ز ليف خرما پر شده است .(175)
در خانه فاطمه (عليها السلام ) محل دعاى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم )
پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) هر سپيده دم ، بر در خانه على و فاطمه (عليها السلام ) مى ايستاد و به خداوند عرض مى كرد؛
الحمد لله المحسن المجمل المنعم المفضل الذى بنعمته تتم الصالحات سميع سامع بحمد الله و نعمه و حسن بلاوه عندنا نعوذ بالله من النار نعوذ بالله من صباح النار نعوذ بالله من مساء النار الصلوة ...
حمد مخصوص آن خداى محسن و نيكوئى است كه فضيلت بخش و به نعمت خود، اعمال صالحه را تمام كرده ، سميع است و سامع ، حمد خدا و نعمت او و حسن آزمايش او بر ما، پناه مى برم به خدا از دوزخ ، پناه مى برم به خدا از بامداد دوزخ ، پناه مى برم به خدا از شام دوزخ ، رحمت بر شما باد، اى اهل بيت ، همانا خداوند خواسته پليدى را از شما ببرد اى اهل بيت ، و به خوبى شما را پاكيزه كند.(176)
خانه فاطمه (عليها السلام ) بهترين خانه ها
در حديث است كه رسول خدا (عليها السلام ) وقتى كه آيه مباركه
فى بيوت اذن الله ترفع و يذكر فيها اسمه
در خانه هايى كه خدا فرمان داده رفعت يابد و نام خدا در آن ها ذكر شود.(177)
را تلاوت فرمود: مردى از جاى خود بلند شد و عرض كرد:
اى بيوت هذا يا رسول الله ؟؛ اى رسول خدا آن خانه كدامند؟
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود:
((بيوت الانيباء؛ خانه هاى پيامبران است .))
ابوبكر از جاى بلند شد عرض كرد: يا رسول الله ، (در حالى كه اشاره به خانه على و فاطمه (عليها السلام ) مى كرد):
((هذا البيت منها؟؛ اين خانه از آن خانه هاست ؟)).
پيامبر فرمود:
((نعم من افضلها؛ آرى اين خانه از بهترين آن خانه هاست ؟)).(178)
مدارا و مهربانى با همسر
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) چند روز بعد از عروسى حضرت فاطمه (عليها السلام ) به ديدار آنها رفت . از على (عليه السلام ) خواست تا چند لحظه از اتاق بيرون رود، پس از فاطمه (عليها السلام ) پرسيد: دخترم ! همسرت را چگونه يافتى ؟ عرض كرد: پدرجان ، خدا بهترين مردان را نصيب من كرده ، لكن زنان قريش كه به ديدنم آمدند به جاى تبريك ، عقده اى بر دلم نهادند و گفتند: پدرت تو را به مردى فقير و تهيدست كابين بسته ، با اينكه ثروتمندان و رجال بزرگى خواستگار تو بودند.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) دخترش را دلدارى داد و فرمود: نور ديده ام ! پدر و شوهر تو فقير نيستند، به خدا سوگند. گنجهاى زمين را بر من عرضه داشتند، ولى من نعمتهاى اخروى را بر ثروت و مال دنيا ترجيح دادم . عزيزم ! من براى تو همسرى برگزيدم كه از همه زودتر اسلام آورد او از حيث علم و دانش و عقل بر تمام مردم برترى دارد. خدا در بين بشر، من و شوهرت را برگزيد. تو همسر خوبى دارى ، قدرش را بدان و از فرمانش ‍ سرپيچى نكن .
سپس على (عليه السلام ) را خواند و فرمود: با همسرت مدارا و مهربانى كن . بدان كه فاطمه (عليها السلام ) پاره تن من است . هر كس او را آزاد كند مرا اذيت كرده و هر كس او را خشنود كند مرا خشنود كرده است .(179)
على جان ! خانه ، خانه توست
چون حضرت زهراء (عليها السلام ) مريض شد، ابوبكر و عمر براى عيادت آمدند، اما حضرت زهراء (عليها السلام ) به آن دو اجازه ملاقات نداد. ابوبكر كه نتوانست با فاطمه (عليها السلام ) ملاقات كند و رضايت او را بداست آورد، گفت : به خدا قسم زير سقف ديوار نمى خوابم تا رضايت فاطمه (عليها السلام ) را بدست آورم .
