سيد: كيستى ؟ پاسخ داد: من سلمان فارسى هستم ، در را باز كن ! در را باز كرد، ديد كه سلمان فارسى طبقى سرپوشيده آورده ، آن را پيش روى حضرت گذاشت . حضرت پرسيد: اين طبق چيست ؟ جواب داد: از خداوند براى پيامبرش و از پيامبرش براى تو رسيده . حضرت سرپوش از روى طبق برداشت ، نه عداد انار در آن بود. فرمود: اى سلمان ! اگر اين انارها براى من است مى بايست ده عدد باشد. زيرا خداوند فرموده است :
من جاء بالحسنه فلله عشر امثالها هر كس كار نيك انجام دهد براى او ده برابر پاداش نيك خواهد بود.
سلمان خنديد و يك انار از آستين خود بيرون آورد و آن را در طبق گذاشت و گفت : اى على ! به خدا سوگند ده تا بود، اما خواستم بدين وسيله تو را بيازمايم !(164)
تحمل كمبودها و مشكلات زندگى
1 - حضرت زهراء روزى در خدمت پدر از مشكلات زندگى و كمبودهاى رفاهى سخن به ميان آورد و عرض كرد:
((اى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) من و پسر عمويم چيزى از وسايل رفاهى ندايم مگر پوست گوسفندى كه شبها بر روى آن مى خوابيم و روزها بر روى آن شتر خود را علف مى دهيم .
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: دخترم صبر و تحمل داشته باش ، زيرا موسى بن عمران ده سال با همسرش زندگى كرد در حالى كه فروشى جز يك قطعه عباى قطوانى نداشتند.
2 - روزى ديگر رسول گرامى بر دخترش فاطمه (عليها السلام ) وارد شد و از نزديك وضع زندگى آنان را مشاهده نمود، پس فرمود: فاطمه جان ! در چه حالى به سر مى بردى ؟
پاسخ داد: يا رسول الله ! حال و وضع ما همين است كه مى نگريد. با عبايى زندگى مى كنيم كه نصف آن فرش زير ماست كه بر روى آن مى نشينيم و نصفى ديگر، رو انداز ما كه بر روى خود مى كشيم .
3 - زمانى ديگر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) پرسيد: فاطمه جان ! چرا رنگ تو پريده است ؟ چرا رنگ فرزندانم حسن و حسين دگرگون شده است ؟ فاطمه (عليها السلام ) عرض كرد: پدرجان ! سه روز است كه غذا نخورده ايم ، حسن و حسين (عليه السلام ) از شدت گرسنگى بى تاب شده اند، هم اكنون مانند جوجه هاى پراكنده از شدت گرسنگى به خواب رفته اند.
4 - روزى فرزندان فاطمه (عليها السلام ) جد بزرگوارشان را جلوى درب منزل ديدند، به سوى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) شتافتند و بر روى دوش رسول خدا جاى گرفتند و گفتند: يا رسول الله ! گرسنه ايم ، به مادرمان بگو قرص نانى به ما بدهد تا رفع گرسنگى نمائيم . پيامبر داخل منزل آمد و خطاب به فاطمه (عليها السلام ) فرمود: دخترم به دو فرزندم طعام بده ، پاسخ شنيد: پدرجان ! در خانه ما چيزى به جز بركت وجود رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) وجود ندارد.(165)
چادر نورانى فاطمه (عليها السلام )
ابن شهر آشوب و قطب راوندى روايت كرده اند كه :
روزى حضرت على (عليه السلام ) كه به پول احتياج پيدا كرد بود، به ناچار چادر حضرت فاطمه (عليها السلام ) را كه از جنس پشم بود نزد مردى يهودى به نام ((زيد)) رهن گذاشت و قدرى جو قرض گرفت . آن مرد يهودى چادر را به خانه برد و در حجره گذاشت . به هنگام شب ، زن مرد يهودى وقتى كه وارد حجره شد نورى از آن چادر مشاهده كرد كه تمام حجره را روشن كره بود. زن وقتى كه آن حالت عجيب را ديد نزد شوهرش ‍ رفت و آنچه ديده بود نقل كرد. شوهرش از شنيدن آن حالت تعجب كرد. (چون فراموش كرده بود كه چادر حضرت فاطمه (عليها السلام ) در خانه اوست ) پس به سرعت داخل حجره شد و متوجه شد كه نور از چادر حضرت فاطمه (عليها السلام ) آن بانوى عصمت است كه مانند بدر منير خانه را روشن كرده است . يهودى از مشاهده اين حالت تعجبش زيادتر شد. پس آن دو به خانه خويشان و دوستان خود رفتند و هشتاد نفر از آنها را به خانه آوردند كه همگى آنها از بركت شعاع (نور) چادر فاطمه (عليها السلام ) به نور اسلام منور گرديدند.(166)
