ليه و آله و سلم ) اين نوشته چيست كه در دست توست ؟ فرمود: نوشته اى است كه ابوبكر در رد فدك برايم نوشته است . گفت : نوشته را به من بده . زهراء (عليها السلام ) حاضر نشد نوشته را به او بدهد. عمر لگدى به زهراء زد كه در اثر اين ضربه زهراء (عه ) كه فرزند پسرى به نام محسن در شكم داست سقط كرد، سپس عمر، او را سيلى زد. گويى هم اكنون به گوشواره هاى گوشش مى نگرم كه در اثر سيلى شكست . سپس عمر نوشته را برداشت و پاره كرد. زهراء (عليها السلام ) به خانه رفت و هفتاد و پنج روز در اثر ضربتى كه عمر به او زد، مريض بود تا اينكه از دنيا رفت .(450)
آتش زدن در خانه ! از زبان فاطمه (عليها السلام )
قال فاطمة الزهراء (عليها السلام ):
فجمعوا الحطب الجزل على بابى و آتوا بالنار ليحرقوه و يحرقونا فوقعت بعضادة الباب و ناشدتهم باالله و باءبى ان يكفوا و ينصرونا فاخذ عمر السوط من يد قنفذ مولى ابوبكر فضرب به على عضدى حتى صار كالد ملج . و ركل الباب برجله فرده على و انا حامل فسقطت بوجهى و النار تسعر و يسفح فى وجهى فيضربى بيده حتى انتثر قرطى من اذنى فجائنى المخاض فاسقطت محسنا بغير جرم ،
فاطمه زهراء فرمود:
بر در خانه ام هيزم و خاشاك آوردند و آتش آوردند كه آن را شعله ور سازند و ما را بسوزانند. من در آستانه در قرار داشتم و آنها را قسم دادم به خدا و به پدرم كه دست از ما برداريد و به دادمان برسيد.
عمر تازيانه را از دست قنفذ غلام ابوبكر گرفت آن را بر بازويم زد، چنان كه كبود شد لگد محكمى بر در زد و آن را بر رويم انداخت در حالى كه حامله بودم به رو در خاك افتاده ، آتش زبانه مى كشيد و چهره ام را داغ مى كرد. مرا چنان سيلى زد كه گوشواره از گوشم فرو افتاد درد زايمان مرا گرفت و محسنم را بدون جرم سقط كردم )).(451)
گريه بر امام حسين (عليه السلام )
مفصل به امام صادق (عليه السلام ) عرض كرد: اى مولاى من ! اشك ريختن را چه ثوابى است ؟
فرمود: در صورتى كه به خاطر فردى بر حق اشك ريخته شود، ثوابى بى شمار دارد.
عرض كرد: اى پسر رسول خدا! روز انتقام گيرى شما از روز سختى و اندوهتان بزرگتر است .
حضرت فرمود: ولى هيچ روز همچون روز محنت و اندوه ما در كربلا نيست ، هر چند روز سقيفه و سوزاندن در خانه اميرالمؤ منين و حسنين و فاطمه و زينب و ام كلثوم و فضه و كشتن محسن با ضرب لگد، بزرگتر و وحشتاكتر و تلخ ‌تر است ، زيرا آن روز اصل و ريشه عذاب است .(452)
فاطمه بين فشار در و ديوار
بر حاشيه برگ شقايق بنويسيد 		گل طاقت بين در و ديوار ندارد
علامه مجلسى از ((سليم بن قيس كوفى )) نقل مى كند كه :
بعد از رحلت خدا (صلى الله عليه و آله و سلم )، عمر به ابوبكر گفت : همه مردم با تو بيعت كرده اند جز على و اهل بيت او، شخصى را نزد او بفرست كه بيايد و بيعت كند، ابوبكر پسر عموى عمر را كه ((قنفذ)) نام داست نزد على (عليه السلام ) فرستاد. قنفذ چند بار از طرف ابوبكر نزد على رفت و پيامبر ابوبكر را ابلاغ كرد، ولى على (عليه السلام ) از آمدن نزد ابوبكر امتناع ورزيد.
عمر خشمگين شد و با خالد بن وليد و قنفذ به در خانه على (عليه السلام ) فرستاد. قنفذ چند بار از طرف ابوبكر نزد على رفت و پيام ابوبكر را ابلاغ كرد، ولى على (عليه السلام ) از آمدن نزد ابوبكر امتناع ورزيد.
عمر خشمگين شد و با خالد بن وليد و قنفذ به در خانه على (عليه السلام ) هجوم آوردند. فاطمه (عليها السلام ) پشت در بود، هنوز شال عزا از رحلت پيامبر بر سرش بود، و از فراق پدر سخت نحيف و ناتوان شده بود، عمر فرياد زد: اى پسر ابوطالب ! در را باز كن !
