را دستاس كنم يا حسين (عليه السلام ) را آرام نمايم . زهراء (عليها السلام ) فرمود: من بهتر مى توانم حسين را آرام كنم . پس تو جو را دستاس كن . من مشغول دستاس كردن جو شدم و در اين حال صداى مؤ ذن برخاست و وقت نماز شد، من برخاستم و به نماز رفتم . چون نماز تمام شد ماجرا را به على (عليه السلام ) گفتم ، على (عليه السلام ) گريان شده ، به خانه رفت ، اما طولى نكشيد كه تبسم كنان بازگشت . رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) ما چرا را از او پرسيد و او در جواب گفت : به خانه رفتم ، زهراء (عليها السلام ) را ديدم كه به پشت خوابيده و حسين روى سينه اش به خواب رفته و دستاس نيز خود به خود مى چرخيد! پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) تبسم كرد و فرمود: اى على ! مگر نمى دانى كه خدا متعال فرشتگانى دارد و آنها در زمين گردش مى كنند تا خدمتكارى ((محمد و آل محمد)) را بكنند.(170)
فاطمه (عليها السلام ) يكى از دور ركن على (عليه السلام )
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به حضرت على فرمود:
سلام بر تو اى پدر دو ريحانه ! به زودى دو ركن تو از بين مى روند و خداوند خود كمبود مرا براى تو جبران مى نمايد. بعد از رحلت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) على (عليه السلام ) فرمود: اين يكى از دور كن بود. بعد از آنكه فاطمه (عليها السلام ) از دنيا رفت ، فرمود: اين ركن ديگر بود.(171)
مفاخره بين فاطمه (عليها السلام ) و على (عليه السلام )
از بن عباس روايت شده كه : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بر على و فاطمه (عليها السلام ) وارد شدند، در حالى كه آن دو بزرگوار مى خنديدند. وقتى كه چشم آنان به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) افتاد ساكت شدند، پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) به آنان فرمودند: شما را چه شده ، مى خنديديد اما با ديدن ساكت شديد؟ فاطمه (عليها السلام ) زودتر جواب داد: پدر جان ! على مى گويد: پيامبر مرا بيش از تو دوست مى دارد و من مى گويم : پيامبر مرا بيشتر از تو دوست دارد. رسول خدا تبسم نمود و فرمودند: دخترم ! تو شيرينى فرزندى براى من دارى (يعنى نسل من از تو است ) اما على براى من عزيزتر از تو است .(172)
مفاخره اى ديگر
ابن شاذان قمى روايت مى كند كه يك روز على (عليه السلام ) با همسر گراميش حضرت فاطمه (عليها السلام ) در بين خرما خوردن به مفاخره پرداختند.
على (عليه السلام ) فرمود: اى فاطمه ! رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مرا از تو بيشتر دوست مى دارد. حضرت زهراء (عليها السلام ) گفت : واعجبا! من دختر اويم ، من نور ديده پيغمبرم ، من يگانه دختر باقى مانده او هستم .
على (عليه السلام ) فرمود: اگر سخن مرا باور نمى كنى بيا با هم خدمت پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) برويم .
على و فاطمه (عليها السلام ) با هم خدمت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيدند. فاطمه (عليها السلام ) پيشدستى كرده و گفت : اى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) كداميك از ما دو نفر نزد شما محبوبتريم ، من يا على ؟
رسول خدا فرمود:
انت احب و على اعز منك
تو به من محبوبترى ، و على از تو براى من عزيزتر است .)).
على (عليه السلام ) فرمود: نگفتم كه پيغمبر مرا بيشتر از تو دوست دارد. من كسى هستم كه در خانه خدا متولد شدم .
فاطمه : من دختر خديجه كبرى هستم .
على : من كسى هستم كه بلندى پرچم اسلام به دست من بوده .
فاطمه : من دختر كسى هستم كه تا مقام ((دنى فتدلى )) رفت و به مقام قرب ((قاب قوسين او ادنى )) رسيد.
على : من كسى هستم كه جبرئيل خدمت من كرده .
فاطمه : من كسى هستم كه خطبه ام را در آسمان ((راحيل )) خوانده است و خدمتگزارانم فرشتگان مى باشند.
على : من كسى هستم كه مولدم خانه خداست .
فاطمه : من كسى هستم كه عقدم در آسمانها بسته شده .
