در نوزده سالگى شجاعان (قريش ) را بر زمين زد و گشت و در بيست سالگى غم و اندوه مرا بر طرف كرد و در قلعه خيبر را كه پنجاه نفر نمى توانستند آن را بلند كنند، در بيست و چند سالگى بلند نمود.
چهره فاطمه (عليها السلام ) از شنيدن اين مطالب روشن شد، نزد على (عليه السلام ) آمد در حالى كه خانه اش از نور چهره اش روشن شده بود. على (عليه السلام ) به او فرمود: اى دختر محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) هنگامى كه از نزد من بيرون رفتى ، چهره ات بدين گونه روشن نبود؟ گفت : همانا رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فضايل تو را برايم گفت ، نتوانستم خود را نگه دارم تا اينكه نزد تو آمدم .(138)
چرخيدن آسياى سنگى به امر پروردگار
از ابوذر غفارى روايت كرده اند كه گفت :
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مرا به خانه على (عليه السلام ) فرستاد تا او را به نزد پيغمبر بخوانم ، چون به خانه آن حضرت رفتم چيز عجيبى مشاهده كردم ، ديدم آسياى سنگى كه در خانه بود، بدون اينكه كسى او را به گردش در آورد مى چرخد. من به همراه على (عليه السلام ) به نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمديم . آنگاه من جريان را به عرض پيغمبر رساندم . رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: همانا خداى تعالى قلب و جوارح دخترم فاطمه (عليها السلام ) را از ايمان و يقين پر كرده و چون ناتوانى جسمى او را مى داند وى را كمك مى دهد. مگر نمى دانى كه خداوند فرشتگانى را به كمك و خدمتكارى آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) گماشته است ؟
در روايت ديگرى وارد شده : گاهى حضرت فاطمه (عليها السلام ) به نماز و عبادت كه مى ايستاد و كودكش در گهواره گريان مى شد. فرشته اى گهواره را به حركت در مى آورد.(139)
در همه خانه ها بسته شود الا خانه على و فاطمه (عليها السلام )
امام حسن (عليه السلام ) فرموده است : آيا مى خواهيد برخى از اخبار خود را براى شما بازگو كنم ؟ گفتند: آرى اى پسر اميرالمؤ منين ! فرمود: هنگامى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مسجدش را در مدينه ساخت و در خانه خود را به روى مسجد باز گذاشت ، مهاجرين و انصار نيز درهايى از خانه هاى خود را بر طرف مسجد گشودند. خداوند متعال اراده فرمود كه فضيلت حضرت محمد و خاندان والاى او را آشكار كند، لذا جبرئيل نازل شد و از سوى خداوند متعال دستور آورد كه : پيش از آنكه عذاب الهى فرود آيد، بايد همه درهايى كه به سوى مسجد باز است ، بسته شود! نخستين كسى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به او دستور داد در خانه اش را ببندد عباس عمومى حضرت بود. بعد عمر بن خطاب از راه رسيد و گفت : اى رسول خدا دوست دارم به هنگام رفتن به جايگاه نماز شما را ببينم ، اجازه فرماييد روزانه اى به مسجد باز كرده تا بتوانم شما را ببينم . حضرت فرمود: خداوند متعال چنين اجازه اى نمى دهد. گفت : به اندازه اى كه بتوانم صورتم را بر آن بگذارم . فرمود: خداوند اجازه نمى دهد. گفت : به اندازه اى كه بتوانم يكى از چشمهايم را روى آن بگذاريم . فرمود: خداوند اجازه نمى دهد. آنگاه فرمود: اگر بگويى به اندازه سر سوزن به تو اجازه نخواهم داد. سپس فرمود: سوگند به آن كسى كه جانم در دست اوست . من شما را خارج و آنها (على و فاطمه و حسن و حسين (عليه السلام )) را داخل نكردم ، بلكه خداوند آنان را داخل و شما را خارج كرد.(140)
پدرم فداى تو باد
روزى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) كه از مسافرت بر گشته بود به در خانه فاطمه (عليها السلام ) رفت ، ديد كه بر در خانه او پرده اى و در دستهايش دستبندى نقره اى است . بى درنگ از در خانه برگشت . ابو رافع وارد خانه فاطمه (عليها السلام ) شد. آن حضرت در حالى كه مى گريست داستان مراجعت حضرت رسول را به ابو رافع گفت : ابو رافع از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) علت مراجعت را پرسيد. حضرت فرمود: به خاطر پرده و دستبندها. فاطمه (عليها السلام ) آنها را به وسيله بلال نزد حضرت فرستاد و پيغام داد: اينها را به عنوان صدقه دادم ، به هر نحوى كه صلاح مى دانيد خرج كنيد. حضرت به بلال فرمود: اينها را ببر و بفروش و به ((اهل صفه )) بده . بلال دستبندها را به دو درهم و نيم فروخته و به اهل صفه داد. رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) نزد فاطمه (عليها السلام ) آمد و فرمود: پدرم فداى تو باد، كار نيكى انجام دادى .(141)
در نقلى ديگر آمده است كه : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در يكى از سفرهاى جنگى ، به مدينه بازگشت و به سوى خانه فاطمه رهسپار شد، وقتى كه به در خانه رسيد، ناگهان پرده مخصوصى را ديد كه آويزان است و حسن و حسين (عليه السلام ) را ديد كه در دستشان دستبند نقره اى مى باشد.
