ام ) فرمود: الى برادر! من نمى توانم از تو بگذرم ، مگر آنكه از حال تو با خبر گرديم .
مقداد وقتى كه با اصرار على (عليه السلام ) روبرو شد گفت :
اى ابوالحسن ! اكنون كه اصرار مى كنى خواهم گفت : سوگند به خدا چيزى جز تنگدستى مرا به اين حال در نياورده ، من در حالى كه خانواده ام گرسنه بودند از خانه بيرون آمدم ، چون صداى گريه آنها را از شدت گرسنگى شنيدم نتوانستم خود دارى كنم و اندوهناك از خانه بيرون آمدم .
با شنيدن اين سخنان ديده گان على (عليه السلام ) از اشك پر شد و بر محاسن مباركش جارى گشت . رو به مقداد كرد و فرمود: سوگند به همان خدا، كه به او سوگند ياد كردى مرا نيز چنين امرى از خانه بيرون آورده و من اكنون يك دينار قرض كرده ام ، آن را به تو مى دهم و تو را بر خود مقدم مى دارم . پول را به او داد و براى اقامه نماز، به مسجد رفت . نماز ظهر را با پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به جا آورد و همچنان در مسجد ماند تا نماز عصر و مغرب را نيز در مسجد با پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به جاى آورد.
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) بعد از نماز رو به على (عليه السلام ) كرد و فرمود: آيا دوست دارى من مهمان شما باشم ؟ على (عليه السلام ) از شرم ، پاسخى نداد. پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) كه از طريق وحى از ماجراى گرسنگى خاندان على و قرض دادن يك دينار به مقداد مطلع بود، از طرف خداى تعالى ماءمور شده بود تا آن شب را براى صرف شام به خانه على (عليه السلام ) برود.
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: اى ابالحسن ! چرا نمى گويى نه ! تا برگردم و نمى گويى آرى تا به همراهت بيايم ؟
على (عليه السلام ) عرض كرد: با كمال اشتياق مقدم شما را گرامى مى دارم ، بفرمائيد!
پس به اتفاق يكديگر وارد خانه شدند. فاطمه (عليها السلام ) در مطلاى خود، مشغول عبادت بود و پشت سرش قدحى پر از غذاى گرم كه بخار از آن بر مى خاست وجود داشت .
فاطمه (عليها السلام ) چون صداى پدر را شنيد از مصلا بر خاست و به پدر سلام كرد. رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) پاسخ سلامتى را داده و دست بر سرش كشيد و فرمود: دخترم ! چگونه روز خود را شب كردى ؟ خدايت رحمت كند! فاطمه (عليها السلام ) از زندگى خود اظهار رضايت كرد و گفت : به خوبى ! سپس رفت و آن قدح پر از غذا را برداشته و پيش ‍ روى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) گذارد. على (عليه السلام ) بعد از ديدن ظرف غذا كه بوى عطر آن فضاى اتاق را پر كرده بود به صورت همسرش خيره شد، پس به همسرش گفت : مرگر تو سوكند نخوردى و نگفتى كه دو روز است غذايى نخورده ام .
فاطمه (عليها السلام ) سر به سوى آسمان بلند كرد و گفت : خداى من داناتر است بدانچه كه در آسمانها و زمين است و مى داند كه من راست گفته ام . على (عليه السلام ) پرسيد: پس اين غذا را كه تا كنون مانند آن را نديده و خوشبوتر از آن را استشمام نكرده ام از كجا آورده اى ؟ رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) دست مبارك خود را بر پشت شانه على گذارد و فشارى داد و فرمود: اين غذا، در مقابل همان دينارى است كه در راه خدا ايثار كردى در حالى كه خود به آن نيازمند بودى .
در اين وقت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) گريست و گفت :
الحمد لله الذى اءبى لكما ان تخرجا من الدنيا حتى يجريك يا على مجرى زكريا و يجرى فاطمة مجرى مريم بنت عمران .
