دختر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) دارد. او در ديانت تمام شب را بيدار بوده و روز را روزه مى گيرد و شكل و جمال شبيه حورالعين است .(42)
خواستگاران فاطمه (عليها السلام )
((عبدالرحمن بن عوف )) و ((عثمان بن عفان )) كه هر دو از ثروتمندان بزرگ بودند، به عزم خواستگارى نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمدند. عبد الرحمن عرض كرد: اى رسول خدا! اگر فاطمه (عليها السلام ) را به همسرى من در آورى حاضرم يك صد شتر سياه با چشمانى آبى و بارهايى از پارچه هاى كتان اعلاى مصرى به همراه ده هزار دينار پول مهريه اش كنم !
عثمان عرض كرد: با توجه به امتيازى كه من بر عبدالرحمن از جهت پيش ‍ قدمى و سابقه بيشتر در اسلام دارم ، حاضرم همين مهريه را بپردازم .
پيغمبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) از سخن آنان سخت خشمناك شد و براى آنكه به آنها بفهماند من به مال شما علاقه اى ندارم و داستان ازدواج فاطمه (عليها السلام ) داستان خريد و فروش و مبادله ثروت نيست ، بلكه امرى است خدايى ، مشتى سنگ ريزه برداشته و به طرف عبدالرحمن پاشيد و فرمود: تو خيال مى كنى من بنده پول و ثروتم ، كه بوسيله ثروت خود بر من فخر و مباهات مى كنى و مى خواهى بوسيله پول ازدواج را بر من تحميل كنى ؟
در نقل ابن شهر آشوب به دنبال آن آمده كه آن سنگريزه ها را وقتى پيش ‍ عبدالرحمن ريخت به صورت مرجان و جواهرات قيمتى در آمد، كه هر يك از آنها به اندازه قيمت تمام ثروت او بود. پيامبر بدين وسيله به او فهماند كه احتياجى به اين پولها ندارند.(43)
على (عليه السلام ) همتاى فاطمه (عليها السلام )
امام رضا (عليه السلام ) از پدران بزرگوارش ، از اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) روايت مى كند:
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) به من فرمود: اى على ! عده اى از بزرگان قريش مرا در مورد فاطمه (عليها السلام ) سرزنش كرده و گفتند: ما فاطمه را از تو خواستگارى كرديم و موافقت ننمودى و او را به على (عليه السلام ) دادى .
به آنان گفتم : به خدا سوگند، من به نظر شخصى خودم او را به همسرى على در نياوردم ، بلكه خداوند با ازدواج شما مخالفت و با ازدواج على (عليه السلام ) موافقت فرمود. جبرائيل بر من نازل شده و گفت : اى محمد (صلى الله عليه و آله و سلم )! همانا خداوند عزوجل مى فرمايد: اگر على (عليه السلام ) را نمى آفريدم براى دخترت فاطمه همتا و همسرى در روى زمين وجود نداشت ، از آدم گرفته تا پايين تر از او.(44)
ازدواج دو نور
خوارزمى به سند خود از امام حسين (عليه السلام ) نقل كرده كه فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در خانه ام سلمه بود كه فرشته اى بابيست سر كه هر سرى هزاران زبان داشت (45) و با هر زبان به زبانى مستقل خدا را تسبيح و تقديس مى كرد، فرود آمد. كف دست او از گسترده هفت آسمان و زمين پهناورتر بود. پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) پنداشت كه جبرئيل است . پرسيد: جبرئيل ! تا كنون با اين شكل بر من فرود نيامده اى ؟ عرض كرد: من جبرئيل نيستم ، من ((صرصائيلم )). خدا مرا به سوى شما فرستاد تا پيام دهم كه نور را به نور تزويج فرمايى .
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: چه كسى را به چه كسى ؟
عرض كرد: دخترت فاطمه را به على بن ابى طالب .
