 شما سخن نمى گويم تا پدرم پيامبر را ملاقات كنم و آنچه كرده ايد به او خبر دهم و او درباره ى شما حكم نمايد. بخدا قسم در هر نمازى بر شما نفرين مى كنم».

ابوبكر صداى واى و ويل بلند كرد، ولى عمر گفت: اى خليفه ى پيامبر از گفته ى يك زن اين گونه منقلب مى شوى و جزع و فزع مى نمايى!!؟ شهادت فاطمه

وصاياى فاطمه

روزهاى آخر عمر فاطمه عليهاالسلام كه فرارسيد على عليه السلام را صدا زد و وصيت هايش را به او نمود. وصيت هاى حضرت زهرا عليهاالسلام چنين بود:

1- على عليه السلام و اسماء بنت عميس او را غسل دهند.

2- جنازه اش را در تابوت حمل كنند.

3- شبانه به خاكش بسپارند.

4- احدى از آنان كه از را اذيت كردند بر جنازه اش حاضر نشوند.

5- با بقيه ى كافور بهشتى او را حنوط كنند.

6- اميرالمومنين عليه السلام با خواهرزاده ى فاطمه عليهاالسلام «امامه» ازدواج كند.

7- از اموالش به بنى هاشم و بنى عبدالمطلب بدهند.

8- براى اوقاف و صدقاتش اميرالمومنين عليه السلام را متولى قرار داد و بعد از آنحضرت امام حسن عليه السلام و بعد برادرش امام حسين عليه السلام و بعد بزرگتران از فرزندان رسول الله صلى الله عليه و آله.

9- از اموالش به هر يك او زنان پيامبر صلى الله عليه و آله مقدار معينى و براى زنان بنى هاشم همان مقدار و مقدارى هم براى «امامه» قرار داد.

10- اشيايى را به دختر ابوذر بدهند.

11- هر كس از آنان كه وصيت كرد مالى بدهند، اگر قبل از پرداخت آن از دنيا رفت عوض آنان به فقرا دهند.

12- آن دو نفر (ابوبكر وعمر) بر او نماز نخوانند.

13-بر سر مزار من بيا و قران بخوان.

شهادت فاطمه

فاطمه عليهاالسلام در خواب خبر مرگ خود را شنيد و آماده رفتن به سوى پدر بزرگوار شد. قبل از همه چيز در فكر فرزندانش بود. مقدارى آرد خمير كرد و براى نور ديدگانش نان تهيه نمود و با دستهاى لرزان لباسهاى اطفال را شست. بعد يك يك كودكانش را صدا زد و سر آنان را شستشو داد. سپس خودش نيز غسل كرد و لباس جديد پوشيد.

اميرالمومنين عليه السلام وارد خانه شد با ديدن اين منظره سوال كرد: با اين ضعف و مريضى چرا مشغول اين كارها شده اى؟ عرض كرد: چون امروز روز آخر عمر من است. خواستم سر و لباس كودكانم را بشويم زيرا فردا بى مادر مى شوند.

فاطمه عليهاالسلام به اشتياق ديدار پدر داخل حجره رفت و خوابيد. على عليه السلام بالاى سرش آمد و ديد فاطمه عليهاالسلام يك قطيفه مصرى روى خود كشيده است او راصدا زد ولى جوابى نشنيد. گوشه پارچه را كنار زد و ديد فاطمه ساكت است. سر زهرا عليه السلام را به دامن گرفت و او را صدا زد ولى آن حضرت سخنى نگفت.

اميرالمومنين عليه السلام بار ديگر او را صدا زد: «يا بنت محمد»! ولى باز جوابى نشنيد. گفت: «يا بنت من حمل الزكاه فى طرف ردائه و بذلها على الفقراء». باز پاسخى نيامد. گفت: «يا بنت من صلى بالملائكه فى السماء مثنى مثنى». باز جوابى نيامد. گفت: «اى دختر پيامبر، با من صحبت كن، من على پسر عموى تو هستم».

فاطمه عليهاالسلام چشم خود را باز كرد و به صورت على عليه السلام نظر نمود و به گريه افتاد. على عليه السلام نيز ازگريه ى فاطمه عليهاالسلام گريست و پرسيد: اين چه حالى است كه در تو مى بينم؟ فاطمه عليهاالسلام عرض كرد: الان حبيب خود پيامبر را در قصرى سفيد در خواب ديدم. وقتى مرا ديد فرمود: دخترم به سوى من بيا كه من مشتاق توام. عرض كردم: به خدا قسم من به ديدار تو مشتاق ترم. فرمود تو امشب نزد من هستى، و او در وعده اى كه داده صادق و راستگوست و به عهدى كه كرده وفادار است.

