دامن پاكت زهرا
بنما كرمي كه بار ديگر اي گل
صورت بنهم به روي خاكت زهرا
سروده ي حبيب الله موحدديدار بقيع ز آرزويم نرود
من فاطميم ز خلق وخويم نرود
عمريست غلام در گه زهرايم
 يا رب مددي كه آبرويم نرود
سروده ي حبيب الله موحديا فاطمه از غصه كبابم كردي
چون شمع تو قطره قطره آبم كردي
يك شهر سلام بي جوابم كردند
از چيست تو اين گونه جوابم كردي
سروده ي حبيب الله موحد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1296.txt">يا رب به ميان شعله وآتش و دود</a><a class="text" href="w:text:1297.txt">يا رب ز فشار درب بي تاب شدم</a><a class="text" href="w:text:1298.txt">چو مي اُفتد به چشمم گاهواره</a><a class="text" href="w:text:1299.txt">تو هم با کوفه هم دستی مدینه</a><a class="text" href="w:text:1300.txt">اينها كه بسوي خانه ام تاخته اند</a><a class="text" href="w:text:1301.txt">غم دوران من گردد يتيمي</a><a class="text" href="w:text:1302.txt">نمي گويم كه تو نا مهرباني</a><a class="text" href="w:text:1303.txt">مكن مخفي به سينه آه، مادر</a><a class="text" href="w:text:1304.txt">همي گردم به دنبال بهانه</a><a class="text" href="w:text:1305.txt">تو كه ركن تمام كائناتي</a></body></html>يا رب به ميان شعله وآتش و دود
بگرفته فلك ز دست من بود و نبود
با ضرب لگد پهلوي يارم بشكست
پوشيده دو ديده از جهان ياس كبود
سروده ي حبيب الله موحديا رب ز فشار درب بي تاب شدم
ا ز ضربت سيلي عدو خواب شدم
هوش از سر من ربوده درد پهلو
اما ز غريبي علي آب شدم
سروده ي حبيب الله موحدچو مي اُفتد به چشمم گاهواره
نفس مي گردد از غم پُر شماره
الهي كاش محسن در برم بود
نمي شد قلبم از كين پاره پاره
كمال مومنيتو هم با کوفه هم دستی مدینه
نمک خوردی ولی پستی مدینه
کسی بر بازوی زهرا نمی زد
اگر دستم نمی بستی مدینه
شیخ رضا جعفریسفر ز شهر شرارت تا پگاه شرافت

مكه، شده است دوزخ. شده است سرزمينِ از پاى فتادگان. فرزندان پاكدلش را آواره مى كند. پيامبر، نگران هجرت به سرزمينى است كه در آن دين باوران به آسودگى نفَس بكشند.

در ربيع الاوّل از سيزدهمين سال رنج و شكنجه، پيامبر گام در راه «يثرب» مى نهد و «تاريخ هجرى» آغاز مى شود، تاريخى كه چهره ى جهان را دگرگون مى سازد و مسير انسانها را تصحيح مى كند.

چند روزى بيش نگذشته كه فاطمه خبرهاى خوشى را دريافت مى كند. مهاجرانِ آواره، به دهكده ى «قبا» رسيده اند و او بايد مهياى هجرت شود. على عليه السلام، شترى براى سفر مى خرد و لحظه ى حركت فاطمه ها [ مناقب ابن شهرآشوب، ابن شهرآشوب، ج 1، صفحات 175 و 183. ] به سوى چشمه هاى نور و عشق و آرامش، فرامى رسد.

قافله، به سوى منطقه «ذى طوى» رهسپار مى شود تا از آنجا گام در شنزار و تپه هاى بيابان نهد. «ابوواقد»، درشتناك قافله را مى رانَد و زنان رنج مى برند. على دخالت مى كند و مى گويد: «ابوواقد! به خاطر زنان نرمى پيشه كن.» - مى ترسم در تعقيبمان باشند.

على از هراسهاى مرد مى كاهد و راندن كاروان را برعهده مى گيرد تا قافله به آرامى در دلِ دره ها ره سپارد. نزديك «ضجنان»، زمين از سُمضربه هاى اسبان و گشتى ها به خود مى لرزد. هشت بت پرست براى گرفتن و بازگرداندن مهاجران آمده اند.

شترها زانو مى زنند و شمشير على از آفتاب بيابان مى درخشد. در آن لحظه هاى پرهيجان، جزيرةالعرب، قهرمان اسلام و شمشيرى بى شكست را كشف مى كند. در گرما گرم رويارويى على، «حويرث» از فرصت استفاده مى كند و شترِ فاطمه را رَم مى دهد. شتر مى ترسد و ناگهان برمى خيزد. [ سيره ابن هشام، ابن هشام، داراحياء التراث العربى، بيروت، ج 4، ص 52. ] فاطمه، با پيكر رنجورش بر خاك مى افتد و درد پيكر تُرد و شكننده ى او را مچاله مى كند. بت پرستان شكست را تجربه مى كنند و قافله راه خويش را ادامه مى دهد. مهاجران، تا شب مى رانند و شباهنگام بار مى افكنند تا نفَسى تازه كنند.

فاطمه، به آسمان آراسته از ستاره مى نگرد. روحش، لبريز از ايمان مى شود. پنجره ى دلش، به روى هستى گشوده مى گردد تا پس از كشفِ رازهاى آن بگويد: «خدا، تنها خدا». شنهاى بيابان، بالش دختركى مى شوند كه انديشه اش در افقهاى بى كران پرواز مى كند، جايى كه ستارگان به عشق خداوند مى تپند. در ژرفاى روح اين دختر ملكوتى، آواى ايمان طنين مى افكنَد كه: «خداوندگارا! اين (هستى) را بيهوده نيافريده اى. چه پاكيزه اى تو». [ (قرآن كريم، سوره ى آل عمران، آيه 191) سيرة المصطفى، هاشم معروف- بحارالانوار، مجلسى، مؤسسة الوفاء، بيروت، ج 19، ص 66. ] عزيزه

  عَزَّ، عِزّاً و عِزَّةً و عَزازةً: صار عزيزاً، ارجمند گرديد. و عِزّاً عليه: كرم، العِزّ: خلاف الذّل، 
العزيز: الشريف، المكرم، العزيزة: زن گرانقدر. 
زن ارجمند و گرانقدر و زنى كه عزت نفس خويش را حفظ نمايد و در پيش نامحرمان سبك‏سر نباشد، «عزيزه» گويند. 
فضيلت فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام در روز قيامت. 
فقال سلمان (لرسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و آله):

«يا مولاى! سألتك باللَّه إلّا أخبرتني بفضل فاطمة عليهاالسلام يوم القيامة؟

قال: فأقبل النبى صلى اللَّه عليه و آله ضاحكاً مستبشراً ثم قال: والذي نفسي بيده أنّها الجارية التي تجوز في عرصة القيامة على ناقة... عليها هودج من نور، فيه جارية إنسية حورية «عزيزة»... جبرئيل عن يمينها و ميكائيل عن شمالها و على أمامها والحسن والحسين وراءها واللَّه يكلاها و يحفظها، فيجوزون في عرصة القيامة فإذا النداء من قبل اللَّه جلّ جلاله: معاشر الخلائق!

غضّوا أبصاركم و نكسوا رؤوسكم، هذه فاطمة عليهاالسلام، بنت محمد نبيكم زوجة علي أمامكم ام‏الحسن والحسين، فتجوز الصراط و 