له هاى جهنم را به همراه آب داغ و گداخته خواهد ديد.(386)
طلب يارى از مردم
در روايت آمده است كه حضرت فاطمه (عليها السلام ) پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و سقيفه بنى ساعده شبها به همراه على (عليه السلام ) و فرزندانش حسن و حسين (عليه السلام ) به در خانه مهاجر و انصار مى رفت و آنها را به نصرت و يارى على (عليه السلام ) دعوت مى كرد. آنها در جواب مى گفتند: اى دختر رسول خدا! ما با ابوبكر بيعت كرده ايم و ديگر كار گذاشته است . اگر قبل از اين پسر عمت ما را به بيعت خود دعوت مى كرد البته با او بيعت مى كرديم .
على (عليه السلام ) در جواب آنها مى فرمود: چگونه مى توانستم پيكر مطهر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را بى غسل و كفن بر جاى بگذارم و براى بيعت به نزد شما بيايم ؟ چگونه مى توانستم در امر خلافت با مردم مبارزه كنم در حالى كه هنوز پيكر مطهر پيامبر بر روى زمين بوده ؟ مگر كسى را باور مى شد كه مدعيان خلافت اين گونه حق وصى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را غصب كنند؟
حضرت زهراء (عليها السلام ) در جواب آنها مى فرمود: ابوالحسن كارى غير از آنچه كه سزاوار و مناسب او بود، انجام نداد و آنان نيز كارى كردند كه حسابشان با خداست و خداوند از آنان باز خواست خواهد كرد.(387)
گريه فاطمه (عليها السلام ) بر مظلوميت على (عليه السلام )
از جعفر بن محمد، از پدران بزرگوارش روايت شده كه فرمود:
هنگامى كه موقع رحلت حضرت فاطمه (عليها السلام ) رسيد، گريه اش ‍ گرفت . اميرالمؤ منين (عليه السلام ) از آن حضرت پرسيد: اى بانوى من ! چرا گريه مى كنى ؟ فرمود: گريه من به خاطر پيشامدهايى است كه پس از وفات من خواهى ديد.
على (عليه السلام ) فرمود: گريه نكن ! به خدا سوگند اين مطالب در راه خدا برايم كوچك است . آنگاه حضرت زهراء (عليها السلام ) به او وصيت كرد كه ابوبكر و عمر را در تشييع جنازه اش خبر نكند. على (عليه السلام ) نيز به وصيت هاى همسرش عمل نمود.(388)
استدلال على (عليه السلام ) در مورد فدك
على (عليه السلام ) به مسجد نزد ابوبكر رفت در حالى كه عده اى از مهاجران و انصار اطراف او را گرفته بودند به او خطاب كرده و فرمود: چرا فاطمه (عليها السلام ) را از تصرف در ميراثش از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) منع كردى ، با اينكه در زمان حيات پيامبر آنجا را در تصرف خود داشت ؟ ابوبكر پاسخ داد: فدك فى ء و غنيمت مسلمانان است ، اگر فاطمه بر اين مطلب گواه و شهودى بياورد به او مى دهم وگر نه حقى در آن نخواهد داشت .
اميرالمؤ منين (عليه السلام ) فرمود: تو در بين ما بر خلاف حكم خداوند درباره ديگر مسلمانان حكم مى كنى ؟ گفت : نه حضرت فرمود: اگر چيزى در دست مسلمانان باشد و من مدعى آن شوم ، تو از چه كسى مطالبه شهود و بينه مى كنى ؟ گفت از تو شاهد خواهم خواست . فرمود: پس چرا از فاطمه (عليها السلام ) مطالبه شهود مى كنى با اينكه هم اكنون فدك در دست اوست و در زمان حيات رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و پس از رحلت آن حضرت ، آنجا را تملك كرده است و از مسلمانانى كه مدعى آن شده اند بينه و شاهد مى خواستى ؟
ابوبكر ساكت شد و عمر گفت : اى على ! دست از اين سخنان بردار! ما نمى توانيم در مقابل تو استدلال كنيم .(389)
عثمان از ارث فاطمه (عليها السلام ) دفاع كرد
زنان پيغمبر مقررى ساليانه از بيت المال دريافت مى داشتند. عايشه و حفصه سالى دو هزار دينار و بقيه زوجات رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) سالانه ده هزار دينار به عنوانه مقدرى مى گرفتند.