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) ديد كه در ميان دو شانه صرصائيل نوشته شده است : ((هيچ معبود به حقى جز خدا نيست ، محمد رسول خدا و على بن ابى طالب به پا دارند حجت خداوندى است )). پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) پرسيد: صرصائيل ! از چه زمانى اين كلمات ميان دو شانه ات نوشته است ؟ عرض كرد: دوازده هزار سال پيش از آنكه خدا دنيا را بيافريند.))(46)
مراسم خواستگارى
ابوبكر و عمر و چند تن از ثروتمندان بزرگ ، حضرت فاطمه (عليها السلام ) را از پيامبر خواستگارى كردند، ولى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به همه آنها جواب رد داد و فرمود: فاطمه (عليها السلام ) هنوز كوچك است و تعيين همسر او با خداست ، من نيز منتظر فرمان خدايم . اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) احساس كرده بودند كه پيغمبر ميل دارند فاطمه را به على كابين ببندد. يعنى نور را بانور.
يك روز ابوبكر، عمر، سعدبن معاذ و گروهى ديگر در مسجد نشسته بودند و با هم در مورد خواستگارى از حضرت فاطمه (عليها السلام ) صحبت مى كردند و مى گفتند: علت خواستگارى نكردن حضرت على از حضرت فاطمه تهديستى او مى باشد. سپس با هم به سراغ على رفته و حضرت را در نخلستان يكى از انصار كه با شتر آبكشى ، درختان خرما را آبيارى مى كرد پيدا كردند.
به او گفتند: يا على ! تو در تمام كمالات بر سايرين برترى دارى و از علاقه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به خودت آگاهى ، اشراف و بزرگان قريش براى خواستگارى از فاطمه (عليها السلام ) رفتند ولى پيامبر دست رد سينه آنها زد، گمان مى كنيم كه خدا و رسول ، فاطمه را براى تو قرار داده اند. شخص ديگرى قابليت اين افتخار را ندارد.
على (عليه السلام ) فرمود: اى ابابكر! احساسات و خواسته هاى درونى مرا تحريك نمودى ، به خدا سوگند من نيز خواستگار فاطمه ام ، ولى از مال دنيا چيزى ندارم ، ابوبكر عرض كرد: يا على ! تو مى دانى كه اموال دنيا در نظر خدا و رسول او ارزشى ندارد.
پيشنهاد ابوبكر روح على (عليه السلام ) را تكان داد و عشق درونى او را شعله ور ساخت . به منزل آمد، بدنش را شستشو داد و عباى تميزى بر تن كرد و به خدمت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) شتافت .
پيامبر در منزل ام سلمه تشريف داشت . على (عليه السلام ) در زد. پيغمبر به ام سلمه فرمود: در را باز كن . كوبنده در شخصى است كه خدا و رسولش او را دوست دارند و او هم خدا و رسولش را دوست دارد.
على (عليه السلام ) وارد منزل شد، سلام كرد و در حضور پيامبر نشست و از خجالت شرش را به زير انداخت . پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) سكوت را شكت و فرمود: يا على ! گويا براى حاجتى نزد من آمده اى كه از اظهار آن خجالت مى كشى ؟ عرض كرد: يا رسول الله ! پدر و مادرم فداى تو باد، من در خانه شما بزرگ شدم و از الطاف شما برخوردار گشتم و به بركت وجود شما هدايت شدم . يا رسول الله ! اكنون موقع آن شده كه براى خودم همسرى انتخاب كنم ، اگر صلاح مى دانيد كه دخترت فاطمه (عليها السلام ) را به عقد من در آورى سعادت بزرگى نصيب من شده است .
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) كه در انتظار چنين پيشنهادى بود، صورتش از سرور و شادمانى بر افروخته شد و فرمود: صبر كن تا از فاطمه اجازه بگيرم . پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نزد فاطمه (عليها السلام ) رفت و فرمود: دخترم ! على را به خوبى مى شناسى ، براى خواستگارى تو آمده است ، آيا اجازه مى دهى تو را به عقدش در آورم ؟ خدا از آسمان اجازه عقد فرموده است . فاطمه (عليها السلام ) از خجالت سكوت كرد و چيزى نگفت .(47) پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) سكوت او را علامت رضايت دانست و به نزد على (عليه السلام ) آمد و با لبى خندان فرمود: يا على ! براى عروسى چيزى دارى ؟(48)
مراسم عقد فاطمه (عليها السلام ) در بهشت
خورزمى در مناقب مى نويسد