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) از همانجا بازگشت و وارد خانه فاطمه (عليها السلام ) نشد. فاطمه از جريان برگشتن پدر از در خانه آگاه شد و گمان برد كه علت بازگشت پيامبر به خاطر آن پرده و دستبندها بوده است .
بلافاصله پرده را گرفت ، دستبندها را از دست حسن و حسين (عليه السلام ) بيرون آورد. آنها با چشمى گريان به حضور رسول خدا آمدند.
رسول خدا آن دستبندها را از آنها گرفت و به ((ثوبان )) (يكى از غلامان ) فرمود: اينها را به فلان جا ببر و با اينها براى فاطمه يك گردنبدند از چوب عصب ، و دو دستبند از چوب عاج خريدارى كن و فرمود:
فان هولاء اهل بيتى و لا احب ان ياءكلوا طيباتهم فى حياتهم الدنيا؛ زيرا اينها اهل خانه من هستند و من دوست ندارم كه آنها زيبائيها و لذائذ را در اين دنيا مصرف كنند و براى آخرت باقى نگذارند.(142)
سخنان حضرت فاطمه در مورد پيامبر و على
حضرت زهراء (عليها السلام ) به برخى از زنان فرمود:
دو پدر دينيت ، محمد و على را با ناخشنودى پدر و مادر نسبى خود خشنود ساز! ولى پدر و مادر نسبى خود را با خشم دو پدر دينى خود از خود راضى مساز، زيرا اگر پدر و مادر نسبى تو از تو ناراضى باشند حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) و على (عليه السلام ) با دادن جزئى از هزاران هزار ثوابهاى طاعت خود آن دو را راضى مى كنند، ولى پدران دينى (حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) و على (عليه السلام )) اگر از تو ناراضى باشند پدر و مادر نسبى تو نمى توانند آنها را راضى كنند. زيرا ثواب طاعت همه مردم دنيا نمى تواند جلو سخط و غضب آنان را بگيرد(143)
ادب و ايثار فاطمه (عليها السلام )
ادب و ايثار حضرت فاطمه (عليها السلام ) به حدى بود كه گرسنگى خود و فرزندانش را از على (عليه السلام ) پنهان مى كرد و از شوهرش تقاضايى نمى كرد تا شايد نتواند آن را بر آورده كند. در اين رابطه به موارد زير توجه فرماييد:
1 - روزى فاطمه زهراء (عليها السلام ) در حالى كه آثار ضعف و گرسنگى از چهره او نمايان بود، به حضور پدرش رسيد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) وقتى اين حالت را مشاهده كرد، دستهايش را به سوى آسمان بلند نمود و گفت : خدايا! گرسنگى فرزندم را به سيرى تبديل نما و وضع او را سامان بده .(144)
2 - روزى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) از دخترش پرسيد: فاطمه جان ! چرا رنگ رخسارت پريده است ؟ چرا رنگ فرزندانم حسن و حسين دگرگو