پسر عمو، چند چيز در قلب من است كه به تو وصيت مى كنم. على فرمود: اى دختر پيامبر، آنچه دوست دارى وصيت كن. بعد هر كس در خانه بود بيرون كرد و خانه خلوت شد.

فاطمه عليهاالسلام عرض كرد: پسر عمو جان در زندگى دروغ و خيانت از من نديده اى و از روزى كه با تو معاشرت دارم مخالفت تو را نكرده ام!!

اميرالمومنين فرمود: معاذالله! تو داناتر به خدايى و تو نيكوكارتر و پرهيزكارتر و بزرگوارتر از آن هستى و خوف تو از خدا بيشتر از آن است كه من تو را براى مخالفت با خود سرزنش كنم. فراق تو و از دست رفتن تو بر من مشكل است، ولى چاره اى نيست چون امر خداست كه ناچار بايد واقع شود. به خدا قسم مصيبت پيامبر را تازه كردى و فقدان تو بر من بزرگ است. انا لله و انا اليه راجعون از مصيبتى كه چه قدر ناگوار و دردناك و اندوهبار و بزرگ است.

فاطمه جان، اين مصيبتى است كه آرامش و تسلى پذير نيست و سوگ بزرگى است كه چيزى جايگزين آن نمى شود.

در آخرين لحظات عمر فاطمه عليهاالسلام زينب و ام كلثوم را به خانه يكى از هاشميات فرستاد تا مرگ مادرشان را نبينند.

اميرالمومنين نيز در اين ساعت بيرون از خانه بود و حسنين عليهماالسلام رفته بودند تا در حرم رسول الله صلى الله عليه و آله دعا كنند فقط اسما و فضه حاضر و ملازم حضرت بودند.

فاطمه عليهاالسلام به اسماء فرمود: وقتى من از دنيا رفتم در گوشه اى از خانه خيمه اى از پارچه ى سندس زده مى شود كه در آن تابوتى است. مرا در آن تابوت بگذار. بعد فاطمه عليهاالسلام به اسماء فرمود: بعد از لحظاتى مرا صدا بزن. اگر جواب نيامد بدان نزد پدرم رفته ام.

آنگاه دست زير صورت گذاشت و رو به قبله خوابيد و به حالت احتضار رسيد. پرده كنار رفت و فاطمه عليهاالسلام نگاهى كرد و اين كلمات را بر زبان جارى نمود:«سلام بر جبرئيل، سلام بر پيامبر خدا، خدايا با پيامبر تو، خدايا در رضوان و جوار تو و در دارالسلام تو».

بعد فرمود: آيا آنچه من مى بينم شما نيز مى بينى؟ گفتند: شما چه مى بينى؟ فرمود: اين موكبهاى اهل آسمان است، و اين جبرئيل است و اين پيامبر خداست كه مى فرمايد: «دخترم جلو بيا، آنچه در پيش دارى براى تو بهتر است».

بعد چشمانش را باز كرد و گفت: «سلام بر تو اى قابض الارواح، در قبض روح من عجله كن و ناراحتم مكن». بعد گفت: خدايا به سوى تو نه به سوى آتش». آنگاه حضرت چشمهاى مبادك را روى هم گذاشت و دست و پاها را دراز كرد، و بين نماز مغرب و عشاء درسن 18 سال 75 روز در سال 11 هجرى پس از 75 روز تحمل جراحات روزهاى هجوم به خانه شربت شهادت نوشيد.

اسماء كه بيرون حجره به حالت انتظار نشسته بود، ديد صداى فاطمه عليهاالسلام نمى آيد. اين بود كه بانوى خود را چند بار صدا زد اما جوابى نشنيد.

اسماء داخل حجره شد و مشاهده كرد بانويش از دنيا رفته است. اينجا بود كه گريبان چاك زد وخود را روى جنازه انداخت و او را بوسيد و گفت: يا فاطمه، خدمت پدرت پيامبر كه رسيدى ازطرف اسما به او سلام برسان.

در اين حال حسن و حسين عليه السلام از در وارد شدند و ديدند مادرشان خود را پيچيده و خوابيده است. گفتند: اى اسماء مادرمان در اين ساعت نمى خوابيد اسماء گفت فرزندان پيامبر، مادرتان خواب نيست، از دنيا رفته است.

با شنيدن اين خبر جانسوز، امام حسن خود را روى جنازه ى مادر انداخت وگفت: مادر جان، پيش از آنكه روحم از بدن جدا شود با من سخنى بگو. امام حسين عليه السلام پاى مادر را مى بوسيد و ميگفت: اى مادر، من پسرت حسينم، پيش از آنكه قلبم از جاى كنده 