در زمان حكومت عثمان ، حفصه و عايشه جهت مطالبه مقررى خود نزد عثمان آمدند. عايشه گفت : اى عثمان ! آنچه پدر و عمربن خطاب به من عطا مى كردند تو نيز به من بده . عثمان گفت : ابوبكر و عمر به ميل خود به تو چيزى مى دادند، ولى من در كتاب و سنت چيزى نيافتم كه به تو عطايى بدهم ، من چنين كارى نمى كنم . عايشه گفت : پس ميراث مرا كه از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به من رسيده ، به من بده .
عثمان گفت : مگر فراموش كرده اى كه فاطمه (عليها السلام ) نزد پدرت آمد و مطالبه ميراث خود كه از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) باقى مانده بود كرد، تو و ((مالك بن اوس )) گواهى داديد كه پيامبر چيزى را به ارث نمى گذارد، تو حق ارث فاطمه (عليها السلام ) را باطل كردى و اينك آمده اى آن ارث را مطالبه مى كنى ؟ من هرگز چيزى به تو نمى دهم .
به گفته طبرسى : عثمان در اين موقع تكيه داده بود، وقتى سخنان عايشه را شنيد برخاست و نشست و گفت : فاطمه (عليها السلام ) اينك چه خوش ‍ خواهد دانست كه امروز من پسر عمويى هستم پشتيبان او، آيا تو نبودى (عايشه ) كه همراه يك اعرابى كه با بول خود وضو گرفت ، نزد پدرت شهادت داديد كه كسى از پيامبر ارث نمى برد و فاطمه را از ارث محروم كردى ؟(390)
ديدار ام سلمه با فاطمه (عليها السلام )
مرحوم ابن شهر آشوب در مناقب از ام سلمه نقل مى كند كه :
پس از وفات رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به دين فاطمه (عليها السلام ) آمدم و حال آن حضرت را پرسيدم ، فاطمه ، در جواب فرمود:
((صبح كردم در حالى كه ميان غم و اندوه بسيار هستم ، فقدان پيغمبر و ظلمى كه نسبت به وصى او انجام شده ، به خدا سوگند پرده حرمتش را دريدند. مقام امامت و رهبريش را بر خلاف تنزيل كتاب خدا و تاءويلى كه پيغمبر از آن فرمود از دستش ربوده و از او گرفتند، و انگيزه اى نداشتند جز كينه هايى كه از جنگ بدر از او داشتند. و انتقامهايى كه بدين وسيله از جنگ احد مى خواستند بگيرند، و آن كينه و انتقامها را در دلهاى نقاق جويانه خويش پنهان كرده بودند...))(391)
سخنان فاطمه (عليها السلام ) در جمع زنان مدينه
گروهى از زنان مدينه در ايام بيمارى حضرت به ديدنش آمدند و از احوالش ‍ پرسيدند حضرت فرمود:
((به خدا سوگند روزى دارم كه از دنياى شما بيزار و از مردان شما خشمناكم ، پيش از آنكه چشم اميدى به يارى و كمك آنها داشته باشم آنان را از پيش نظر خود به كنارى افكندم و پس از آنكه در معرض آزمايششان در آوردم آنان را دشمن خود دانستم و چه زشت است در ميدان مبارزه شمشير شكسته و نيز سست و راءى و تدبير پراكنده و مضطرب !
به راستى به دست خود چه كردار زشتى را براى فرداى خويش فراهم كرده كه مرود خشم خداى تعالى قرار گرفته و در عذاب الهى مخلد هستند.
و اى بر اينان ! به چه منظورى و چه اين منصب الهى را از فراز پاياهاى محكم و ستونهاى غير قابل تزلزل رسالت و نبوت و مهبط وحى امين ، و خبير و ماهر در امر دنيا و دين بر كندند؟
به راستى كه اين كارشان همانا خسران و زيانى است آشكار. آخر اينان از ابوالحسن چه عقده اى در دل داشتند؟!...(392)
فاطمه (عليها السلام ) يكى از بكائين
ابن بابويه روايت كرده است كه ((بكائون )) (يعنى بسيار گريه كنندگان )
پنج نفر بودند. آدم ، يعقوب ، يوسف ، فاطمه بنت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) و على بن الحسين (عليه السلام ).
اما حضرت آدم ، پس از در مفارقت بهشت آن قدر گريست كه به روى او اثر گريه مانند دو نهر مانده بود. اما يعقوب پس بر مفارقت يوسف آن قدر گريست كه نابينا شد. اما 