على : من صالحترين بندگان خدا هستم .
فاطمه : من دختر خاتم النبيين هستم .
على : من آنم كه نامم على از نام خداى على مشتق شده .
فاطمه : من آنم كه نامم فاطمه از فاطر مشتق گشته است .
على : من سرچشمه علوم و معارف دينم .
فاطمه : من محور گردش چرخ نجات راغبين هستم .
على : من آنم كه به نام من آدم توبه كرد.
فاطمه : من آنم كه تو به او به واسطه من قبول شد.
على : من تقسيم كننده بهشت و دوزخم .
فاطمه : من دختر محمد مختارم .
على : من بهترين رهروان جهانم .
فاطمه : من بهترين زنانم ...
آنگاه فاطمه (عليها السلام ) به پدر عرض كرد: يا رسول الله ! مرا حمايت نمى كنى ، بر پسر عمت مرا تنها مى گذارى ؟
على فرمود: يا فاطمه من از محمد به منزله نفس او هستم . فاطمه گفت : من گوشت و پوست و خون او هستم ...
در اين موقع رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: ((فاطمة قومى ؛ دخترجان برخيز)) سر پسر عمت را ببوس كه جبرائيل و ميكائيل و اسرافيل و عزرائيل با چهار هزار ملك ، براى حمايت پسر عمت آمده اند.
فاطمه (عليها السلام ) بر خواست سر شوهرش را بوسيد و گفت :
يا ابا الحسن بحق رسول الله معذرة الى الله عز و جل و اليك والى ابن عمك ؛ اى ابا الحسن ! به حق رسول خدا از خداوند عزوجل و از تو و پسر عمويت پوزش مى طلبم .
و اميرالمؤ منين نيز دست فاطمه (عليها السلام ) را بوسيد.(173)
عشق و علاقه به شوهر
شيخ مفيد در كتاب ((الارشاد)) نقل مى كند:
هنگامى كه در سال هشتم هجرت ، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) حضرت على (عليه السلام ) را در ماجراى جنگ ((ذات السلاسل ))به سوى بيابان و ريگزار ((يابس )) براى سركوبى دشمن فرستاد، روايت شده كه : حضرت على (عليه السلام ) ((عصابة )) (دستمال ) مخصوصى داشت ، هرگاه به جنگ بسيار سخت مى روفت آن عصابة را به سر مى بست . در اين سفر هم به نزد فاطمه (عليها السلام ) آمد و آن عصابة را طلبيد.
فاطمه (عليها السلام ) گفت : كجا مى روى ؟ مگر پدرم مى خواهد ترا به كجا بفرستد؟ حضرت على (عليه السلام ) فرمود: به سوى بيابان ريگزار مى روم .
حضرت فاطمه (عليها السلام ) از خطر اين سفر، و مهر و محبتى كه به على داشت گريان شد. در همين هنگام پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به خانه فاطمه (عليها السلام ) آمد و به فاطمه فرمود: چرا گريه مى كنى ؟ آيا مى ترسى كه شوهرت كشته شود؟ نه ، انشاء الله كشته نمى شود.
على (عليه السلام ) به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) عرض كرد: اى رسول خدا آيا نمى خواهى كشته شوم و به بهشت بروم ؟(174)
ساده زيستى
سلمان فارسى مى گويد:
روزى حضرت فاطمه (عليها السلام ) را ديدم كه چادرى وصله دار بر سر داشت ، در شگفتى ماندم و گفتم : عجبا دختران پادشاهان ايران و روم بر كرسيهاى طلايى مى نشينند و پارچه هاى زر بافت به تن مى كنند و اين دختر رسول خداست نه چادرهاى گران قيمت بر سر دارد و نه لباسهاى زيبا فاطمه (عليها السلام ) پاسخ داد: اى سلمان خداوند بزرگ ، لباسهاى زينتى و تختهاى طلايى را براى ما، در روز قيامت ذخيره كرده است .
حضرت سپس به خدمت پدر گراميش رفت و شگفتى سلمان را مطرح كرد و گفت : اى رسول خدا، سلمان از سادگى لباس من تعجب نمود، سوگند به خدايى كه تو را مبعوث فرمود: مدت پنج سال است فرش خانه ما پوست گوسفندى است كه روزها بر روى آن شترمان علف مى خورد و شبها بر روى آن مى خوابيم و بالش ما چرمى است كه 