فاطمه (عليها السلام ) فرمود: اى عمر! ما را با تو چكار، چرا دست از ما بر نمى دارى ؟ با اينكه ما عزادار هستيم ؟
عمر گفت : در را باز كن ، وگرنه آن را به روى شما مى سوزانم .
فاطمه (عليها السلام ) فرمود: اى عمر! آيا از خدا نمى ترسى ؟ بدون اجازه وارد خانه من مى شود و به خانه ام هجوم مى كنى ؟
پس آتش طلبيد و در خانه را به آتش كشيد، آنگاه در نيم سوخته را فشار داد، در اين هنگام فاطمه با عمر رو برو شد و فرياد زد:
((يا ابتاه يا رسول الله ))؛ اى پدرجان اى رسول خدا!
عمر شمشيرش را كه در نيام بود بلند كرد و به پهلوى زهراء زد، فاطمه (عليها السلام ) ناله اى زد، عمر دوباره تازيانه اش را بلند كرد و بر بازوى زهراء زد، فاطمه (عليها السلام ) فرياد زد ((يا ابتاه !؛ اى پدرجان !...)) در اين هنگام على (عليه السلام ) با شتاب بيرون آمد و گريبان عمر را گرفت و كشيد و او را بر زمين افكند به طورى كه بينى و گردن عمر مجروح گرديد و تصميم به قتل او گرفت ، اما به ياد وصيت و سفارش رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) افتاد كه آن حضرت را به صبر و تحمل سفارش كرده بود.
فرمود: اى پسر ضحاك ! به خداوندى كه محمد را به مقام نبوت ، گرامى داشت ، اگر وصيت پيامبر نبود البته مى دانستى كه بدون اجازه قدرت وارد شدن به خانه مرا نداشتى .
عمر فرياد مى زد و كمك مى خواست . جمعى به يارى او شتافتند، و وارد خانه شدند و حضرت را به طرف مسجد براى بيعت بردند، در اين هنگام فاطمه (عليها السلام ) كنار در خانه بود. قنفذ با تازيانه ، ضربتى بر بازوى آن بزرگ بانوى جهان زد و هنگامى كه آن حضرت از دنيا رفت آثار آن تازيانه مانند بازوبند در بندنش نمايان بود و سپس در را فشار داد و به پهلوى فاطمه زد كه يك دنده از دنده هاى پهلويش شكست و جنين را كه در رحم داشت سقط شد، از آن پس همچنان بسترى بود تا اينكه به شهادت رسيد.(453)
عذاب آنان كه فاطمه (عليها السلام ) را آزردند
روايت شده است : نخستين فردى كه در روز قيامت براى او داد خواهى مى كنند و دوباره او داورى مى نمايند، در مورد محسن فرزند على (عليه السلام ) است كه درباره قاتل او، قنفذ حكم مى شود، آنها را مى آورند و با تازيانه هاى آتشين مى زنند كه اگر يك تازيانه از آن تازيانه ها به تمام دريا بيفتد، همه آب آنها از مشرق تا مغرب ، به جوشش در مى آيد و اگر آن را بر كوههاى دنيا بگذارند، همه آنها ذوب شده و به خاكستر مبدل مى گردند، قاتل محسن ، قنفذ را با آنان تازيانه ها مى زنند.
همچنين در روايتى از امام صادق (عليه السلام ) نقل مى كنند كه فرمود: در روز قيامت ، حضرت خديجه و فاطمه بنت اسد (مادر على (عليه السلام )) محسن را حمل مى كنند، آنها گريه و ناله مى كنند، مادرش فاطمه (عليها السلام ) اين آيات قرآن را مى خواند:
((هذا يومكم الذى توعدون ؛ اين همان روزى است كه به آن وعده داده شده ايم )).(454)
يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا و ما عملت من سوء تود لو ان بينها و بينه امدا بعيدا؛ امروز همان روز است كه هر كس آنچه را از كار نيك انجام داده ، حاضر مى بيند، و دوست مى دارد ميان او و آنچه از اعمال بد انجام داده ، فاطمه زمانى زياد مى بود)).(455)
آنگاه امام صادق (عليه السلام ) آن چنان گريه كرد كه محاسن شريفش از اشك ترشد سپس فرمود:
لا قرت عين لا تبكى عند هذا الذكر؛ روشن مباد آن چشمى كه هنگام ذكر اين مصيبت ، گريه نكند.(456)
لحظه غم انگيز شهادت فاطمه (عليها السلام )
راويان سنى و شيعه از ((سلمى )) همسر ابو رافع نقل كرده اند كه گفت : من در ساعات آخر 