سپاس خدايى را سزاوار است كه نخواست شما از دنيا برويد تا تو را همانند زكريا و فاطمه را همانند مريم دختر عمران گرداند.(181)
براى دنيا رفتم ولى توشه آخرت آوردم
در كتاب ((دعوت راوندى )) از ((سويد بن غفلة )) نقل شده كه :
براى على (عليه السلام ) گرفتاريى پيش آمد كرد، لذا فاطمه زهراء (عليها السلام ) براى رفع مشكل خدمت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) رفت و در زد. پيامبر فرمودند: صداى راه رفتن حبيبه ام ، فاطمه (عليها السلام ) را از پشت در مى شنوم . اى ام ايمن ! برخيز و ببين كيست . ام ايمن برخاست و در را گشود، پس فاطمه (عليها السلام ) وارد شد. پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: فاطمه جان ! در ساعتى به سراغ من آمده اى كه هيچگاه در اين ساعت ها سابقه نداشت به ديدن من بيائى . صديقه طاهرة عرض كرد: اى رسول خدا! طعام ملائكه در نزد پروردگار چيست ؟ فرمودند: حمد و ستايش كردن ، عرض كرد: طعام ما چيست ؟ رسول اكرم فرمودند: قسم به آن كس كه جانم در قبضه قدرت اوست يك ماه است كه در منزل ما براى طبخ طعام آتشى افروخته نشده است ، ولى فاطمه جان ! به تو پنج كلمه ياد مى دهم كه جبرئيل آن را به من ياد داده . فاطمه (عليها السلام ) سؤ ال كردند: يا رسول الله ! آن پنج كلمه چيست ؟ فرمود:
يا رب الاولين و الاخرين ، يا ذالقوة المتين ، يا راحم المساكين ، و يا ارحم الراحمين .
اى پروردگار اولين و آخرى ، و اى صاحب نيرويى سخت استوار، اى مهربان نسبت به مساكين ، و اى مهربان ترين مهربان .
فاطمه زهراء (عليها السلام ) با خوشحالى به طرف منزل برگشت . على (عليه السلام ) سؤ ال فرمودند: پدر و مادرم فداى تو باد، با خود چه آورده اى ؟ عرض كرد: براى دنيا رفتم ولى توشه آخرت آوردم . على (عليه السلام ) فرمودند: خير پيش ، خير پيش ، هر چه آورده اى خير است .(182)
كمك كردن پيامبر به فاطمه
در روايت آمده است كه :
روزى رسول خدا وارد خانه امير مؤ منان على (عليه السلام ) شد، ديد على و فاطمه (عليها السلام ) با هم مشغول آسيا كردن مى باشند، فرمود: كداميك از شما خسته تريد؟ على (عليه السلام ) عرض كرد: فاطمه (عليها السلام ) از من خسته است .
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به فاطمه (عليها السلام ) فرمود: دختر عزيزم برخيز. فاطمه (عليها السلام ) برخاست و پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) خود به جاى فاطمه (عليها السلام ) نشست و به على (عليه السلام ) در آسيا كمك كرد.(183)
خانه فاطمه جايگاه رسالت
زيد بن على از پدرش على بن الحسين و از على بن ابيطالب (عليه السلام ) روايت مى كنند كه فرمود:
روزى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) بر على و فاطمه (عليها السلام ) وارد شد و دو طرف در خانه را گرفته ، فرمود: سلام بر شما اى خاندان رحمت و جايگاه رسالت و محل نزول فرشتگان ! اى دخترم ! همانا خداوند سبحان توجهى خاصى به اهل زمين فرمود و پدرت را برگزيد و پيامبرش ‍ نمود. بار ديگر به زمين نگريست و از مردم روى زمين همسرت على را بعنوان برادر و جانشين من انتخاب نمود. باز به زمين نگريست و تو و مادرت را برگزيد و شما را بانوى زنان جهانيان قرار داد. براى چهارمين مرتبه به زمين توجه نمود، دو پسرت را برگزيد و آنان را دو آقاى جوانان اهل بهشت قرار داد. عرش پروردگار گفت : پروردگارا! اينان دو پسر پيامبرت و دو جانشين و وصى اويند، مرا به آنان زينت ده . بنابر اين ، آن دو در روز قيامت همانند دو گوشواره بر دو طرف عرش خدا قرار مى گيرند.(184)
سقف خانه فاطمه (عليها السلام ) عرش پروردگار
عبدالله بن عجلان سكونى مى گويد:
از حضرت باقر (عليه السلام ) شنيدم كه فرمود: خانه على و فاطمه (عليها السلام ) از حجرات رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) است و سق