امام چون كعبه است
محمود بن لبيد گويد: پس از رحلت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) حضرت فاطمه (عليها السلام ) بر سر مزار شهيدان مى رفت و آنجا مى گريست . در يكى از روزها حضرت را در آنجا ديده ، جلوه ، جلو رفته ، سلام كردم و گفتم : اى بانوى زنان جهان ! سؤ الى دارم كه در سينه ام پنهان كردم و مرا مى آزارد. فرمود: بپرس . عرض كردم : چرا على (عليه السلام ) نسبت به حق خود ساكت مانده و از آن دست برداشته است ؟
فرمود: اى ابا عمر! رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: امام چون كعبه است كه به سوى او مى روند و او به سوى مردم نمى رود. سپس ‍ حضرت ادامه داد: به خدا سوگند، اگر مى گذاشتند كه حق بر محور خود بچرخد و آن را براى اهلش باقى مى گذاشتند و از خاندان پيامبر خدا پيروى مى كردند، هيچ گاه دو نفر درباره خدا يا يكديگر مخالفت نمى كردند و آيندگان از گذشتگان آن را به ارث مى بردند و گذشتگان براى آيندگان خود مى گذاشتند تا اينكه قائم ما كه نهمين فرزند حسين (عليه السلام ) است ، بپاخيزد. اما اينان آن كسى را كه خداوند مؤ خر دانسته ، مقدم داشته و آن كسى را كه خداوند پيشوا قرار داده ، كنار زدند. آنها همين كه پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را در قبر نهادند و جسم شريفش را به خاك سپردند، هوى و هوس را برگزيده و به آراء و افكار خود عمل كردند. نفرين بر آنان باد!(167)
تقسيم كارهاى خانه با كنيز
امام باقر (عليه السلام ) از پدر بزرگوارش نقل مى فرمايد:
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در يكى از جنگها و غزوه هاى ساحلى ، اسيرانى نصيبش شد. آنها را تقسيم فرمود و دو زن را كه يكى جوان و ديگرى به سن كمال رسيده بود براى خود نگه داشت . به دنبال حضرت زهراء (عليها السلام ) فرستاد و دست يكى از آن دو را گرفته در دست فاطمه (عليها السلام ) گذاشت و فرمود: اى فاطمه (عليها السلام )! اين از آن تو باشد، او را كتك نزن ، زيرا من ديدم كه نماز مى خواند و جبرائيل مرا از اينكه نمازگزاران را كتك بزنم نهى كرد. فاطمه (عليها السلام ) وقتى ديد كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مرتب سفارش او را مى كند، رو به حضرت كرده و گفت : اى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) كارهاى خانه يك روز بر عهده من و يك روز بر عهده او باشد. رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) با شنيدن سخنان فاطمه (عليها السلام ) اشك از ديدگاه مباركش سرازير شد.(168) و فرمود: ((الله اعلم حيث يجعل رسالته ))(169)
فرشتگان خدمتكار فاطمه
مرحوم راوندى در كتاب خرائج از سلمان فارسى روايت مى كند كه گفت :
فاطمه (عليها السلام ) را ديم كه نشسته بود و پيش روى او آسيابى بود كه جو را با آن دستاس مى كرد و بر دسته دستاس خون تازه ديدم كه در اثر سائيده شدن و زخم دست فاطمه (عليها السلام ) بود و فرزندش حسين (عليه السلام ) را ديدم كه در گوشه اى ديگر گريه مى كرد.
دلم به حال زهراء (عليها السلام ) سوخت . به او عرض كردم : اى دختر پيغمبر! اين ((فضه )) است ، چرا كارخانه را به او واگذار نمى كنى ؟ در جواب من فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به من سفارش ‍ كرده كه كارهاى خانه را با او به نوبت انجام دهم . امروز نوبت من و فردا نوبت اوست .
سلمان گفت : من عرض كردم ، پس اجازه دهيد من به شما كمك كنم ، يا جو 