آن دو نزد على (عليه السلام ) رفتند و گفتند: ما براى عيادت فاطمه (عليها السلام ) رفتيم ، اما به ما اجازه عيادت نداد، شما او را راضى كنيد تا به خدمت او برويم و از او دلجوئى كنيم . على (عليه السلام ) فرمود: بسيار خوب ، من با فاطمه (عليها السلام ) صحبت مى كنم . به منزل رفت و از دختر پيغمبر براى ورود آن دو اجازه خواست . حضرت زهراء (عليها السلام ) گفت : به خدا سوگند كه هرگز با آنها سخن نخواهم گفت تا خدمت پدرم برسم و جريان كار آنها را بازگويم . على (عليه السلام ) فرمود: آنها مرا واسطه و شفيع قرار دادند. حضرت فاطمه (عليها السلام ) عرض كرد: على جان ! خانه ، خانه توست . زنان تابع مردانند و من مخالفت تو نمى كنم ، هر كه را خواهى اجازه فرماى .
آن دو وارد خانه شدند و در برابر بستر فاطمه (عليها السلام ) نشستند و سلام كردند. فاطمه (عليها السلام ) روى از آنها گردانيد و با آنها سخن نگفت . آنها گفتند: ما براى رضاى خاطر تو آمده ايم كه ما را ببخشى و از تقصير ما درگذرى .
حضرت فاطمه (عليها السلام ) روى به على (عليه السلام ) كرده و فرمود: من از آنها يك سؤ الى دارم و خدا را شاهد مى گيرم كه حقيقت را بگويند. فرمود: آيا فراموش كرديد كه رسول خدا فرمود: فاطمه پاره تن من است . او از من و من از او هستم . هر كس او را آزار دهد مرا آزرده است و هر كس مرابيازارد خدا را آزرده است و كسى كه پس از من او را بيازارد چنان است كه در حضور من او را آزرده باشد و هر كه در زندگى من او را اذيت كند مثل آن است كه در مرگ من او را اذيت كرده است ؟
هر دو حرفهاى حضرت فاطمه (عليها السلام ) را تصديق كردند. وقتى حضرت فاطمه (عليها السلام ) از آن دو اقرار گرفت ، سربلند كرد و فرمود: پروردگارا! تو شاهد باشد، شما هم اى حاضرين شاهد باشيد كه ابوبكر و عمر مرا اذيت كردند. سپس ؛ دوباره از آنان روى گردانيد و فرمود: به حق پدرم با شما ديگر سخن نگويم تا خدا را ملاقات كنم و شكايت شما را به داورى عدل الهى تقديم نمايم . ابوبكر از حرفهاى حضرت فاطمه (عليها السلام ) به شدت متاءثر شد و گفت : كاش مادرم مرا به دنيا نياورده بود تا دختر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) از من ناراضى نباشد. عمر به او گفت : عجب است از مردم كه زمام امور را به دست تو داده اند كه براى خشم زنى جزع مى كنى و به رضاى زنى شاد مى گردى . اين را گفت و هر دو برخاستند و رفتند.
نزول مائده آسمانى براى فاطمه (عليها السلام )
در كتاب ((كشف الغمه )) آمده است :
روزى على (عليه السلام ) مختصرى به عنوان ((قيلوله ))(180) خوابيد، چون از خواب بيدار شد، براى رفع گرسنگى خود غذايى از همسرش طلب كرد. زهراء (عليها السلام ) گفت : سوگند به آن خدايى كه پدرم را به نبوت و تو را به وصيت گرامى داشته ، امروز چيزى كه بتوانم تو را سير كنم ندارم ، بلكه دو روز است كه خود چيزى نخورده ام و هر چه در خانه بود براى شما و فرزندانم آوردم ...!
على (عليه السلام ) فرمود: اى فاطمه ! چرا به من خبر ندادى تا براى شما چيزى تهيه كنم ؟
فاطمه (عليها السلام ) پاسخ داد: اى ابوالحسن ! از خداى خود شرم كرده كه چيزى از تو بخواهم كه انجام آن برايت دشوار باشد. على (عليه السلام ) بعد از شنيدن سخنان فاطمه (عليها السلام ) با دلى پر از اميد و توكل به خدا، از خانه بيرون آمد و يك دينار پول قرض كرد تا براى اهل خانه چيزى بخرد، او همچنان مى رفت كه مقداد بن اسود را ديد كه در هواى گرم مدينه در كوچه نشسته بود. حضرت از او پرسيد: چرا در اين هواى گرم اين چنين پريشان در كوچه نشسته اى ؟
مقداد عرض كرد: اى اباالحسن ! مرا به حال خود واگذار و از وضع من نپرس .
على (عليه الس